Share

تعداد بازدید: 4923

توصیه به دیگران 2

دوشنبه 8 فروردين 1390-15:39

امیر و گوهر به روایت افسانه ها

امیر و گوهر جزء افسانه های عشقی است ...(نادعلی فلاح-پژوهشگر و فولکلوريست آملي)

 


 مازندنومه:مقاله ی "امیر و گوهر به روایت افسانه ها" کاری است میدانی که نویسنده ی مقاله، افسانه های امیر و گوهر را در روستاهای حاشیه جنگل مانند پولادکلای نور، اسکو محله و ترکلای آمل در سال های 1383و 1386ضبط و ثبت و تحلیل کرد.

 همچنین افسانه ی امیر و گوهر ی که در کنزالاسرار آمده، مورد توجه بود و سعی شده به طور ضمنی با دیگر افسانه ها مقایسه شود. آن گاه چهار روایت از افسانه ی امیر و گوهر را همان گونه که راویان نقل کردند بدون کوچکترین تغییری به نثر محاوره ای آورده شد.نادعلي فلاح- پژوهشگر پرکار فولکلور مازندران- اين تحقيق را براي پخش در مازندنومه ارسال کرده که ضمن سپاس از ايشان از نظرتان مي گذرد.

----------------------------------

 چکیده: امیر و گوهر جزء افسانه های عشقی است و دارای یک سری ویژگی هایی است که آن را با دیگر افسانه ها جدا می سازد. هر کدام از راویان گوشه ای از حالات امیر و گوهر را بیان کردند، در حقیقت با برش کوتاهی از یک داستان بلند یا زندگی نامه، یک نوع داستان مینی مالیستی خلق کردند.

 راویان ضمن بیان سرگذشت- سرگذشتی از مردان دشت و دهقان و کشاورز همراه با زبانی طنزآلود و کنایه وار- شعر را با آواز بیان می دارند. در عین حال که بسیاری از اشعار به جا مانده در این سرگذشت ها را راویان در طول تاریخ ساخته و پرداخته اند، بخش اعظمی از افسانه ی امیر و گوهر هم شامل مرور زمان شد اما همچنان قسمت هایی از آن افسانه ها بین مردم به حیات خود ادامه می دهد و با روح و روان مردم عجین شد.

کلید واژه: امیر و گوهر ، سرگذشت یا افسانه ی عشقی ، شعر آوازی، طنز....

مقدمه: در مکتب افسانه شناسی افسانه های مردمی را به چهار گروه تقسیم کردند: افسانه ی عشقی، افسانه ی مثل ها(افسانه درباره ی حیوانات)، افسانه سحرآمیز و افسانه ی معیشتی.

 هریک از افسانه های داری ویژگی های هستند که آن را از دیگر افسانه ها جدا می کند. افسانه های عشقی- در مازندران به سرگذشت معروف است- بیشتر در مشرق زمین به خصوص بین مردم فارسی تبار رواج دارد و مهمترین ویژگی یا شاخصه ی آن عشق است؛ یعنی عشق نقش اساسی را بازی می کند و بدون عشق افسانه به سرانجام نمی رسد.

 همان گونه که در افسانه های سحرآمیز مشکلات قهرمان با سحر و جادو برطرف می شود... معمولا عشق در چنین افسانه هایی عشق پاک و بی آلایش بین دو دلداده است و هدف قهرمانان هم رسیدن به عشق است و بس.

اصولاً یا دو دلداده به هم نمی رسند و لحظه ی وصال هر دو یک آن جان می سپارند یا با هم ازدواج می کنند و مدت ها در کنار هم زندگی می کنند و باز با هم می میرند. از یک افسانه ی عشقی(سرگذشت) معمولاً روایت های متفاوتی وجود دارد و آغاز و انجام آن ها متفاوت است؛ یعنی راوی به دلخواه خود روایت را تغییر می دهد.

 مثلا افسانه طالب و زهره روایت هر راوی با راوی دیگر فرق می کند. یک راوی می گوید: طالب و زهره با هم ازدواج کردند و طالب به مدت چهل سال پادشاه آمل شد و راوی دیگر می گوید: لحظه ی وصال؛ به محض این که همدیگر را در آغوش کشیدن هر دو جان سپردند.

یا در نجما و رعنا هم به همین صورت. به هر صورت این گونه روایت مردمی و شفاهی قرن ها بین مردم رواج داشت و هنوز هم کاربرد دارد و نمی تواند مربوط به چند دهه یا چند قرن اخیر محدودش کرد. اصولا در چنین افسانه هایی عاشق و معشوق یکی اند؛ یعنی هر دو عاشق اند و هر دو معشوق. در ادبیات نوشتاری عاشق همیشه به دنبال معشوق است و معشوق با ناز و عشوه هایش او را به دنبال خویش می کشاند. اما در بسیاری از افسانه های عشقی مردمی هر دو در پی رسیدن معشوق اند.

