گويش مازندراني زبان خدايان بود!
...در زبان مازندراني،معمولاً به هنگام تلفظ حرف( آ ) دهان کاملا باز نيست،بلکه لب و دهان گرد و دايره وار مي شود.(نوشته درويش علي کولاييان،استاد دانشگاه و پژوهشگر ساروي)

تاريخ اقوام مختلف سرزمين ايران که به يکديگر پيوند خورده اند و ايراني نام گرفته اند، چندان شناخته شده نيست. در کار تاريخ نگاري ما غفلتي بزرگ، همچنان به چشم مي خورد و آن کم توجهي و يا بي اعتنايي به تاريخ شفاهي است . درمورد مازندران اين بي اعتنايي آشکارتر است.
در مازندران و در زبان مردم اين ناحيه و در ادبيات کشاورزي و دامداري اين مردم که از اعماق تاريخ شان سرچشمه مي گيرد رازهايي نهفته است . فقط کافي است که پرسيده شود ،کشت برنج در مازندران کي آغاز شد؟ يا اين که از خود بپرسيم، گاوهاي مازندراني(گاو هاي جنگلي) که با گاو هاي ديگر در فلات ايران تفاوت دارند ،از کجا آمده اند؟ و يا اين که ، تمدن در مازندران و مناطق پوشيده از درختان در هم تنيده آن، توسط چه کساني و از کي آغاز شده است؟ به ويژه اگر بدانيم مناطق انبوه جنگلي ،قبل از وفور ابزار آهني، پذيراي تمدن و سکونت مردمي کشاورز، نبوده است .
حتي به کمک ابزارهاي آهني مناسب هم ، تنها کشت و کار برنج1 ، مي توانست حضور جمعيت انبوه مردم را در مناطق درخت خيز مازندران توجيه کند . آن طور که رايج است، مازندران گاهي تمامي طبرستان و گاهي هم نزد بعضي مردم، فقط نواحي درخت خيز و جنگلي طبرستان را شامل مي شود.
اين نواحي تابستان گرم و بسيار مرطوب دارد. مردمان اين قسمت از طبرستان مانند آنان که در مناطق ييلاقي و ارتفاعات البرز زندگي مي کنند ، وارث يادگارهاي مشترک و گرانقدرفرهنگي از گذشتگان خويش اند .
به درون مردم رفتن ، با آنان سخن گفتن و دقت کافي داشتن به اصطلاحاتي که به کار مي برند ومشاهده نهر ها و مزارع و ابزارهاي سنتي که به کار مي برند ، همه حاوي اطلاعات مهمي است که تاريخ را نمايان تر مي کند .توجه به پاسخ هاي مردم در مقابل سوالاتي که از آنان مي شود ، پژوهشگر را به منابع اطلاعاتي حائز اهميت نزديک مي کند.
به خاطر دارم از يک کشاورز سالخورده ، راجع به سابقه حفريک کانال ويا يک نهر قديمي ،درمازندران پرسيدم . آن مرد محترم اين گونه پاسخ گفت اين نهر2 از زمان حضرت آدم تا کنون وجود داشته است!
اين که شبکه هاي آبياري سنتي براي کشت برنج در حوزه تجن بسيار قديمي است، شکي نيست . آن نهر هم بخش مهمي از آب تجن را، در بهار و تابستان، به برنجستاني بزرگ ،که شامل اراضي ده ها روستا است،منتقل مي کند .
بسياري از نهرها در منطقه، داراي سابقه اي کهن تر از هر نوشته و سند تاريخي اند . اگر در گيلان بعضي نهرها با سابقه تاريخي مشخصي شناخته مي شوند ، در مازندران، به ويژه در اطراف تجن اين گونه نيست . اصل مازندران کهن ،يعني حوزه آبياري سنتي رود تجن ،ناحيه يي باستاني است که داراي ارتباطي نزديک باهکاتوم پيلوس (صد دروازه و يا همان دامغان ) يعني پايتخت سلوکيان و اشکانيان بوده است . توجه دقيق به اين حقايق است که بسياري از موضوعات تاريخي مربوط به مازندران را روشن مي کند .
1- اشارات اسطوره اي به تاريخ مازندران
پاسخ پير مرد دهقان مازندراني در مورد سابقه نهر قديمي که پيش تر به آن اشاره شد، به واقع ارجاع مطلب از سوي او، به اسطوره بود . او به نخستين انسان يعني حضرت آدم اشاره کرد .اهل تحقيق مي دانند که نام آدم ابوالبشر را اسلام به پيروان ايراني خود شناساند و طوايف ايراني قبل از اسلام ، نام و يا نام هاي ديگري را به نخستين انسان و يا نخستين شهريار خود نسبت داده اند .مثل کيومرث ، هوشنگ و يا تهمورث و ... .به راستي کدام يک از آنان به گفته پير مرد دهقان مازندراني و به منظور او نزديک ترند ؟ شايد اشاره به نخستين انسان و نخستين شهريار در اين جا، اشاره به تهمورث است.
