سه شنبه 28 مرداد 1399-8:35

نوشته هایی برای زنده‌یاد «قاسمعلی ایرانمنش»

«ایران» در «منش» تو بود

3 یادداشت و دل‌نوشته به مناسبت درگذشت استاد قاسمعلی ایرانمنش


مازندنومه، سرویس اجتماعی:

نخست: علی قلی تبار، فعال سیاسی اصلاح طلب

بی زوال و ماندگار

از امام خمینی (ره) بعد از شهادت شهید صدوقی، تذکاری را مضمونا چنین به یاد دارم که: "عمر زیاد، این خسارت را دارد که هر از چند گاهی، قهرا در سوگ مرگ عزیزی باید نشست."

از میان نادر دوستانی که فرصت حظ از محضرشان، شوق انگیز و التیام بخش و الهام بخش بود مصاحبت و معاشرت با مرحوم مجاهد استوار، "قاسم ایرانمنش" بود.

فقدان حضور این نادره بقیة السلف عصر رادی و عاشقی و مردی و حریت قطعا ثلمه ای طاقت سوز است.

نقش ماندگار او در کسوت "معلم"ی و آثار حضور نهادمند و نهادساز و نافذ آن صدیق راحل، حداقل در جان اینجانب، بی زوال است و ماندگار.

نورافکنی بود در دالان‌های ظلمانی و منشأ امید برای اهل ایمان و کانون مهر و عطوفت و رأفت و نماد "فمنهم من ینتظر ... "

او پرچم ایثار و بیرق همیشه در اهتزاز رفق و مدارا و مروت و تندیس متانت و وقار و تجسم حلم و صبر و آموزگار زندگی معنوی بود.

وجودی هارمونیک با هستی داشت.

مجنون جانش با ناقۀ تنش، بی تعارض و تضاد، اگر چه مفخر فرش اما عرش پیما بود.

از درونی بی ستیز و آرام و مطمئن برخوردار بود.

خنده های دردآلودش، روح محرک و محرک روح بود.

سماع جهادش، در جسم و تن متروحش جانفزا بود.

اینجانب تردید ندارم که او نه فقط "ایرانمنش"، که "اسلام منش" و "انسان منش بود" و قدر متیقن

در زمرۀ "یا ایتهاالنفس المطمئنه" که با دعوت "ارجعی الی ربک"، اذن "فادخلی فی عبادی" یافت

و همنشین مستان می روزگار غریب مستی در "جنت" خاص الهی به سند "وادخلی جنتی" است.

دوم: صمدعلیپور، فعال فرهنگی اصلاح طلب

آسوده بخواب قاسم جان!

باورم نمی شود که پرنده ی جانش از خاکدان زمین پر کشید وسپس در زادبومش، روستای « اساس » سوادکوه ، کنار طبیعت زیبا و دلربا ، آرام و رها به خواب ابدی فرو رفت .
 همان طبیعت و روستایی که عاشقانه به دشت و دمن و کوهسار و جنگل و صحرایش عشق می ورزید .

. نمی دانم چرا دستم به قلم نمی رود. کلمات و واژه ها این بار، رحمی نمی کنند براین شراره هایی که از جگرسوخته برمی خیزد. 

کلمات و واژه ها از من دلتنگ و محزون  می گریزند. آه خدا ی مهربان، چگونه رامشان سازم؟

کلمات و واژه ها ناتوان تر و کم رمق تر و نحیف تر از آنند که سوگوار و روایتگر سجایای اخلاقی و انسانی آن پرنده ی مهاجر و آن فرزند راستین حقیقت و حریت باشند .

قاسم ایران منش، ستاره ای درخشان از آسمان فرهنگ و هنرمازندران، جان شیفته به غروب داد و از نظرها رفت .

 غزالی تیزچنگ و تیز پا از صحرای نامرادی ها و کج فهمی ها و دگرستیزی ها ،چنان از دیده پنهان شد که هزاران چشم در فراقش خون گریستند .