 به عبارتی راوی هر دو را عاشق می داند و حرفی از معشوق نیست. در مازندران افسانه های عشقی(سرگذشت) مثل همه جای ایران رونق و شهرت به سزایی دارد به خصوص این که چنین افسانه هایی با آواز عرضه می شود؛ یعنی راوی ضمن شرح و بیان حالات عشق دو دلداده قسمت هایی را با آواز می خواند چرا که هنگام گفتگو زبان آن ها شعر یا موزون است و نکته جالب توجه این است که هنگام انجام کارها تفاوت چندانی بین عاشق و معشوق وجود ندارد و حتی در بعضی قسمت ها جنس مونث رفتار مردانه دارد؛ یعنی قدرت این را دارد که کار مردانه بکند.

 مثلا در طالب و زهره وقتی طالب به هندوستان می رود و تمام مال و اموال به خصوص گاوهایش را رها می کند زهره مثل یک مرد تمام عیار به پا می خیزد و اختیار دار مال و اموالش می شود و به همه جا سر می زند و رسیدگی مال و اموالش را به عهده می گیرد، مختاباد تعیین می کند و...، این در حالی است که برادران و خویشان و بستگان طالب همه جا حضور دارند اما اختیاری ندارند.

در روایت دوم گوهر رفتار مردانه دارد، یشلاق و ییلاق می کند و.... شاید هر یک از این افسانه ها ی عشقی خواستگاه تاریخی داشته باشند که ما از آن ها خبر نداریم و با تحقیق و پژوهش در آیند بعضی چیزها روشن گردد و یا ممکن است برای همیشه در هاله ای از ابهام باقی بماند. باید پژوهش کرد و منتظر نظرات پژوهشگران بود اما افسانه های عشقی در مازندران یا بومی اند؛ یعنی محل وقوع حادثه به باور مردم در خود مازندران است، مثل امیر و گوهر، طالب و زهره.

یا این که سر از استان های دیگر در می آورد، یا حداقل قسمتی از آن در استان دیگر رخ می دهد. مثل نجما و رعنا که تمام وقایع آن در شیراز، لرستان و... اتفاق می افتد یا پری خان قسمت اول آن در مازندران و قسمت پایانی آن در شیراز رخ می دهد و.... اما آن چه حایز اهمیت است و می تواند جالب توجه باشد، موسیقی و آوازی که هر یک از افسانه ای عشقی(سرگذشت) در مازندران دارا هستند؛ یعنی از آواز تبری (1) (=امیری) گرفته تا طالبا و نجما خوانی و ... با آهنگ و سبک مخصوص به خود خوانده می شود و آن هایی که روایتگر افسانه های عشقی اند به ندرت افسانه های غیر عشقی روایت می کنند این در حالی است که در جاهای دیگر ایر ان این گونه نیست.

راوی، افسانه ی عشقی را مثل افسانه های دیگر روایت می کند؛ یعنی بدون موسیقی و آواز. از طرفی دیگر این افسانه ها با اسطوره آمیخته شدند، آن چه که مردم در ذهن خود از رستم و ید و بازوی او متصور بودند و در جای جای زندگی آن ها حضور داشت استحاله یافت و در شخصیت امام علی(ع) ظهور پیدا کرد و در بیشتر افسانه های عشقی بروز یافت و چنین شخصیتی در همه جا یار و حامی قهرمان داستان است.

حال سرچشمه اش از کجاست؟ شاید دلایل گوناگون داشته باشد، از اسطوره سازی ایرانیان گرفته تا غلبه احساسات بر عقلانیت، زندگی کشاورزی و وابستگی به طبیعت و... همه و همه می تواند دخیل باشد که خود آن بحث دیگری را می طلبد. امیر پازواری بین عامه مردم به امیر معروف است به جز آن جا که می گوید«مره گننه کل امیر پازواره) کمتر جایی از پازوار نام برده شد، او شاعر پر آوازه ی مازندرانی است که به جز اشعار سینه به سینه اش هیچ مدرک دیگری دال بر وجود امیر نیست. حتی نمی دانیم چند شاعر به دلایلی نام امیر را برای زندگی شاعری خویش بر گزیدند و شعر سرودند و به نام امیر مشهور گشتند.

بسیاری از پژوهشگران امیرشناس یا با خیال بافی و از سر ذوق زندگی و شعرشان را با افسانه ها یکی دانسته اند و حتی با افسانه ای که در کتاب کنزالاسرار آمده هم داستان شدند و عده ای هم هر شعری که منتسب به امیر بود واقعی پنداشتند و او را دانشمند و عارف زمانه دانستند، این در حالی است که شعر امیر در مکان ها و موقعیت ها رنگ و بوی همان مناطق را دارد هر چند این گونه اشعار با هم فرق داشته باشد، این نشان از آن دارد که امیر شاعر یک نفر نبود، بلکه چندین نفر بودند؛ یعنی باید بگوییم امیری سرایان.