در کتاب« نمونه هاي نخستين انسان و نخستين شهريار در تاريخ افسانه اي ايرانيان» تاليف آرتور کريستن سن آمده است: قرائتي در دست است که نشان مي دهد تهمورث نيز در اصل ،در نظر بعضي از ايرانيان ، نخستين3 شاه به شمار مي رفته است .و در برخي از نوشته هاي نويسندگان دوره اسلامي او نخستين شاه نخستين سلسله به حساب آمده است .
در ديگر روايات اسطوره اي ايران نيز نقل مي شود که نخستين کس که فرمان کشت برنج در طبرستان داده است ، تهمورث است .
پژوهش در مورد زمان آمدن فرهنگ کشت برنج به ايران و شناختن کانون انتشار آن ، به ما کمک مي کند تا تاريخ را روشن تر ببينيم . به علاوه ظهور بودا و اين که اسطوره ها ، دوران تهمورث را بعد از ظهور يا همزمان با ظهور بودا، مي دانند ، حقايقي مهم را مطرح مي کنند .
.در اسطوره هاي مربوط به تهمورث که به شکل روايت هاي گوناگون نقل مي شوند3 ،نام ها وبعضي اصطلاحات جلب توجه مي کند . مثل بودا و آيين او ، بت ،هـنـد ، مرو ، طبرستان ،آمل ، سارويه ،کشت برنج در طبرستان،مهاجرت مردمان از خنـيـرس يعني اقليم مياني به اقليم هاي ديگر با گاوهاي سرسوگ که بار بر پشتشان حمل مي شد و اعتقاد تهمورث به آزادي مردم در انتخاب آيين و همچنين منازعه و سپس سازش تهمورث با گروهي که نام ديو به آنان اطلاق مي شود يعني آنان که خط و نوشتن را به فرمانروايي چون او تعليم مي دهند.
به علاوه مقابله او با ارجنگ ديو4 که در اسطوره بلند کيکاوس در شاهنامه نيز از اين ديو ياد مي شود ، در اين روايت ها آمده است . روايت ها، بسيارشان، پس از شناخت ويژگي هاي منطقه و شنيدن شــفاهيات مردم واقعي تر به نظر مي رسند . آن چه که در شکل اسطوره و يا افسانه است با پژوهش ممکن است به سوژه اي تاريخي بدل شود .
در اظهار نظرمستشرقين نکته اي جلب توجه مي کند . آن اعتقاد کريستن سن اســت، به اين مطلب که تهمورث، احتمالا ، قهرماني افسانه اي بود و نام او از مردمان جنوب درياي مازندران به عاريت گرفته شده است5 . اگر تعبير ما اين باشد که ، نام يک قهرمان که مورد توجه عامه بوده است ، با افسانه تخمه اروپه(اروپه نيرومند)، شاه نخستين در افسانه هاي اوستايي درهم آميخته است،پس اين قهرمان ، چه کسي مي تواند باشد ؟ اين قهرمان شايد همان آرش است ! آرش سر سلسله اشکانيان و تيرانداز افسانه اي تاريخ ايران محسوب مي شود 6.
از آن گويند آرش را کمانگير / که از ساري به مرو انداخته است تير7
در گويش مازندراني به ويژه در حوزه تجن، تلفظ حرف صدا دار (آ) مانند زبان فارسي نيست . در زبان مازندراني، متفاوت با فارسي، معمولاً به هنگام تلفظ حرف( آ ) دهان کاملا باز نيست ، بلکه لب و دهان گرد و دايره وار مي شود . در چنين حالتي، مثلا آرش در زبان مردم مازندران شبيه به "اورش" تلفظ مي شود8.
اگر تهمورث را از دو جزء تهم +آرش بدانيم ، يعني آرش نيرومند شايد به نتيجه رسيده ايم . واژه يي مثل آرش را چون اورث يا اورس بر زبان آوردن ، رسم مازندرانيان بوده است . حروف بي صداي (س) و (ش)و (ز) در زبان سنسکريت ، سوتي (sibilant ) اند و نزديک به هم تلفظ مي شوند . مازندرانيان امروز هم به عنوان مثال، دو واژه به ظاهر متفاوتِ پيستا و پيشتا را ، به کار مي برند که معناي هر دو آن ها شيريني است . پيستا گندله و پيشتا زيگ هرکدام معرف نوعي شيريني اند .
