پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391-1:16

راز گشایی از مازندران شاهنامه

درویش علی کولاییان،پژوهشگر ساروی


 مقدمه:مازندران امروز به لحاظ تقسیمات کشوری ناحیه ای است با مرکزیت شهرستان ساری و چندین شهر و شهرستان از جمله آمل که دارای جایگاهی تاریخی ویژه است .

 نام مازندران اما در اذهان مردم ، به لحاظ تاریخی و فرهنگی، وسعتی چشمگیرتر دارد . تا به آن اندازه که گاه با طبرستان تاریخی برابر دانسته می شود .

 شاهدیم که در تقسیمات کشوری ، امروز مازندران، کوچک و کوچک تر از دیروز می شود ولی بر خلاف انتظار، این ناحیه دراصل و تا اواخر ساسانی، حتی به مراتب کوچک تر از امروز نیز بوده است.

نامی را که هرگز نباید به فراموشی سپرد، فرشواد گر1 است .  فرشواد گر روزگاری آذربایجان و طبرستان و گیلان را در خود جای می داده است. اما نکته این جاست که همین مازندران کوچک ، قلب فرشواد گر بوده است و از این رو است که بعد ها مازندران، طبرستان را تحت الشعاع نام خود قرار می دهد . این از دلایل بزرگی و اهمیت تاریخی نام مازندران از گذشته تا به امروز بوده است .

 در ادامه بحث و برای اثبات این مدعا ، توجه به شواهدی خواهیم نمود که واژه و نام تاریخی مازندران را برای ما آشناتر می کند و نشان خواهد داد که مازندران شاهنامه کجا بوده است.    

شاهنامه فردوسی و مازندران

شاهنامه  به دو بخش تقسیم می شود: بخش نخستین اسطوره است و با افسانه بسیار در آمیخته است و از کیومرث ، اول ملوک عجم آعاز و با شروع استیلای ساسانیان به پایان می رسد .

 بخش دوم سرگذشت ساسانیان است . بخش اخیر بنا به رای مورخان ، بخش تاریخی شاهنامه است  و قریب به نیمی از حجم شاهنامه را به خود اختصاص می دهد  .

 دراین بخش بیان فردوسی ، روایتی تاریخی است . بخش ساسانیان شاهنامه شرحی مفصل از سرگذشت پادشاهان این سلسله است.

 آن ها طی چندین قرن و به صورتی متوالی حکمران امپراطوری ایران بوده اند2.در شرح سرگذشت ها و وقایع تاریخی مربوط به ساسانیان، طبیعی است که نام های جغرافیایی جایگاهی با اهمیت دارند . این که بروز و ظهور یک نام جغرافیایی مثلاً در شمال ایران نسبت به یک نام دیگر در همان حوالی ، چرا و چگونه در بخش تاریخی شاهنامه ، تقدم پیدا می کند ، حائز اهمیت است .

 مشاهده تقدم تاریخی نام گیلان و آمل، بر نام مازندران و ساری در زمان ساسانیان، جالب توجه است. دلائل این امر به شناخت دقیق تر ما، از تاریخ مناطق شمالی ایران یاری می رساند و نتایجی را که نگارنده در تحقیفات خود به آن رسیده است، واضح تر می کند .


 گشودن مازندران به دست کاوس

گشودن مازندران به دست یک شهریار ایرانی که در شمایل اسطوره و در بخش اسطوره ای شاهنامه آمده ، برخلاف ظاهر ، واقعه ای تاریخی است .

 به اعتقاد نگارنده این داستان شرح تجاوزی است که ساسانیان به سرزمین خود مختار جسنف شاهیان در شمال ایران نموده اند (نام جسنف شاهیان بر اساس نام جسنف ، از شاهان مازندران است که نامه معروف تنسر ،روحانی زردشتی عهد  ساسانیان خطاب به او است ) .  این قسمت از سر زمین فرشوادگر،  به گمان ما، آخرین پاره از مستملکات جسنفشاهیان بود و نام مازندران را با خود داشته است .