در کنز الاسرار آمده است: امیر پازواری مردی بود دهقانی و عوام و علی الظاهر در نزدیکی از اهل دهقان به عنوان نوکری در قید و لیکن در باطن پای دلش در سلسله ی عشق دختر اربابش در بند بوده به امید بوستان وصالش به بوستان کاری مشغول بوده از آن جایی که دختر را نیز میلی به جانب او بوده چنانچه گفته اند تا که از جانب معشوقه نباشد کشش کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد. لهذا دختر به بهانه ی دیدار یار هر روز بر سبیل استمرار خود به جهت یارش نهار می برد بلی خواجه آنست که باشد غم خدمت کارش القصه تا روزی امیر در بیرون بوستان ایستاده بود که سوار نقاب داری با یک پیاده در جلوی در رسیدند.

 امیر چون آن سوار را عظیم الشان دید شرط تکریم به جای آورده سوار فرمودند که ای امیر از بوستان خود خربزه ای به ما برسان در جواب عرض کرد که جالیز من اینک دو برگه است و هنوز گل نکرده باز فرمودند که به بوستان داخل شو خواهی دید که خربزه ای بسیار چیده و جمع کرده است یکی از آن ها را بیار!

امیر اگر چه یقین می دانست که خربزه ای یافت نمی شود و لیکن من باب اطاعت امر آن بزرگوار داخل جالیز شده دید که بوستان خرم تر از گلستان ارم است و خربزه ای بسیار چیده در یکی جمع است با حالت تعجب خربزه بر داشته به خدمت آن بزرگوار آورده آن سوار خربزه را شکسته دو غاش(قاچ) از آن را به امیر بوستان کار و یک غاش به آن پیاده و غاش دیگر به چوپانی داده که در آن جا گوسفند می چرانید و قسمتی نیز خود بر داشته روان شدند اما امیر یکی از آن دو غاش را خورد و دیگر ی را برای معشوقه خود نگاه داشت، اما وقتی که دوباره داخل بوستان شده جالیز را به صورت اول ديد.

 دراین حین معشوقه اش برای او چاشت آورده، ناطقه امیر به شعر گویا شده در مقام تکلم در آمده و آن یک غاش خربزه ای که نگاه داشته بود به معشوقه ی خود تسلیم نمود.

 دختر نیز پس از خوردن خربزه شاعر شد و در مقام سوال و جواب بر آمده، کیفیت معلوم نمود. گفت شناختی که آن سوار کی بود و به کی رفته؟ گفت نه!

 گفت آن امام علی ابن ابی طالب(ع) بوده تا به چوپان رسیده جویای سوار گردیده از دور به او نشان دادکه سوار آن شخص است که از دور می رود پس امیر دوید تا نزدیک نمود.

 دید سوار از نهری گذشت که به جای آب آتش روان است و او را منع می کرد که نیا که می سوزی امیر مضمون این شعر را بیان نمود که رخسار یار من چه گل آتشین بود*من می روم به آتش اگر آتش این بود* پس داخل رودخانه آتش گردیده چون از خود گذشته بود لهذا آن بزرگوار عنان کشیده تا به پابوس او مشرف گردیده از برکت وجود آن بزرگوار در معرفت به روی قلبش باز گشته و به اسرارگویی و غیره قصه آغاز نموده چون نام او گوهر بوده لهذا بعد از شرفیابی حضور معشوق حقیقی خود به همین اسم مسمی کشته در اشعارخود یار حقیقی خود را نیز به همین اسم می نامد و اسم چوپان نیز امیر بوده او نیز عاشق گوهر گردیده و این دو امیر به شعر با هم بسیار مکالمه می کنند.( پازواری، 1277: 129- 124،ج اول )

در این افسانه ما سه شاعر پیش رو داریم: دو تا امیر و یکی گوهر و هر سه با خوردن خربزه شاعر شدند منتها دو امیر شاعر مستقیم از دست حضرت امیر خربزه خوردند و شاعر شدند(2) و امیر قسمتی از خریزه ای که آن حضرت داده بود به گوهر داد و او هم شاعر شد.

 دقیقاً شبيه افسانه ی رضا خراط است، آقای یزدان یزدانی راوی سر گذشت رضا خراط می گوید: او مرد ساده و بی سوادی بود همراه مردم به امام رضا رفت و شب در صحن امام رضا خوابید، صبح که بیدار شد متوجه شد لب هایش شیرین است و همان جا شاعر شد و شروع کرد به شعر گفتن.