 لاله ای عاشق و داغداراز دشت پر رمز و رازعشق و شیفتگی ،که از دست و زبان برخی بسته ذهنانی خشک اندیش خون به دل شد و پژمرد  .

پرنده ای از آشیانه ی نه مهر و آشتی، بل قهر و خصومت و نامرادی، با اندیشه ای زلال و مروت خیز و با کنشی آکنده از مدنیت و فضیلت و صدق و صبوری، غریبانه پر کشید و رفت. پرنده ی همیشه مهاجرمان و مقیم در جهان بی سو و ناپیدا کرانه .

 شیر مردی از جنگل «اساس» سوادکوه با کوله باری از رشادت ها و حمیت ها و حریت ها به مرگ لبخند زد و بی بیم ومهابت و ترس رفت .

قاسم عزیز، رفیق مشفق من، همدم و مونس یاران همفکر، انیس و ندیم و همنشین هنرمندان و دردمندان و شاعران این دیارسرسبز، با کدام واژه به وصف درد فراقت می توان نشست؟

با چه زبان و بیانی از سیاست ورزی اخلاق مدارت بگویم ؟

قاسم جان ،کوله بار فراق جگرسوزتو بر دوش دوستان و یارانت سنگینی می کند .

با من بگو برادرسفرکرده ی آزاد اندیش و تحول خواهم ، درد فراق تو را به کدام عاشق دلخسته بازبگویم؟  

با من بگو از کدام  شاعر پراحساس تمنا کنم تا غزلی عاشقانه در عظمت فراقت بسراید؟ .

هنوز کلمات و واژه ها به ناتوانی وکم جانی خود مقر و معترفند .  

قاسم عزیز، دلم برای گشایش و صبوری و گره گشایی که درعرصه فرهنگ و هنرداشته ای همیشه تنگ خواهد شد .

قاسم عزیز، لحظه های ناب و درخشان دوستی ها که با تو می گذشت هرگز فراموش نمی شود .

چه سعادتی داشت طبیعت زیبای زادبومت، «اساس» که آخرین دیدارت را به تماشا نشست. و چه خوشبخت مدام است درخت تنومند توت مزارت که تو در کنارش آرمیدی. آسوده بخواب قاسم جان. به جا ی دوستانت، هر صبح و شام ، نسیم کوهساران تو را سلام خواهد گفت .

قاسم جان ، رفیق سفر کرده ی من، مگر می توانم و طاقت آن را دارم که از بی مهری ها و کم لطفی ها و بی انصافی ها و تعدی ها که بر تو گذشت نگویم و ننویسم؟.

 همیشه مصلحت پرستان و بسته ذهنان وتنگ نظران و خشک اندیشان در برابر خورشید درخشان  حقیقت و حریت، حربه و حیله ای جز صف آرایی و پرده پوشی ندارند .

 خدا می داند که بر فرزانگان و دانایان و منادیان و هادیان دین رحمانی و انسانی این دیار، چه نامرادی ها و نامردی ها که نرفته است .

چه تلاش های بیهوده ای می کنند آنان که حقیقت را منحصرانه در نزد خود می یابند :

 «حقیقت همان است که ما می‌آموزانیم و هرآنچه ما نیاموزانیم خطاست و به دور از حقیقت » .

قاسم عزیز، به دوستان خود، خوب آموختی که چه شیرین و پر حلاوت است تن سپردن به بلاهای خطیر و پرخطر فرهنگی. و تو چه عاشقانه و سرمستانه در مسیر احیای ارزش های فرهنگی و توجه عمیق به مقوله فرهنگ و هنر تن به بلاها و خطرها سپردی. ومتعالی ترین درس مکتب و مرامت ، هم آغوشی سیاست و فرهنگ بوده است .

قاسم جان به ما آموختی که همیشه در حضور، همیشه در تکاپو و تحرک و تلاش باشیم. خموشی و خاموشی و انفعال و انزوا با تو غریبه بوده اند. کناره جستن و پروانمودن برایت معنایی نداشت .

