سابقهي آشنايي من و گوران به سالي برميگرددكه او را سرضبط يك برنامهي راديويي ديدم. آن روز با هم كلي حرف زديم و او را بيش تر شناختم؛بيشتر از زماني كه در همايش امير پازواري فرهنگخانه، شعر خواند و تشويق شد. آن زمان هنوز او صداي پاي آب را ميشنيد. كيوس جزو بيست نفري بودكه قرار شد از او در همايش بزرگداشت تناني از پيشكسوتان فرهنگ و هنر قائمشهر (و استان) تجليل شود: 7/7/79 اين برنامه را يك تشكل فرهنگي غير دولتي برپا كرده بود. يك هفته مانده به اجراي مراسم، خبر آمد كه چهارتن از فهرست، شايستهي تجليل و تقدير نيستند(!) و بايد حذف شوند. كيوس يكي ازآن چهار نفر بود. گروه برگزاركننده هيچگاه آن مراسم را به اجرا در نياورد و همين كافي بود تا كيوس گوران شعر بلند مازندراني «گله» را بسرايد و زبان به انتقاد بگشايد: ... بيستا بيستا گمبه شرح شه ناخشي /دل اينگمبه شه جيف بيدل خشي/ نا كه دس مه رسنه تا به بريم/ نا حرم دارمه اسا،نا كه حريم /نا كه من قابل هر مجلسمه /نا حريف شه تك گلسمه/ من كه اين جه در مه بومبه سنگ روش /من كه دارمه هول درزن و دروش /زنه كپل من و مه مشق و مداد// اتا كس نشتونه مه سينهي داد خاننه تجليل هاكنن مه برمه ره؟! /خانه مه چش بكشن شه سرمه ره؟!/ خانّه ملهم بهلن مه دل زخم /خانه سازه بزنن سوآل اخم /نا برار،نا مه خاخر،نا مه وچه/ جاي تجليل آش بپج اتا كچه/ هاده اين آدم اهل افترا /تا هتركه بياره سر شه را /مگه ناتي كه شوني راه علي؟ /مگه حق ره ندي ته ونه پلي؟ /پس چه كنني دم به دم مه ره تري؟! /چنده تاشنني مه وسسه فرفري؟! /چنده تهمت،چنده كتره،چنده فاش/ چه مه ره گنني همش بيستا بواش؟!… /من اسير بفرهي بهارمه /دل دوس سفرهي نفارمه/ نا پسرجان،نا دتر،نا مه خاخر/ سر من لب هاكنم نونه هنر/ تا كه تك ميم بزوئه هسسه بدود/ اتا زمبيل برمه هم ندارنه سود /من نخامبه مه ره تقدير هاكنين /ياد اين ميرز عموي پير هاكنين /راه دوسسه تا مه كنداي پلي/ نلنه من بريم بئم كرات تلي/ ته اگه راسّ گني تلي ره بي /دسّ جا اين پتي گلي ره بي/ تا كه در به مه صدا بلبل وار/ تا بتاجنده بوره پشت حصار… /عشق و ايمون شما زنده بوئه /اين وطن تربت پاينده بوئه. /
كيوس بر آنشد در نوار مازرون2 «گله» را هم جاي دهد، به همين سبب ماهها نوار دومش درمميّزي وزارت ارشاد ماند و مازرون3 نيز. كيوس را بيشتر با نوار مازرون و شعر «آقمدير»ش ميشناسند. او اينگونه شعر بسيار دارد. من همواره صراحت قلم و لهجه، استواري خامه، بداعت مضمون و طنز شيرين كيوس گوران را تحسين كردهام. بيشك او از سرآمدان فرهنگ و ادب امروز مازندران است. شهرت شعرهاي گوران سبب شده شمّ قوي روزنامهنگاري او و سالها تجربهاش در ژورناليسم پنهان بماند. اجازه بدهيد كمي به عقب برگرديم. كيوس(ز)گوران فرزند «ميرزداش» معروف ـ از مخالفان و منتقدان سياست پهلوي دوم ـ سال 1317 در اوريم سوادكوه متولّد شد. تحصيلات پايهاي و دبيرستان را در قائمشهر (شاهيسابق) به پايان رساند و براي ادامهي تحصيل به تهران رفت. همانجا عاشق شد و دختر يكي از بزرگان را ـ با وجود مخالفت ايل ـ به زني گرفت. او هنوز مجنون ليلي خويش است و هر سال در جشن ازدواجش يك شعر ميسرايد و تقديم «مهين»اش ميكند. گوران چندي در هلند در رشتهي هيدرولوژي و مهندسي رودخانه