 باز آقای یزدانی در باره طالب و زهره هم داستان را این گونه تعریف کرد: زهره اناری را توی دستمال گذاشت و به طالب داد و گفت بازش نکن! اما طالب باز کرد و از همان لحظه دیوانه شد و بعد از دیوانگی شاعر شد و مرتب شعر می گفت.

یا بعضی راویان می گویند طالب خواب می بیند و بلند می شود بعد از آن خواب شاعر شد و البته این موارد در ادبیات فارسی تازگی ندارد و در باره بسیاری از شاعران مانند فایز دشتستانی، بابا طاهر و... چنین افسانه هایی ساختند، این بر می گردد به همان اسطوره سازی و افسانه گویی های مردم ایران که خود می تواند در جای دیگر مورد بررسی قرار گیرد و موضوع یک مقاله شود.

 ما اگر بخواهیم این افسانه ها را واقعی پنداریم و درباره امیر نتیجه گیری کنیم که امیر افسانه ها امیر شاعر است سخت به بی راهه می رویم، زیرا ما می توانیم در حد افسانه و ادبیات شفاهی آن را تجزیه و تحلیل کنیم نه در حد یک سند مکتوب و تاریخی و قابل استناد علمی.

 افسانه ها در طول تاریخ با توجه به اوضاع اقتصادی و اجتماعی و دینی و... دستخوش تغییرات می گردند. هر راوی با توجه خلق و خو و باور خود و حال و هوا و موقعیتی که در آن قرار می گیرد، چیزهایی به آن اضافه یا کم می کند، شعر را تغییر می دهد و بومی و منطقه ای می شود و حتی شغل آن راوی در کلام موزون و غیر موزونش تاثیر می گذارد و واژگان را تغییر می دهد.

 البته در بسیاری از اشعار آوازی این چنین است. گاهی وقت راوی با این که یک آواز را تقلیدی می خواند چون مکتوب نیست و از حافظه کمک می گیرد باز در اشعار دست می برد و تغییر اتی ایجاد می کند.

 ویژگی ها عمومی: 1-راویان معمولا اول شروع می کنند به خواندن شعر با آهنگ و آواز. اگر از راوی تقاضا شود که سرگذشت آن ها را هم تعریف کند، تازه متوجه می شود ضمن خواندن اشعار با آواز زندگی یا سرگذشت دو دلداده را هم باید بیان کند؛ یعنی راوی نظرش خواندن با آواز است به همین دلیل می گویند: تبری(= tabriامیر خوانی) نجما خوانی یا طالب خوانی و ... اما نکته ی حایز اهمیت در افسانه ی امیر و گوهر این است که راوی از همان اول شروع می کند افسانه را تعریف کردن و آن گاه اشعار را با آواز یا بدون آواز می خواند.

 2-نکته دیگری که در سرگذشت امیر و گوهر مورد توجه است تا حال با هیچ راوی برخورد نکردم که زندگی عاشقانه امیر و گوهر را از آغاز به انجام برساند یا به عبارتی افسانه آغاز و پایان داشته باشد، بلکه روای برش کوتاهی از زندگی این دو دلداده را بیان می کند.

در افسانه های دیگر ما شاهد هستیم که دو قهرمان افسانه یا اصلا به هم نمی رسند یا با هزار سختی و مشکل به هم می رسند، افسانه هم شرح همین سختی ها و فراق هاست و افسانه از جایی معین شروع می شود و در یک جای که منتج به نتیجه می شود پایان می یابد این در حالی است که افسانه امیر و گوهر شنونده همیشه منتظر است تا راوی ادامه دهد؛ یعنی از وسط شروع می شود و همان جا هم تمام می شود.

 3-در افسانه امیر و گوهر مثل طالب و زهره تمام اشعار به مازندرانی روایت می شود و وزن هجایی در آن کاملا هویداست اما در دیگر افسانه های عشقی شعر به دو صورت فارسی و مازندرانی بیان می شود یا این که واژگان دو زبان با هم ترکیب می شوند و در کل سیاق جمله، فارسی است.

4-سرگذشت امیر و گوهر نه تنها در سراسر خطه ی شمال رونق و رواج دارد بلکه در استان های همجوار مازندران که مردمشان به مازندرانی تکلم می کنند، شعر و سرگذشتش را سینه به سینه بیان می کنند حتی در گیلان به زبان گیلکی بیان و روایت می شود.

5- امیر و گوهر افسانه ی مردمان کشاورز و دشت نشین ها و دهقانان است و شعر و موسیقی آن هم بیشتر به دشت و کار مزرعه و کشاورزی در ارتباط است. اما افسانه ی طالب و زهره و موسیقی طالبا بیشتر بین چوپانان و گالش ها رواج دارد یا به عبارتی موسیقی و افسانه ی کوه نشین ها و حاشیه جنگل است.