 آن چه که در نوشته های پیشین من بیان شد، انطباق دو روایت  بر یکدیگر است. روایت اول ، روایت حماسی و اسطوره است و  فردوسی آن را در قالب آمدن کیکاوس به مازندران و در بیان هفت خوان رستم به نظم  آورده است . اما،  روایت دوم یک حادثه تاریخی پرآوازه است که برخلاف منابع معتبر تاریخی ، فردوسی از آن هیچ نمی گوید ، یعنی ، روایتی که حاکی از تجاوز کاوس ،شاهزاده ارشد ساسانی به طبرستان است و نود دو سال قبل از هجرت پیامبر اسلام روی داده است3 .

 همانطور که بیان شد ، برخلاف روایت اسطوره ای ،این روایت تاریخی را ، فردوسی طوسی در بخش ساسانیان شاهنامه، به قلم نیاورده است ، حال آن که منابع معتبر و متعدد تاریخی ، اشارات روشنی به آن می کنند .

 بر اساس منابع معتبر ، انوشیروان ساسانی به هنگام رسیدن به قدرت با رقابت برادر ارشد ،کاوس  ،روبرو بوده است . کاوس یا کیوس همان است که جنبش مزدکیان ، جنبشی که شاهنامه اشاره ای مبسوط به آن می کند ، با نام او پیوند خورده است ،ولی همانگونه که اشاره نموده ایم ، با کمال تعجب ، فردوسی طوسی ، در شاهنامه خود،و در شرح حال مزدکیان، کوچک ترین اشاره به نام او نمی کند و به تجاوز او به مازندران هم ، اشاره ای نمی کند، تا آن جا که این گونه به ذهن متبادر می شود که فردوسی این نام و این شخصیت یعنی کاوس یا همان کیوس را نمی شناسد، و یا آن که، با گمانی آمیخته با سوء ظن، باید بگوییم ،او از بیان حقیقت طفره می رود .

اگر گمان اول را درست بدانیم باید با صراحت بگوییم که فردوسی ، کاوس ،شاهزاده ارشد ساسانی را مطلقاً نمی شناسد و شاید به همین خاطر، نوشته و یا سندی را که از فتوحات  همین کاوس در اختیار دارد، با سرگذشت پادشاهان ایرانی قبل از ساسانیان مرتبط می داند .

بعید نیست که این سر درگمی ، در سایه به بار نشستن شدت سانسور و سعی عوامل حکومت ساسانی در عصر خسرو انوشیروان ، در پاکسازی خاطرات رقیب بسیار مهم او ، کاوس ،  بوده است .

 
فردوسی اهل خراسان بود و خراسان پیش از تاجگذاری انوشیروان ، محل فرمانروایی و یا فرمانداری کاوس برادر و رقیب انوشیروان بود . همه این اتفاقات قریب پنج قرن پیش از زمانه ابولقاسم فردوسی اتفاق افتاده است ولی شاعربزرگ و حماسه سرای ایرانی برای شرح این داستان ، زمانه ای بسیار دورتر را در نظر مجسم می کند . او داستان آمدن کاوس به مازندران را که خود ماجرایی تاریخی است ، در بخش اسطوره ای شاهنامه و درون سرگذشت افسانه ای کیکاوس کیانی ، جای می دهد .

 سایر منابع که از اسطوره های کهن ایران سخن به میان می آورند ، کیکاوس را فرزند کیقباد ندانسته بلکه او را نوه کیقباد اسطوره می دانند . فردوسی این تفاوت را از نظر دور نگه می دارد و در هفت خوان از کیکاوسی سخن میگوید که چون  شاهزاده ارشد ساسانی  ،اولاً فرزند قباد است و در ثانی همانند او یعنی کیکاوس ، گشودن مارندران، اولین فتوحات او است .

می دانیم که به واقع این کاوس تاریخی است که فرزند قباد  است . او بسیار جاه طلب بوده ، بعید نیست پیش از مرگ پدر یعنی ، قباد ، یا بلافاصله پس از روی در نقاب خاک کشیدن او ، زودهنگام ،خود را شاه ایران دانسته و با توجه به فتوحاتی که داشت ، در فتح نامه ای ، خود را فاتح مازندران نیز تبلیغ نموده است .