به تحصيل پرداخت. او 36 سال در خدمت رودخانهها و مجاري آب سرزمينش بود. زندگي كيوس گوران چهار بخش دارد: شعر، ژورناليسم،رودخانه و … عشق. عشق بر آن سه سايه افكنده است. او عاشق شعر است، عاشق روزنامهنگاري و نوشتن، عاشق رودخانه و عاشق بشر و نيز عاشق «صدا». او حدود سه سال است كه صدا را بدون شنيدن، ميفهمد. بيماري بيفتوّت، او را به عزلت و مويه ـ كنار همسر آن هم بيمارش ـ كشانده است. گفتوگويي كه ميخوانيد چهارم اسفند ماه سال 81 در منزل كيوس گوران انجام گرفت. قرار اين مصاحبه پيشتر (پاييز 81 ) زماني كه در يك مجلس افطاري به اتّفاق كيوس، ابوالحسن خوشرو، قربانعلي نعمتزاده، احمد طيبي، عبداللهخوشرو و چند تني ديگر درمنزل حسين علاءالدّيني بوديم، گذاشته شد. شامگاه چهارم اسفند ماه ساعات خوبي را براي من و همراهانم ـ بابك خطّي؛ خانمش و جواد رزاقي ـ رقم زد. گفت و گوي يك ساعتهي من و كيوس گوران را بخوانيد.
ـ مازندنومه: ابتدا دوستدارم خوانندگان را بيشتر با شما آشنا كنم. از سال و محل تولّد، تحصيلات، ازدواج، آثار و فعّاليّتها و... از كيوس گوران صحبت كنيد. ـ گوران: اوّل از سال توّلدم پرسيديد، چون مرد هستم و زن نيستم راستش را ميگويم: 1317 اوريم. (خندهي حاضران). دوران ابتدايي را در ده حاجيكل و شهر شاهي گذراندم. بعد به تهران رفتم و تا سال 43ـ42 ،نود واحد آب شناسي خواندم. براي ادامهي تحصيل به هلند رفتم. اين را هم بگويم كه من سال 1338 پزشكي تبريز قبول شده بودم، امّا ردّم كردند. پياش را گرفتيم، گفتند:بچّه بلشويكها نبايد پزشكي بخوانند! سال 1339 با رييس دانشكدهي علوم بحثم شد. به من گفت تو ده سال از تحصيل محرومي، چون ميخواستي مرا ترور كني! در حالي كه من صداش كردم و اون فرار كرد، من خواستم بهش برسم كه گفتند قصد ترور آقاي رييس را داشتي! گرفتاريهايم البتّه زياد بود. به خاطر مبارزات پدرم تحصيلاتم در هلند را هم نپذيرفتند. هر وقت ميآمدند كه پدرم ـ ميرزداش ـ را ببرند، ما گريه ميكرديم و جيغ و داد سر ميداديم. به قول پدرم همان موقع مبارزات سياسي ما شروع شد. هيچوقت نميتوانستيم با سيستم كنار بياييم. مرا ميبردند پاسگاه ژاندارمري و جلوي چشم من، پدرم را شلّاق ميزدند. آن سالها چه كلاسي براي من بود! سالهايي كه تهران بودم، كارم را از روزنامهي اقتصادي «بورس» شروع كردم. همان موقع مصاحبهاي با «قاسم لاربن» داشتم. «لاربن» مسئول روابط عمومي يكي از بانكها بود. او وقتي كارم را ديد، به روزنامهي اطّلاعات زنگ زد و به سفارش لاربن آن جا مشغول به كار شدم (سال1339). البتّه داشتند من را از بورس اخراج ميكردند. چند بار از ساواك آمدند و مرا بردند. رحمتيان مدير روزنامهي بورس هم ميگفت ما اين جور آدمها را نميخواهيم. خوشبختانه آقاي باستاني نامي بود در روزنامهي اطّلاعات كه خيلي كمكم كرد. اون هم مثل لاربن، بابلي بود. من رفتم اطّلاعات انگليسي. مدير ما دكتر بهرهمند بود. مرحوم مسعودي هم بودكه لطف ويژهاي به من داشت. قرار شد شبها من در سرويس حوادث بمانم و روزها هم براي تهران ژورنال كار كنم. سال 41 در خوزستان مشغول به كار شدم. شانس داشتم كه به بخش آب رفتم. بعدها فهميدم كه من چهقدر با آب فاميلم. توي آن سالها بود كه «ماه پيشاني خندان لب من» گرفتارم كرد (كه حالا دارد