ویژگی های اختصاصی: ویژگی های است که در چهار روایت ضبط شده مورد بررسی قرار گرفت:

1- دو روایت اول با تفاوت هایی شبیه یکدیگرند. هر دو راوی بی سواد، اهل روستا هستند، تقریباً روستاهایی در حاشیه جنگل یکی در نور و دیگری در آمل، منتها یکی راوی افسانه های غیر عشقی است و دیگری خوش آواز و خواننده و راوی افسانه های عشقی است، به همین دلیل که راوی اول هنگام ارائه ی افسانه یک بخش کوتاه را روایت می کند چون اصولا راویتگر افسانه ی غیر عشقی است.

اما راوی دوم ماجرا را مفصل تر راویت می کند و شخص دیگری را – غیر از گوهر- در مقابل امیر قرار می دهد. این در حالی است که در دیگر روایت ها گفتگو فقط بین امیر و گوهر است، اگر فرد دیگری باشد در حاشیه است و بود و نبودش در کل ماجرا تاثیری ندارد.

 2- در تمام روایت ها نشان می دهد که امیر عاشق گوهر در دشت ها زندگی می کرده، آدم بی سواد، کشاورز و عاشق بوده و در عشقش یکدنده و سمج، سعی می کرده کاری را انجام بدهد که گوهر خوشش بیاید. گوهر هم از خانواده ی بوده ارباب زاده و دارای تمکن مالی اما عاشق امیر و سعی می کرده کارهایی را انجام بدهد که امیر خوشش بیاید.

 3- نکته جالب توجه طنز ظریفی است که همراه با عشق بازی و ناز و در عین حال با نیش و کنایه همراه است. در عین حال که دو دلداده فقط از دور دستی بر آتش دارند و به هم نمی رسند اما ناز و ادای گوهر برای امیر جالب و فراموش نشدنی است. چرا که زبان امیر زبان موزون است همراه با طنز. «نر نخورده كابي چه ونه وره داره؟»

در عین حال که گوهر را به بره ی دوساله تشبیه می کند که هنوز پاک است و هیچ دستی حتی دست عاشق بهش نرسیده، اما به او می فهماند که من تو را شناختم و نمی توانی از دستم بگریزی. « گوهر اگه زرده امیر ونه قربونه» نکته ای در این مصرع جلب توجه می کند، زردی چهره ی گوهر است که به طور ضمنی می خواهد بفهماند که عاشق چهره ای زرد دارد و از طرف دیگر برای هیچکدام مهم نیست چه شکلی و چه رنگی اند.

4- نکته ای که در زبان هر دو مطرح است، به کار بردن اصطلاحات و واژگان بسیار ساده و ملموس و عادی است و در زبان امروزی بکار بردن چنین مواردی دال بر بی ادبی گوینده محسوب می شود.

 روایت اول گوهر را به گوسفند تشیبه کرده و در روایت دوم به گاو و این حکایت از آن دارد که در گذشته ی فرهنگی جامعه داشتن گاو و گوسفند و به عبارتی مالداری افتخار محسوب می شد و همانند کردن به چنین موجوداتی اشکالی نداشته است.

 هر چند امروزی ها بچه کوچکشان را هنگام ناز دادن و نوازش کردن «وره= بره)» می گویند، کلمه ایست محبت آمیز.

نکته دیگر این که «ملل قدیم به وجود توتم قائل بوده اند و هر ملت یک یا چند نوع حیوانات را مقدس می پنداشته اند. ملل مشرق مخصوصا به گاو و قوچ توجهی داشته اند و سر مجسمه های خود را به شکل سر گاو ساخته اند...» ( اعلام قرآن، 1386: 320 )

5- این افسانه ها نشان می دهند که در گذشته افسانه ی عشقی امیر و گوهر بین مردم سخت رواج داشته و به مرور زمان از بین رفته و فقط قسمت ها و گوشه هایی از این افسانه ها به جا مانده است. به خصوص روایت اول و دوم بیشتر نشان از آن دارد که افسانه ی امیر و گوهر از حافظه ی بعضی راوایان پاک شده و فقط قسمت های کوچکی از آن هنوز در اذهان مانده است. حتی افسانه ای که در کنز الاسرار آمده باز گو کننده ی شاعر شدن امیر است و بس.

 6- اشعار به جا مانده در این افسانه نشان می دهد که بسیاری از این افسانه و شعر ارتباطی با امیر پازواری ندارد تا جایی که بعضی از روایان ضمن خواندن اشعار امیر ناگهان شعر رضا خراط را با همان سبک و سیاق می خوانند یا در منطقه ی چلاو و سنگچال اشعار اصغر را می خوانند و این نشان از آن دارد که بسیاری از دوبیتی های عامیانه از شاعران بی نام و نشانی است که راوایان ندانسته به امیر یا دیگران نسبت می دهند یا گاهی یک دو بیتی را که دو نفر روایت می کنند.