بنا بر اين تهمورث (تهمورس) و تهمورز و تهمورش درزبان مردم مازندران،تلفظي نزديک به هم داشته اند . درکتابــت مازندرانيان ( کتابت ايرانيان قديم، از زمان اشکانيان به بعد) ، آرش اگر هم، همان آرش نوشته مي شد ، در صحبت مردم اين واژه به احتمال، به لفظي نزديک به اورش و يا اورس بدل مي شده است . پس تَهم اورس (تهمورس) مي تواند لقبي صحيح براي آرش باشد ، يعني آرش نيرومند .مي بينيم بر خلاف تصورِ قبلي، تهمورث ديوبند شايد همان آرش است .
نکته اي که نگارنده مشتاق دانستن آن است، ريشه يابي نام آرش است . در سنسکريت که داراي واژگان مشترک فراوان با پهلوي اشکاني است، واژه آرکشکا(ArakSka) که کوتاه آن آرکش است ،به معني پاسدار و نگهبان و احتمالاً لقب مرزبانان نيز بوده است .گاهي مشاهده مي شود که در بسياري از واژه هاي مازندراني، ، در مقايسه با واژه سنسکريت ، حرف بي صداي k(ک) از زبان افتاده است ،مثل شير(SIr) در مقابل کشير(kSIr ) ، که منظور همان شير خوراکي است .
همچنين واژه مازندراني ارش به معني خرس، همان سنسکريت رِکش ( RkSa ) مي باشد که به همان معنا است و حرف بي صدايk (ک) از آن افتاده است . بعلاوه در مازندراني واژه " ايـشـنه " به معني “او نگاه مي کند" که در سنسکريت ايکشنه IkSana است.مي بينيم که حرف k از آن افتاده است .( خاطر نشان مي شود ، نوشتن واژه هاي سنسکريت به لاتين، در اين مقاله ، با استفاده از فونتيک هاروارد- کيوتوHK است .)
شايد نظائرِ آن چه که گفتيم فراوان باشد و با اين مختصرهم، شايد بتوان عنوان نمود که آرش در اصل به واژه اي سنسکريت مربوط مي شده است .با توجه به معناي سنسکريت اين واژه است که نقش مرزباني و نگاهباني اشکانيان را در آغاز، بهتر مي توان فهميد . به ويژه نگاهباني و تامين امنيت براي مهاجرين شالي کاري که بنا به ادعاي نگارنده و مطابق نوشته هاي قبلي او، با رضايت سلوکيان، از شمال هند به مازندران و نواحي جنوب شرقي درياي مازندران کوچانده شدند . حفاظت از اين مردم مهاجر به طور حتم، به توسط سلوکيان بسيار جدي گرفته مي شد .
در هند و درموطن قبلي مهاجران شالي کار، تامين امنيت بر عهده کاست کشاتريا بوده است . در هندِ قديم ،آن ها ، يعني کشاتريا، طبقه (کاست) لشکريان محسوب مي شدند .
ممکن است از سوي سلوکيان در ايران ، نقش کشاتريا به اشکانيان سپرده شد21 . اين کار يونانيان همراه با ديگراقداماتشان شايد براي ايجاد شرايط ويژه اجتماعي، درمنطقه اي از ايران ، يعني نواحي جنوب شرقي درياي مازندران بوده است ، تا شرايط ، مشابه شرايط آن روز هند و اطراف رود گنگ باشد .اين کارطبعا به استقرار کشاورزان و دامداران ماهر و پيشرفته هندو که سرآمد در جهان آن روز بودند کمک مي کرد.
نظام کاستي ايجاد شده مستوجب آن بود که نوشتن و خواندن و کتابت در انحصار برهمنان(ديوان) باقي بماند . ستيزه کردن تهمورث با ديوان ،که بعد ها اتفاق افتاد ، شايد مبارزه يي براي محوِهمين گونه تبعيضات بود، که بزرگان مردم هندو در انحصار خود داشتند .
هفت خوان رستم
به نظر مي رسد آمدن کيکاوس به مازندران به قصد غارت ، سپس به اسارت درآمدن او و آمدن رستم به مازندران براي نجات او، که به قول استاد طوس مجبور به عبور از هفت خوا ن9 مي شود ، همه به واقعه يي شناخته شده از تاريخ بر مي گردد و فقط يک افسانه و يا يک اسطوره نيست . اين واقعه مهم، تجاوز بي رحمانه کيوس (کاوس) فرزند قباد ، شاه ساساني به مازندران است .
شاهديم که در شاهنامه و در سرگذشت ساسانيان، بر خلاف انتظار، نامي از کيوس نيست . اما کيوس همان کس است که تاريخ عهد ساسانيان، حضوري برجسته به او بخشي