به ريش من ميخندد!) چهل سال هم است كه با او هستم. ـ مازندنومه: شما قبلاً قضيّهي ازدواجتان را براي من تعريف كرديد. اگر تمايل داريد يك بار ديگر هم در اين زمينه صحبت كنيد. اين تهرانيها يك بچّهي مازندراني گير آورده بودند، هم فارسي«گپ» ميزدند، هم فارسي« تب » ميزدند! بالاخره« تب » زدن و ما را گرفتن! من بيشترين عبارات را در زندگيام از ايشان دارم. اين همه واژه را از ايشان وام گرفتم. دو تا دختر دارم يكي عشق من است و ديگري احساسم، كه يكيش در اروپاست. با وجود محدوديتهاي فراوان، من به كار روزنامهنگاريم ادامه دادم. پسر عموي من سيروس گوران در كيهان كار ميكرد. سال 50 بازداشت شدم. بعد به آيندگان رفتم تا سال 57 كه انقلاب شد. مازندران كه آمدم باز با تهديد مواجه شدم. فرداي آن روز كه براي اوّلينبار به اداره رفتم، گفتند خودت را به تيمسار نعماني ـ رييس ساواك مازندران ـ معرّفي كن! نعماني به من گفت: اين جا سرت را مثل بچّهي آدم پايين بينداز و كار كن! نعماني به زعم خودش راهنماييام كرد. تيمسار شاهين كه رييس ساواك مازندران شد مرا خواست. اون گفت: هنرمند و شاعر نميتواند وابسته به طيف و جناح خاصّي باشد. ما كم ظرفيت هستيم و تحمّل نداريم. بنابر اين براي اين كه بماني و بتواني به وقت حرفهاي خودت را بزني، احتياط كن كه ما شما رو نياوريم. «با عشق سر كرديم، چو مجنون نام در كرديم» تا به امروز رسيديم. بعد از انقلاب هم با چند نشريّهي محلّي كار كرديم. در« پيام مستضعفين » با اسم مستعار «مل داش» مطلب مينوشتم. به « نهضت شمال » به نام « هم ولايتي » مطلب ميدادم. با « كاير » هم از آغاز بودم و « زنگ تاريخ » را مينويسم. حالا دوستاني پيشنهاد ميكنند كه مقالههايم را به صورت كتاب چاپ كنم. شعر به زبان مازندراني را بعد از انقلاب شروع كردم. 1.5 سال كار كردم و كاست مازرون را در آوردم. بقيّهاش را هم هنوز وزارت جليلهي ارشاد مجوّز نداده است. حال من هستم و گزيدهگوييهاي كنج خانه و اين دردهاي دست و پا و تن و ناشنوايي. - مازندنومه: سال 1329اردشير برزگر، تاريخ تبرستان پيش از اسلام را انتشار داد. چندسال بعد هم تاريخ تبرستان پس از اسلام را منتشر ساخت. قصد دارم بگويم موضوع پژوهش در مورد مسايل مازندران به طورجدي به اوايل دههي سي خورشيدي برميگردد. در دههي سي، چهل و پنجاه كساني آمدند كه در عرصهي مازندران شناسي كار كردند، تاريخ مازندران را بررسي كردند، به زبان محلي شعر گفتند، فولكلور منطقه را كاويدند و مانند آن. بعد انقلاب از اواسط دههي شصت و به ويژه در دههي هفتاد خورشيدي موجي در مسايل مازندران و مازندرانشناسي ايجاد شد. اين موج و تكانه در موسيقي و شعرمشهورتر بود. در موسيقي آقاي محسن پور، خوشرو و چند تني ديگر طلايهدار بودند. از نوارهاي گروه روجا بگيريد كه شما هم دستي در آنها داشتيد تا سري نوارهاي گروه شواش و ديگران در سالهاي اخير. اولين مجموعهي شعر مازندراني بعد از انقلاب هم در اين سالها منتشر شد: سولاردني، جليل قيصري، 1371 . اين پايهگذاري در حوزهي موسيقي و شعر سرآغازي شد تا جوانان و از نوآمدگان، جديتر به فرهنگ و ادب مازندراني نگاهكنند. نزديك به 20 مجموعه شعر مازندراني پس از سولاردني چاپ و پخش شد. آيا شما اين جريانشناسي را باور داريد يا ميگوييد نه ما درحوزهي شعر داريم همان جريان دههي سي و چهل را دنبال ميكنيم و يا بازگشت داشتهايم؟ -گوران: به نظر من خوب شد كه ما آن سالها و دهههاييكه اشاره كرديد،مجموعهاشعار چاپ شده نداشتيم يا كم داشتيم! چون شعر آن سالها زير تأثير جريان سياسي حاكم بود. متأسفانه اهل بخيه و قلم و هنرما از آرمان و عقيده بيبهره بودند. ما در گذشته مديحه سرا بيشتر داشتيم تا شاعر. پس خوب شد كه كارهايشان چاپ نشد. اين دهه كه شما هم اشاره كرديد ما تحول بزرگي را شاهد بوديم. ما چه بخواهم چه نخواهيم اين آزادي، از بس كه صداش زدند و از بس فرياد شد، ديگه نميشه جلوش را گرفت و جا افتاد. وقتي كه جا افتاد ديگر نميتوان به سبك قديم مثل امير پازواري يا كيجاجان ته گره، تهمار گره شعر گفت. امروز مشتي جان، برار، عمو حرف براي گفتن دارد. گلدان كنجخانهام حرف براي گفتن دارد، چه كسي ميخواهد حرف اينها بسرايد و بر زبان جاري سازد؟ من رفتهبودم فيزيوتراپي، پيرزني بود كه وقتي از زير دستگاه بيرون آمد به فيزيوتراپ گفت: « وچه مه كمر كه خار بونه؟ » گفت: تو برو، من به دكترت زنگ ميزنم. او كه رفت، فيزيوتراپ به دكترش زنگ زد و گفت:«از دست من كاري ساخته نيست!» گفت اين پيرزن در جواني شوهرش را از دست داد. دو پسر داشت، يكيش وارد سياست گرديد و تيرباران شد. ديگري خواست ادامه تحصيل بدهد اما هيچ وقت تأييد نشد. رفت جبهه تا سنواتي پيدا و كسب اعتبار كند. شهيد شد. حالا كمر اين مادر را من با فيزيوتراپي نميتوانم درست كنم. من ميخواهم بگويم يك شاعر و هنرمند به دور از اين تبليغات سياسي، بايد حرف اين پيرزن را بزند. وقتي ما مينويسيم يادوارهي 10هزار شهيد فلان جا، اي كاش اينها ميماندند تا مملكت را درست ميكردند. بايد حرف اين از دست رفتهها و مادران آنها را زد. هنوز صداي سم اسبهاي اسلاف ما از سهند و سيحون به گوش ميرسد. ما چه ميكنيم؟ فرش بهارستان ما را تكه تكه ميكنند و ما خوشحاليم كه شب چهارشنبه سوري-يواشكي- از سر آتش ميپريم و به سيستم دهن كجي ميكنيم! ايكاش ميفهميديم كه ما كجاي كاريم. بنابراين خوب شد كه شعر آن سالها چاپ نشد و اين سالها چاپ ميشود. اگر چه هنوز در حاشيه حرف ميزنيم. من شنيدم كه زبان ما 600 حرف داشت. الان اگر اين 600 حرف را داشتيم بازهم كم بود. براي اين مردم بايد خيلي چيزها نوشت و خيلي حرفها زد. به قول همان تيمسار شاهين شايد جامعه الان حرف ما را درك نكند. من به اين جريان سازي كه گفتيد اعتقاد دارم و بايد آن را پي گرفت. - مازندنومه: سالهاي سال بود كه ما تنها يك قالب براي شعر مازندراني سراغ داشتيم و آن هم دوبيتي بود؛ شايد تأسي و ملهم از كنزالاسرار بوده باشد. انگار همين يك قالب است و مازندراني نميتواند فراتر از اين شعر گويد. حتا ميگويند نيما هم جسارت شكستن اين قالب را نداشت. او در شعر رسمي تحول ايجاد كرد اما در شعر تبري خير. بعضاً غزل و قصيده و يا مثنوي هم داشتيم. در سالهاي اخير گروهي برآن شدند در شعر مازندران تحول ايجاد كنند؛ از همين رو سرودن در قالبهاي نو با وزنهاي آزاد را شروع كردند؛ بهگونهاي كه چند تني سردمدار جرياني بهنام « اساشعر» شدند كه تأثير پذيرفته از هساشعر گيلان است. من خودم شخصاً با قالبهاي كلاسيك مثل دوبيتي، مثنوي و غزل بيشتر ارتباط برقرار ميكنم. البته قالب كلاسيك با مضمون و محتوايي امروزين نه « ته گره ته امشو برو » و « رعنا بخرده ترش هلي ». بهنظر من اساشعر شعر نوشتي هست نه خواندني. اما تغييير و تحول رمز زنده ماندن است. بايد براساس شيوهي معشيت و زندگي امروزي، شعر گفت. بايد تصوير، فضاسازي، قالب، مضمون و محتواي شعر مازندراني نو شود. نظر شما در اين زمينه چيست؟ جايگاه شعر شما در اين تفسير و تحولها كجاست؟ و آيا هيچوقت سعي كردهايد خودتان پيشاهنگ تحول در شعر مازندراني باشيد؟ - گوران: شعر كلامي است كه موسيقي داشته باشد. براي همين است كه شما از غزل تعريف كرديد، چون موسيقي دارد. من روزي در اشتوتگارت آلمان در كتابخانهاي پي كتابي ميگشتم. يك خانم آلماني آمد كه كمكم كند. گفتم كتابي به فارسي دربارهي شعر ايران ميخواهم. گفت اين كتاب را نداريم. همين باعث آشنايي ما شد. خانم قلندر و فليسوفي بود. اصرار كرد من شعري فارسي برايش بخوانم. من يك شعر مازندراني خواندم، چون اصلاً فارسي نميدانست. فردايش قرار شد با دوستي كه آلماني ميدانست، بنشينيم و شعرهايم را براي آن خانم برگردان كنيم. همينكار را هم كرديم. در پايان خانم آلماني گفت من ازشعر بدون برگردان ديروز بيشتر خوشم آمد تا ترجمهي امروز. اين موسيقي كلام، آن خانم را جذب كرده بود. حالا اگر شعر منهاي سبك و قالبهاي شعري موسيقي نداشته باشد ( موسيقي كه معرف نيت و دردهاي نهفته صاحب سخن باشد ) به درد نميخورد. ميخواهم ادعايي بكنم. دوستان بزرگوارم آقاي كبيري، حيدري و بقيه گاهي به لطف ميگويند ما سالها نشستيم و شعر گفتيم اما كيوس همه چيز را به هم ريخت. البته اين را به لطف ميگويند. من فكر ميكنم باعث تحول در اينها شدم. من در اين جمع ده سال است شعر ميخوانم، اين سنت و سبك، اين گيسوي يار و ابروي دلدار و اين قالب را شكستم. يكي از دوستان قاضي ما ميگه آدم با بخشهاي مختلف شعر تو حال ميكنه، گريه ميكنه، خندهاش ميگيره و متأثر ميشه. ما وظيفه داريم حرفهاي امروز را بزنيم. من خودم پس از اين همه سال كه غزل و دوبيتي و مثنوي گفتم، آخرين شعر من به زبان مازندراني كه امشب برايتان ميخوانم با بقيه فرق ميكند. كمي روانتر حرف زدم و به مازندراني سجع گفتم. - مازندنومه: من شما را يكي از شاعران تأثيرگذار و با جسارت شعر مازندران ميدانم و به اين حرفم باور دارم. هميشه هم گفتهام ... - گوران: يادم باشه براي شما كمي از شكر محلتان - ريكنده - بياورم، چون از من تعريف كرديد. ( خندهي حاضران ) - مازندنومه: من احساسم اينه كه شاعران امروز مازندران كم حوصله و تنبل هستند. آنها نميخواهند يا نميتوانند به دنبال تغيير در شعر مازندراني باشند. يك نوار مازندراني درآمده بهنام « خور بياردنه »، تنها، در شعرهاي يك روي اين نوار يازده بار از واژه « ونوشه » استفاده شده است. من ديگر نميتوانم ونوشه، بلبل، بهار، ملك مازون، اساره، دار و واژههايي از اين دست را كه بارها و بارها در شعرها ميآيد، تحمل كنم! مضمون شعرهاي ما شده وصف طبيعت مازندران، توصيف يار و دلدار و حس نوستالژيك كه قديميها يادش به خير، لم چو خا داشتيم، الان اوركت داريم! قديم اسب سواري ميكرديم، الان اتول آمده! و آخ! چه روزگاري داشتيم! وقتي من مطلع شعري را ميخوانم و ميفهم قصد دارد از گذشته تعريف و از حال انتقاد كند، بقيهي شعر را نميخوانم. تا كي بگوييم امه شام ككو بيه الان پيتزا بيه!؟ يا « مصنوعي گل دار ننه/ ماشيني كرك خار ننه »؟ اين دست شاعران، قصد دارند چه بگويند؟ چگونه ميخواهند با فنآوري، شتاب، نوآوري و پديدههاي ارتباطي قرن جديد كنار بيايند؟ آيا درد مردم امروز ما اين است كه با قاشق و چنگال غذا ميخورند و از كچه و كترا استفاده نميكنند؟! شايد اين دست شعرها در دههي پنجاه و شصت طرفداراني داشت ، اما مناسب فضاي امروز نيست. نظرتان را در اين زمينه بفرماييد. - گوران: علت تنبل و كم حوصله بودن شاعر و هنرمند يكي همينه كه چيزي در چنته ندارد، اما گاهي اين موضوع به شرايط سياسي جامعه هم برميگردد. من خودم براي نوار سومم مازرون-3 شعرهايي تازه و يكدست را برگزيدم كه تصويب نشد. من از انفعال بيزارم. آن جا كه داد كشيدم: « چه مه ره گني كه ني اين جه مجاز؟ » من كه با كسي دعوا نداشتم. حرف من اين است كه چرا نميگذارند نظرم را بگويم. من نزد خدا هم داد ميزنم. -مازندنومه: يك شعري هم داريد بهنام «اعتراض» كه بهخدا ميگوييد: « مه زون لال صد تا معاد تهسه كمه! » -گوران: بله! خب اين معناش اين نيست كه من حوصله ندارم. اگر همين واژههاي ونوشه و بهار در خدمت موضوعي باشند كه امروزي است و پر از درد و عشق و رنج مردم جامعه، شما خسته نميشويد اما اگر هي بگوييم: « ته وسه بهيمه بيمار و خسسه » خب، خسته شو تا جونت در بياد! ( خندهي حاضران ) من چند تا رباعي و دوبيتي ساختم كه يكيش اين بود: ته و سه نيشتمه لتكاي گوشه ته و سه بومبه مداح ونوشه ديني مكناي دس، زلف كمنده مه دلّ جا بده مكناي گوشه شوراي شعرگفت: آقا ديگه دل و مكنا و زلف نداريم. اينها مستهجناند! آخه دل هم مستهجن ميشه؟! من چه كار ميتوانم بكنم؟ يا بايد بگويم:« خامبهترك مشق و دفترها كنم، شه كتاب او هادم پر هاكنم»يا اين كه بنشينم و بگويم: « از اون سر درانه مه يار نمنه، كپل ... » ( خندهي حاضران ) اگر شاعران حرف مردم امروز و درد مردم امروز را بزنند، شما از خواندن شعر آنان خسته نميشويد. با تمام احترام بگويم خيلي از اينها شاعر نيستند. - مازندنومه: من به سفارش دوستي، روي تمامي مجموعههاي مازندراني چاپ شده در دههي هفتاد خورشيدي بررسي و تحقيقي انجام دادم. سه مجموعه كه در خارج از كشور چاپ شده بود و 17 مجموعهي داخل كشور. بحث روي اين مجموعهها مفصل است. من تعدادي از اين مجموعه اشعار را در آن حد نديدم كه چاپ شوند، برخي شعر نبودند، آثار منظوم و منظومه بودند، دستهاي كه به شعر مانند بودند از محتوا و درون مايه خالي بودند، خيلي كم من مجموعه شعر مازندراني دل پسند پيدا كردم و در آن نقد -معرفي 20 صفحهاي خودم هم نوشتم. آيا شما اين مجموعهها را خواندهايد و نظرتان درباره چاپ چنين آثاري چيست؟ - گوران: من به طور كلي به اين مجموعهها نپرداختم اما در جريان آنها هستم. به خصوص طي اين سالها كه شنواييام را از دست دادم، بيشتر شعر خواندهام. البته از سر جست و جو و تحقيق نبود كه شما انجام داديد. به باور من گروهي دورهي فراق و غربت در وطن را ميگذرانند. ميخواهند با اين واژهها سرمشغولي براي خودشان درست كنند اما به نظر من اين خيانت است. اينها مرجع خواهد شد و ميماند. بعدها رجوع ميكنند و ميبينند اراجيف چاپ شده است. من ميگويم حرف