 یک راوی می گوید: امر گته یا گنه یک راوی دیگر می گوید رضا کته یا کنه. (3) و راوی دیگر می گوید: اصغر گته یا گنه و ... این نشان از آن دارد بسیاری از آن ها مثل بسیاری از دو بیتی های مردمی در گوشه و کنار ایران سالیان سال بین مردم بوده و هست و تغییر چندان نخواهد یافت، مگر این که بعضی از واژگان در شعر تغییر کند یا این که شامل مرور زمان بشود، و شعر های ثبت شده در حافظه ی کتاب و کتابخانه ها بماند و آن هایی که کاربرد ندارد و ثبت و ضبط نشده از بین برود.

 7- در اکثر افسانه های عشقی کارهای خارق عادت اتفاق می افتد؛ اسب بادی، اسب آبی یا اسب بادی و آبی و خاکی حضور دارد، عاشق کمر بسته ی حضرت امیر است، پاک و معصوم است. اگر کار خلاف شرع و عرف انجام دهد همه ی آن نیروی خرق عادت را از دست می دهد. به خصوص حمایت حضرت امیر را که انگشت مبارکش بر کمر یا شانه ی عاشق کوبیده و به او نیروی چند لشکر را داده است اما در امیر و گوهر چنین نیست(4). زیرا راوی فقط یک قسمت کوتاهی از زندگی را بیان می کند.

در حقیقت یک برش از زندگی امیر و گوهر و عشق بازی های این دو دلداده است. در ضمن وجود کارهای خرق عادت از ویژگی اصلی افسانه های جادویی است که بعضی از افسانه های غیر جادویی هم با چنین ویژگی هایی ادامه حیات می دهند.

امیر وگوهر(روایت اول) (راوی: قربانعلي فلاح،1383) امير داشت تيم جار(5) كرت‌ بندي مي‌كرد. خانم ها هم داشتند سرزمين نهار مي‌بردند. يك خانم بچه بغلش بود، گوهر گفت: بچه‌ات را بده من كول كنم، ببينم امير متوجه مي‌شه؟ گوهر بچه را كول گرفت از جلويش رد شد. امیر این جا يك بن(6) شعرمي‌گويد . مره گننه كل امير پازواره( به من مي‌گويند کل امير پازوار) mə- rə gənənə kal ?a mire pāzəvare بلو ميس هايت مرز گيرمه تيم جاره. (كج بيل در مشتم و تيم جار(خزانه شاله) را كرت‌بندي مي‌كنم) balu mis hāit marz girmə timĵǎre. نر نخورده كابي چه ونه وره داره. (كابي(بره دو‌ساله) اي كه با گوسفند نرجفت‌گيري نكرد چرا بايد داراي بره باشد.) nar naxərdə kǎbi če venə vare dāre. گوهر گل ديم چه ونه وچه داره.(7) (گوهر سرخ گونه چرا بايد بچه داشته باشد) guhar gәlә dim če venә vačә dǎre

امیر و گوهر(روایت دوم)، ( راوی: قدرت اسماعیل زاده، 1386) خانم ها داشتند می رفتند بازار، گوهر گفت: سر راهه، امیر منو می بینه. گفتند: کاری می کنیم که تو رو نبینه، نشناسه. گفت: نمی شه، امیر منو می شناسه. مزرعه ی امیر سر راه بود و داشت تیمجار رو کرت بندی می کرد، خانم ها یک بچه به گوهر دادند، بغلش کرد تا امیر او را نشناسد. امیر سرش را بلند کرد و نگاه کرد، دید پنج شیش تا خانم دارند می روند بازار و یک بچه هم بغل گوهر است، از روی راه رفتن گوهر او را شناخت. گفت: مره کل امیر گننه پازواره (به من کل امیر پازوار می گویند) mərə kal ?amir gənnənə pâzəvâre بلو منه میس مرز گیرمه تیمجاره ( کج بیل در مشت و تیمجار را کرت بندی می کنم) balu mənə mis marz girmə timjâre من ندیمه گو نخرده گوگ وره داره ( من ندیدم گاوی که فل نخورده بچه داشته باشد) mən nadimə gu naxərdə gug varə dâre من ندیمه شی نکرده زن وچه کشه هاید داره* (من ندیدم زنی که شوهر نکرده بچه تو بغلش باشد) mən nadimə ši nakərdə zan vačə kašə hâid dâre چون دیده بود که او بچه را بغل کرد. گوهر گفت: من به شما نگفتم امیر دست بردار نیست. پس برگردم! گفتند: نه! یک خانم گفت: من جوابش رو می دم! گفتند: چه جوری جواب می دی؟ گفت: تره کل امیر گننه پازواره ( به تو کل امیر پازوار می گویند) tə rə kal ?amir gənnənə pâzəvâre بلو تنه میس مرز گینی تیمجاره( کج بیل در مشت داری تیمجار را کرت بندی می کنی) balu təne mis marz gini timjâre مردم زن ها دَ شوننه بازاره ( زنان مردم دارند به بازار می روند) mardəme zanhâ da šunnənə bâzâre کل امیر چه کار مردن زنان داره( کل امیر چه کار به زن های مردم دارد) kal ?amir čə kâre mardəne zanân dâre ونه چه انه شه زرد گوهر سر مونه داره( چرا این قدر به گوهر زرد چهره می نازد) vəne če ?anne še zardə guhare sar munə dâre [امیر]گفت: آفتاب که زرده شه ورق آسمونه(آفتاب که زرد است آسمون زیباست) ?âftâb ke zardə ševarqe ?âsəmunə ماه که زرد کارخنه ی حیرونه (ماه که زرد است آفرینش الهی تعجب برانگیز است) mâh ke zardə kârxənəye heyrunə طلا که زرده ونه بها گرونه (طلا که زرد است بهایش گران است) təlâ ke zardə vəne bəhâ gərunə گوهر اگه زرده امیر ونه قربونه ( گوهر اگر زرد چهره است امیر فدایش می شود) guhar ?age zardə ?amir vəne qərbunə گوهر برگشت و گفت: هنوز بیشتر کار رو خراب نکرده برگردم برم خونه! آره من برگردم بهتره. باز بیشتر از این چیز نشه! خوب امیر جواب رو می گفت دیگه. *