 ترتیب بروز و ظهور نام های جغرافیایی در شاهنامه

    بر اساس اسناد تاریخی جدای از شاهنامه ، کاوس یا کیوس فرزند قباد ساسانی با آمدن به طبرستان، به خود مختاری و جدا سری این ناحیه از شمال ایران نقطه پایان می گذارد3.

آن چه که به چنگ کیوس (کاوس ) می افتد آخرین بخش از طبرستان است که تا آن زمان در تصرف پادشاهان ساسانی قرار نداشته و در اختیار آن ها نبوده است ، ولی باقی بخش ها از جمله آمل ، گرگان و گیلان به روشنی از مدت ها پیش در تصرف ساسانیان بوده است .

 این ادعای ما بر این اساس است که از ابتدای ظهور ساسانیان تا ترکتازی کیوس که شاهنامه  یادی از آن نمی کند ، و روی کار آمدن خسرو انوشیروان، مناطق گیلان ، گرگان و آمل در شکل گیری اتفاقات ، نقشی با اهمیت بر عهده داشته اند ،لذا نام شان در روایت های تاریخی شاهنامه آمده است.

به آسانی می شود فهمید که این مناطق ، آن زمان ها ، جزئی از متصرفات ساسانیان و در تسلط کامل حاکمان ایران بوده اند ، مثلاً هم آمل و هم گیلان حد اقل از زمان بهرام گور، متعلق به حکومت ساسانی  بوده اند4  اگر چنین است باید پرسید که :

سوال اول : کدام قسمت تازه از طبرستان را، کیوس یا کاوس شاهزاده ساسانی به متصرفات ساسانیان افزوده می کند ؟

سوال دوم،به کدام دلیل و چگونه با تصرف این بخش از طبرستان ، کیوس  خود را پادشاه فرشواد گر می خوانـَد ؟

 این قسمت از شمال ایران که مورد نظر است،به ناگزیر و به ظن  قوی ناحیتی است در فاصله آمل تا گرگان و بایستی  منطقه ای بسیار مهم تلقی می شده است .

شاید بدین خاطر که مرکز سنتی  و محل استقرارحاکمان فرشواد گر و پایتخت آنان بوده است .حال باید مطمئن شویم این ناحیه ، در آن زمان به چه نام شهرت داشته است ؟ برای پاسخ به این سوال می توان رجوعی به شاهنامه داشت و ملاحظه نمود که پس از کاوس (کیوس ) و در عهد پادشاهی خسرو انوشیروان، کدام اسامی تازه جغرافیایی، در محدوده ای که مشخص نموده ایم، نام شان در شاهنامه بروز یا ظهور نموده و از آن زمان به بعد، در شکل گیری وقایع تاریخی نقش بازی می کنند ؟ پاسخ به این سوال  است که معمای بزرگ شاهنامه را ، رازگشایی می کند .

بر اساس روایت شاهنامه ، این نام ،  نخست ،مازندران است که در زمان پادشاهی نوشیروان، شاهنامه به آن اشاره  می کند  و بعد، ساری ، که در عهد جانشین انوشیروان (هرمزد)، شاهنامه از آن نام می بَرَد4 . 
  

 فرجام سخن

      ساری و مازندران نام هایی هستند که فردوسی طوسی در شاهنامه و در روایت تاریخ ساسانیان ،فقط از زمان خسرو انوشیروان به بعد ، آن ها را به قلم می آوَرَد.

 این بدان معنا است که به احتمال بسیار، فقط از زمان پادشاهی خسرو انوشیروان و فرزندش هرمزد، این مناطق، در تصرف کامل ساسانیان بوده است .