را بايد زد اما منتشر نكرد تا بماند به وقتش. اينها ميخواهند خلا را به اين شكل پر كنند. البته بحث خارج نشينها چيز ديگري است. روزي من رفتم بانك، رييس بانك مرا غرق در بوسه كرد. ميگفت دوستي در آمريكا دارد كه از روي نوار مازرون شما، سعي ميكند به بچههايش مازندراني و واژههاي ناب محلي ياد بدهد. يكبار از آلمان دعوتنامهاي آمد كه انجمن مازندرانيهاي آن جا از من خواسته بودند بروم و برايشان شعر بخوانم. از قرار هر چند ماه دور هم مينشستند و هركس هرچه قدر مازندراني بلد بود، صحبت ميكرد. يكي ميگفت: « ننا بلاره » و همه ميزدند زير گريه. ديگري ميگفت: «دداي دور بردم » و همه گريه ميكردند. اونها اين فضا را دارند. ديگران آمدند با اين فضا كاسبكارانه برخورد كردند و اين چيزها را كه شما ميگوييد، ساختند. همانهايي كه جلوي شعر من را ميگيرند و نميگذارند در بيايد، جلوي اين دست اشعار را هم بگيرند تا چاپ نشود و در نيايد. مدير كل فرهنگ و ارشاد مازندران به من گفت: ما براي چاپ شعرهاي شما دربارهي مولا علي آمادگي داريم. گفتم: نداريد ما همه « مهر علي بيدله » هستيم. شعرهاي من دربارهي امام علي(ع) را هم چاپ نميكنند. همه فقط « ضرب علي » هستند. ( خندهي حاضران ) - مازندنومه: ما غير از تهران 27 استان و منطقه داريم كه هر كدام صاحب گويشها و لهجههاي متفاوتي هستند. ظاهراً باشندگان برخي قلمروهاي جغرافيايي مثل آذربايجان، كردستان، خراسان و حتي گيلان با قدرت عمل ميكنند. ما مجموعه اشعار تركي، كردي، گيلكي و ... فراوان داريم. اگر بخواهيم مقايسهاي بين شعر مازندران و شعر اقوام ديگر مثلاً همين گيلان داشته باشيم، به چه نتيجهاي ميرسيم؟ - گوران: سوابق نشان ميدهد مافقط يك كنزالاسرار داريم. حالا ميگويند بابا! اين امير را هم نداشتيم و وجود خارجي نداشته است! اما در آذربايجان يا همين گيلان به زبان و گويششان رسميت بخشيدهاند. همين كارهايي كه در سالهاي اخير انجام گرفته، خوب و صواب است. دوستي از تهران آمدو در انجمن ادبي ما شركت كرده بود. به لطف ميگفت: شعر شما دارد به حيدرباباي شهريار ميرسد و چيزي از آن كم ندارد. اين روش را بايد ادامه داد. - مازندنومه: خدا كند اين سؤال آخر باشه، چون شما را خسته كردهام. دربارهي موقعيت پيشين شعرهاي مازندراني و وضعيت كنوني آن حرف زديم. اگر بخواهيم ديدي به آينده داشته باشيم، براي پيشبرد شعر مازندراني چه بايد بكنيم؟ ما به نسل آينده بدهكاريم. بايد چيز مناسبي براي آيندگان داشته باشيم. نميتوانيم قالب، سبك، محتوا و مضمون مثلاً ده يا بيست سال پيش را به نسل آينده كه ده يا بيست سال ديگر ميآيند، تحويل بدهيم. چه كار بايد كرد؟ نميتوان روي تك مهرهها زياد حساب وا كرد. حالا كيوس گوران هست يا جليل قيصري و يا يكي دو نفر ديگر. اگر نبودند چه اتفاقي ميافتاد؟ آيا در شعر مازندراني بايد منتظر استوره مرد ابلق سوار بمانيم؟ آيا اين انجمنهاي ادبي يا چاپ مجموعه اشعار با اين كيفيت كه عرض شد، تأثير گذارند؟ بايد عقب ماندگي در شعر مازندراني را جبران كرد و يك پله در ميان، راه صعود را پيش گرفت وگرنه سرعت و شتاب فنآوري نوين و قدرت رسانههاي تازه، زبان و فرهنگ مادري ما را بايكوت خواهد كرد. وقتي نخستين روزنامهي ما- كاغذ اخبار- منتشرشد 215 سال از انتشار اولين روزنـــــــامه در لندن ميگذشت.