توجه به این نکته حایز اهمیت است که معمولاً شعر با آواز خوانده می شود و اشکالات وزنی احساس نمی شود«اشعار امیر پازواری تابع موسیقی است، زیرا با کشش هجاها و یا سرعت هجاها اختلاف کوتاهی و بلندی هجا از بین می رود.»( امیر پازواری از دیدگاه پژوهشگران و منتقدان، عسکری آقاجانیان میری، 1386: 43) .

«شعر تبری بیشتر آوازی(خنیاگری) است...شعر امیر نیز آوازی است؛یعنی مردم مازندران شعر او را و دیگر شاعران تبری گوی را تنها به آواز می خوانند؛ درست مانند ایرانیان پیش از اسلام ، چرا که اینان نیز به گفته ی ملک الشعرای بهار شعر را از موسیقی جدا نمی دانستند.»( همان، اسدالله عمادی،1386 :193-194)

امیر و گوهر (روایت سوم) (راوی: قربانعلي فلاح، 1383) راوي: امير به گوهر گفت: آهاي گوهر! من تو رو درست و حسابی نديدم. گفت: فردا صبح كوچ سرمه(8) تو مي ري زنگره قلد(9) ميايستي من ميآم. تا چار بيدار اسبو بار کنن، من سوار اسبم ميشم، جلو راه ميافتم، زودتر ميآم، تو منو ببين. هر چه دوست داري نگاهم كن! گفت: باشه! ساعت چند ميري؟ گفت: ساعت هفت ميرم. امير ساعت ششونيم رفت زير درخت ايستاد. هنگام خروسخوان اون ها وسايلشو بار اسب كردن و رفتن. او پشت سر گوهر آمد رفت زير درخت ايستاد. اون قدر ايستاد كه عنکبوت دورسرش را تار بست و كلاغ روسرش لونه درست كرد. كلاغ بچهدار شد و بعد بچهها بزرگ شدن و رفتن.

 پاييز شد گوهر وقتي از كوه داره ميآد ميبينه يه سياهي از دور پیداست به چاربيدار گفت: برين نگاه كنين ببينين سياهي کیه؟ رفتن ديدن اميره. با اسب جلو رفت پيش امير، گفت: امير! گفت: چيه؟ گفت: چرا اين جا ايستادهاي! گفت: تو به من گفتي اين جا بايست تا من تو رو ببينم! گفت: من الآن سه ماه كوه بودم، تو سه ماه اينجا ايستادهاي! ته در راه خدا نونه!(10) برو! برو! این روایت یادآور زبانزدهای زیر است که در بعضی جاهای مازندران رواج دارد. به عنوان مثال آخرین زبانزد را در کجور روستای فیروزکلا شنیدم: فلانی کل امیر بیه(=fəlâni kal ?amir bayyə فلانی کل امیر شد) کل امیر بئیی kal?amir ba?i=) کل امیر شدی) یا کل امیر بور قرصه بمیر(=kal ?amir bur qərsə bamir کل امیر برو از غصه بمیر) این افسانه یاد آور زبانزد«زیر پای کسی علف سبز شدن است. در این قسمت کلاغ سر امیر لانه درست کرد.