هنوز فقدان و رفتن غریبانه اش را و پرواز سبکبارانه اش را  به عالمی دیگر باور نمی کنم. روح بلندش قرین رحمت و مغفرت حضرت حق باد .

 نمی دانم بی قاسم عزیز و آن منش و روش پرصداقت و مهرش چگونه روزگار بر ما خواهد گذشت. نمی دانم. خیلی سخت است .

حافظ، آن مجاهد متفکر رند تزویر ستیز، با من هم آواز و هم آواست که گفت :

 اگر به دست من افتد فراق را بکشم ،
که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق .
 فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق ،
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق .

سوم: حسین محمدی، مهندس معمار و مجسمه ساز

ایران در منش تو بود

چقدر زود غروب کردی رفیق تنهایی های من؟

رفتنت در اقیانوس باور من هرگز نمی گنجد.

بی تو شهر من در سکوت، چگونه نپوسد!؟

 بی تو دشت کویری شهر من از تشنگی چگونه تاب آورد!؟

بی تو موج زمزمه ها چگونه نمیرند!؟

بی تو آواز شاپرکها، چگونه شکار خُرناسه دیوان نگردند!؟

عزیز نیک باور من، چه زود از دیوار بلند مرگ بالا رفتی و یک شهر و اندیشه را تنها گذاشتی!؟

چه زودهنگام و بی خبر، لبخندت را به خاطره سپردی!؟

نگاه عاشق و دل عاشقی تو را چگونه از یاد برم؟ 

قاسم عزیز، درد دلم در دام هجر تو گرفتار آمد و هماره فریاد می زند که بازگرد.

  بغض گلو و هِق هِق دلم باور نمی کند که آونگ صدا و آهنگ صورتت، با پارو و بَلَم مرگ، از افق چشمانم دور شده باشی ! ...نه باور نمی کنم.

اشک مظلومیت تو را فراوان دیدم و ناله و زار تو را همیشه با راز دیدم.

قلمت را در قلبت یافتم و حس وفا و وقارت در منش تو به آشکارگی دیدم.

ایران تو فقط در تابلو خانه و کتاب درسی ات نبود که در هویت و منش تو بود.

رنج دیار تو با ذره ذره نگاه و با آواز هر ضربه ی نبض تو پیدا بود.

آفرین و آفرین بر صدق کلامت که هماره جرعه ای پاک با جامی پاک در حلقومت چکاندی.

چقدر زود رفتی که این بیابان وحشت، غریبانه می گرید و خواهد گریست.

دوستانت در تنهایی ها با اشک و با خاطر و خاطره هایت، می سوزند و در سیر و سفر اندیشگی تو، در وفای به آن سوگند پاک، که رستاخیز اخلاق بود، بر منش ها و روش های تو پا می کوبند.

چه زود سخن آمد ندای هجرت تو، و چه زود ترانه سرای غم بر دامن شعر زمان، زنگ تنهایی را برای ما به آواز، ندا داد و چه غریبانه رفتی و بی قرارمان کردی! 

قاسم عزیز، سنگواره های تاریخ، زلالیت لبخند تو را با نای نِی لَبَک معصومیت تو بر درگاه زمان خواهد نوشت و بر قبله ی صبوری و سرشت و خلوصت، به نماز خواهند ایستاد.

آفتاب افق چشمانت که با آن مَرکَب راستی راندی، هرگز با ابر پسماندهای نکبت و دروغ و ریای رندان، غروب نخواهد کرد. 

  ما نازکدلان این دیار کهنه ایم و با مرگ و غربت نازدلان سرگشته ایم و بی قرار.

روحت با مهر حضرت مهر همواره  قرین.

*مطالب مرتبط:

حال من را همچنان از باد سرگردان بپرس

من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود

-عملیات یک نفره

به جای شهرفروشی، ایده فروشی کنیم