( weekly news ) 190 سال بعد از اختراع چاپ در اروپا صنعت گوتنبرگ وارد ايران شد. راديو و تلويزيون اما فقط 20 سال وقت لازم داشتند تا از اروپا وارد ايران شوند. سرعت همينطور بيشتر شد و زماني كه نوبت اينترنت شد به 5 سال هم نرسيد. حالا هرچه در آن طرف دنيا اتفاق ميافتد و اختراع ميشود، مدتي بعد در بازارهاي ايران وجود دارد. ازبس سرعت زياد شده مردم غذاهاي آماده ميخورند و اصلاً يك وعده غذايي خودشان را حذف كردهاند و فرصت پخت و پز ندارند. با اين توضيحي كه دادم اصلاً حركت لاكپشتي در عرصهي شعر و ادب بومي معنا ندارد. رسانه هاي جهاني، هويت بومي و ملي ما را تهديد ميكنند. پيش از آن كه ساختار هويت قومي يا ملي در جوانان ما شكل بگيرد، او تحت تاثير هويت جهاني قرار ميگيرد. در جهان شگفت انگيز امروز چه بايد كرد؟ گوران: ادبيات و فرهنگ شرح شجرهي ما هستند. ما بايد در بال ادبيات و موسيقي و فرهنگ، آوازهي خودمان را آواز بدهيم و به فرا مرزها ببريم تا ما را بشناسند. اگر بخواهيم به نشستها و انجمنها اكتفا كنيم، ره به جايي نميبريم. اين شاعر حرف آن يكي را گوش ميكند و تمام. مخاطب شاعر همهي مردم جامعه است. هنرمند بايد به مسألهي مردم بپردازد و آن را در موسيقي، نقاشي و شعر خود بازتاب دهد. من باور دارم مسئولان فرهنگي جامعه و رسانهها بايد پيشرو باشند. الان اينها گرفتار روزمرگي شدهاند و دربند تنازع و رقابت هستند. يك رانندهي تاكسي ميگفت: آقا من از بس تو ماشينم نوار شعر شما را ميگذارم، مسافران خسته شدهاند، پس كو كارهاي جديدت؟ ديگران هم ميپرسند. چون بحثهاي روز هست، به دل مينشيند. به همت همين مسئولاني كه توليت دارند و شعار نميدهند، بايد در سالنهاي بزرگ، محافل شعر گذاشت و شعر مازندراني خواند. اوني كه در تهران هست نميتواند در مورد شعرهاي مازندراني من تصميم بگيرد. بايد دادن مجوز و چاپ و نشر شعر مازندراني را همينجا انجام داد. البته اينجا هم مشكلات براي من و امثال من هست. چون به شعر نميپردازند، به شاعر ميپردازند. رييس شوراي شعر و موسيقي وزارت ارشاد ميگفت: من دهان استاد گوران را ميبوسم اما چه كنيم كه تصميمها را اعضا - گروهي- ميگيرند و كاري از دست من ساخته نيست! اينها بيشتر عذاب دهنده است. مگر من چه ميگويم؟ وقتي سيل آمد گفتم:«آخدا ته رحمت دور / ته اين تيلند رحمت دور» اين چه چيز بدي دارد؟ ما با اين الفاظ و واژهها به هم نزديك ميشويم. نشستها و مجالس هم كمك ميكند. مازندنومه: حالا كه اين مشكلات دست و پاگير اداري براي شما اسباب زحمت شده، پيشنهاد ميكنيم يك سايت به نام خودتان طراحي كنيد و شعرها و نوشتههاتون را آنجا پخش كنيد. آنجا ميتوان نوشتههاي شما را خواند و صداي شما را شنيد. مازندنومه براي كمك به شما اعلام آمادگي ميكند. - گوران: اين كار هم تبعاتي دارد. بالاخره سايتها را هم محدود ميكنند. وقتي تفكر محدودسازي وجود داشته باشد، ديگر فرقي نميكند كجا باشد. معاون سابق استاندار ( مهدي پور ) به من گفت: چرا مجوز ميگيري؟ همين جوري شعرهايت را پخش كن. بعد هم گفت: من از طريق مجمع نمايندگان مازندران اين موضوع را پيگيري ميكنم. من نپذيرفتم. بچههاي من هم اين پيشنهاد را رد كردند ( استفاده از اينترنت ) فعلاً ببينيم چي ميشه