 این قول از شاهنامه نیست ولی منابع تاریخی ، کیوس یا کاوس را ، فاتح طبرستان نوشته اند . اگر که مطابق شاهنامه، گرگان و آمل و گیلان ، پیشاپیش و لااقل از زمان بهرام گور، در تصرف ساسانیان بوده، پس کدام قسمت از طبرستان را کیوس یا کاوس (برادر انوشیروان ) گشوده است ؟

پیدا است که سرزمینی که او گشود، جز مازندران نیست ، مازندرانی که در درون طبرستان است و ساری هم ناحیه ای کوچک است، در درون مازندران .

به عبارتی دیگر برخلاف نام های اردبیل ، گیلان ، آمل ، گرگان، تا ظهورخسرو انوشیروان نام و نشانی از دو نام جغرافیایی دیگر در همان حوالی ، یعنی مازندران و ساری ،  در شاهنامه دیده نمی شود4 .

 پذیرفتنی است ، آن چه را که کیوس(کاوس ) برادر انوشیروان به مستملکات ساسانی افزود ، مناطقی بدانیم  مختص به همین دونام جغرافیایی ، یعنی ، مازندران و ساری .

 روشن است که موضع جغرافیایی این دو مکان، جایی است میان آمل و گرگان5 .

بدین ترتیب ، جایگاه تاریخی و جغرافیایی مازندران ، چه در بخش اسطوره ای شاهنامه  و  چه در بخش تاریخی آن( سرگذشت ساسانیان )، بر هم منطبق است و  ماجرایی که فردوسی به شکل اسطوره و در قالب آمدن کیکاوس به مازندران و هفت خوان رستم از آن یاد می کند، همان ماجرای تجاوز خشن کیوس( کاوس ) به مازندران و ساری است که نود دو سال پیش از هجرت پیامبر اسلام روی داده است .

 امید است این مطلب، در کنار یافته های دیگر، که نگارنده پیش از این عنوان نموده5 ، پاسخ درستی باشد به این سوال تاریخی که مازندران شاهنامه کجاست ؟

    پانویس

1- فرشوادگر نام قدیم ایالتی است که تبرستان یا مازندران کنونی قسمتی از آن بوده است  (منبع : لغت نامه دهخدا )
-  طبرستان داخل فرشوادگر است و فرشوادگر آذربایجان و گیلان و طبرستان و ری و قومش می باشد .( منبع  :تاریخ طبرستان و رویان و مازندران تالیف سید ظهیرالدین مرعشی به اهتمام  برنهارد درن،نشر گستره  چاپ اول پاییز 1363 )

2- موسس سلسله ساسانیان اردشیر بابکان و آخرین پادشاه آن یزدگرد سوم بود .مدت پادشاهی آنان 426 سال بود و در این مدت سی و پنج پادشاه به سلطنت رسیده اند .خسرو انوشیروان بیست و یکم پادشاه از میان آنان بود . از آغاز این سلسله تا سلطنت  انوشیروان 305 سال گذشت  . بهرام گور پانزدهمین پادشاه از این سلسله است و از بر تخت نشستن او تا شروع پادشاهی انوشیروان یکصدو یازده سال گذشت (منبع : لغت نامه دهخدا )


 3- نقل قول هاي سيد ظهيرالدين بن سيد نصيرالدين مرعشي مورخ مازندراني( قرن نهم هجري) مولف کتاب معتبرتاريخ طبرستان و رويان و مازندران به اهتمام برنهارد دارن(چاپ اول پاييز 1363- نشر گستره)  :
 
  - درتواريخ که اهل بصيرت جمع کرده اند مسطور است که در ايام اسکندر ذوالقرنين که ممالک عجم را به ملوک طوايف قسمت مي کرد اجداد جنفشاه را که از ملوک عجم ما تقدم بودند طبرستان داد . از ابتداي ايالت اجداد جـنفشاه تا هنگام ايالت او و او معاصر اردشير بابکان است دويست سال بود و از جـنفشاه تا آخر اولاد او که نسب شريفش منقطع گشت دويست و شصت و پنج سال و آخر عهد او و انقطاع نسبش در عصر شاه قباد که پدر انوشيروان عادل است و مي گويند که چون از ايام دولت قباد سه سال مانده بود که منقضي گردد کيوس را به مملکت طبرستان فرستاد و استيصال اولاد جنفشاه کرد والعلم عندالله چون کيوس به طبرستان آمد سه سال از سلطنت قباد مانده بود....ابتداي ايالت کيوس تا هجرت پيامبر مرسل عليه الصلوه رب العالمين نود و دو سال باشد...

 - اين حکايت از تاليف مولانا اوليا الله آملي المرحوم نوشته شده که پادشاهي طبرستان تا به عهد قباد ابن فيروز که پدر انو شيروان است در خاندان جسنف فشاه مانده بود چنانکه شمه اي از آن قبل از اين ذکر رفت و چون چنانکه عادت تصاريف زمان است مقراض روزگار اسباب انساب ايشان را به انقراض رسانيد و الباقي هوالله الواحد القهار . قباد از اين آگاهي يافت پسر بزرگتر خود کيوس را به ايالت طبرستان فرستاد و کيوس مرد شجاع و با هيبت بود. -…

  -  جسنفشاه و اولاد او تا عهد قبادبن پيروز حاکم طبرستان بودند و ملک تمامي ممالک فرشوادگر از عهد ذوالقرنين تا عهد قباد در حيطه تصرف ايشان بود اگر احيانا بعضي ولايات با استيلا و غلبه قهري از ايشان مسلوب مي گشت طبرستان را هميشه حاکم و اولامر بودند..(ص31) 
  

  4 - در دوران پادشاهی بهرام گور ابیات زیر از شاهنامه ،  نام آمل و گرگان را به پیش می کشد.
 
       همی تاخت لشکر چو از کوه سیل / به آمل گذشت از در اردبیل
            ز آمل بیامد به گرگان کشید  / همی درد و رنج بزرگان کشید
             ز گرگان بیامد به شهر نسا  / یکی رهنمون پیش پر کیمیا

-در دوران شاهی بهرام گور، در شاهنامه از گیلان و ری نام برده می شود :

یکی شاه گیلان یکی شاه ری/ که بودند در رای هشیار پی

- در عصر انوشیروان،بخش تاریخی شاهنامه برای اولین بار از مازندران و از گنج مازندران سخن می گوید :

 صد از گنج مازندران بار کن/  وزو بیشتر بار دینار کن
 به شاه جهان گفت بوذرجمهر    که ای شاه با دانش و داد و مهر

 - در عصر انوشیروان  وهرمزد جانشین خسرو انوشیروان، بخش تاریخی شاهنامه  اولین بار از ساری سخن می گوید .
به خواری و زاری به ساری فتاد / وز اندیشه کژ وز بدنهاد
توضیح و تذکر : در نقل ابیات از مجموعه تحت وب  گنجور بهره مند شدیم و در اینجا تشکر خودم را از بانیان آن به نشانی www.ganjoor.net ابراز می کنم .

5- چنین بر می آید که محدوده شمالی مازندران در آن زمان وصل به دریای مازندران نبوده بلکه نوار ساحلی یا خط کناره ، از دیرباز تحت کنترل حکومت ساسانی بوده است  ، یعنی آمد و شد در این مسیر(  اردبیل - گیلان - آمل - گرگان ) تحت نظارت و کنترل حکوت ایران بوده است . 

  آمدن کیکاوس احتمالاً از طریق گرگان  تا پای کوه اسپروز (اسپرز ) تا جایی که هنوز جنگ به آغاز خود نمی رسد ، حکایتگر این مطلب است .

  به علاوه موقعیت  محل هه ولا (  در سنسکریت به معنای سرحد ) در پای کوه اسپرز . در مجاورت ساری امروز و در مشرق آن و یا ناحیه سمسکنده  در همان نزدیکی( سماسکنه  با نون مشدد ،در سنسکریت به معنای  ضمیمه و الحاقی )، شواهدی دیگر برای این ماجرا است . ر.ک. به مقاله " کوه اسپروز کجاست " یا مقاله " کیکاوس یا کیوس اسطوره یا تاریخ "  به همین قلم  .