 امیر و گوهر(روایت چهارم)، ( راوی: علی محمد نعمتی، 1386) راوی: آقا امیر دلش می خواست بره چوپانی، داشت مقام خودش رو بالا می برد که ببینه گوهر قبول می کنه یا نه! گفت: ای فردا بهار ما آی کرد شونه لار تا لات( فردا که بهار می آد چوپان همه جا(لار تا لات) می ره.) ?ay farad bәhâr mâ ?ây kәrd ŝunә lâr tâ lât گته: کرد خرد خراک کله قن و نوات ( غذای چوپان کله قند و نبات است) gәtә kәrde xәrdә xәrâk kallә qan nu navât گته کرد لا سرین مدخال جا داج (لحاف و تشک چوپان همه مدخال است) gәtә kәrde lâ sarin mәd xâl jâ dâj گته کرد جل شور شونه و تازه داهماد ای جانا (چوپان که برای سرکشی به خانه می رود مثل نو داماد است) gәtә kәrd jәl ŝur ŝunә ?u tâzә dâhmâdə این ها دروغ بود گوهر عکس آن را گفت. گوهر گفت که: جان نامرد کل امیر ته گفتار همه دروئه ( ای کل امیر جان تمام گفتار تو دروغ است.) jânә nâmardә kal ?amir te gәftâr hamә dәru?ә کرد خرد خراک آرد به سر و پتوئه (غذای چوپان آرد و پتو(11) است) patu?ә kәrd xәrdә xәrâk ?ârd bә sar ?u کرد لا سرین لمه و دس چوئه (لحاف چوپان همه اش نمد و چوبدستی است) kәrde lâ sarin lamә ?u dassә ĉu?ә کرد که جل شور شونه سگ لنوئه(لانه) (چوپان که به مرخصی می رود خانه اش لانه ی سگ است.) kәrd ke jәl ŝur ŝunә sage lanu?ә امیر می خواست مقامش را بالا ببره ببینه قبول می کنه یا نه! او برعکس جواب داد. گفت: گوهر گنه جان! مه گسفن وسه هزار بو (گوهر می گوید جانم گوسفندم باید هزار تا باشد) guhar gәnә jân me gәsfәn vessә hezâr bu نر د کهن وسه مه کهار بو (گوسفند پیرم بز جوان باشد) nare dә kәhәn vessә me kәhâr bu دواون کو مه راغون امبار بو (کوه دماوند انبار روغنم باشد) dәvâvannә ku râqune ?ambâr bu وقت کشیدن امیر مه چاربیدار بو ای جانا!(12) (هنگام حمل و نقل امیر چاربیدارم باشه ای جان من!) vaxte kaŝidan ?amir me ĉârbidâr bu ?ay jânâ

نتیجه: با توجه به روایت های شفاهی و همچنین روایتی که از کنزالاسرار آمده است باید دنبال چند شاعر امیر بگردیم نه امیر پازواری تنها. شاعران بی نام و نشانی بودند که شعرشان را به سبک و سیاقی که به امیر معروف بوده سرودند. همین مورد در باره دیگر شاعران بومی مثل فایز دشستانی و...صادق است. فایز را همه از آن خود می دانند، در حالی که هیچ گونه سند مکتوبی مبنی بر این که فایز نامی در دشتستان بود و زندگی کرده، وجود ندارد.

حتی در بین شاعران معروف ادب فارسی چنین اتفاقاتی نادر نیست، مثل خیام که شعرهای زیادی به سبک و سیاق او سروده شده و به او منسوب است. حتی بسیاری از شعر های عطار با خیام یکی دانسته شد. هر کدام از این موارد می تواند دلیل خاص خودش را داشته باشد یا این که چون این شاعران به هر دلیل معروف بودند دیگران برای این که شعر دچار حوداث زمانه نشود به آن ها منسوب کردند یا این که در برابر انواع اتهام ها و انگ های واهی رهایی یابند چنین کردند.

 ما اگر بر اساس موازین تحقیق و پژوهش ادبیات شفاهی برخورد کنیم می توانیم بهتر به نتیجه برسیم، این در حالی است که عده ای از روی تعصب و عده ای از روی غرض و مرض یا هر دلیل دیگر سعی می کنند امیری خوانی را جایگزین تبری (tabri ( کنند و بر دیگران بقبولانند که امیر عارف بود و شاعر بود و بر رموز هستی آگاهی داشته و چه و چه بود.... در پایان پیشنهاد می گردد تمام افسانه های امیر و گوهر و همچنین اشعار منتسب به امیر را در حوزه های مختلفی که امیر ذی نفوذ است، در یک فراخوانی جمع گردد تا اولا به صورت مجموعه ای چاپ و نشر یابد و ثانیا برای روشن شدن و بهتر شناخت امیر مورد تحلیل و بررسی قرار گیرد شاید گره ای باز شود.

 این کار می تواند فواید دیگری هم داشته باشد، از جمله دوبیتی ها و افسانه های امیر و گوهر دست خوش حوادث نگردد و همچنین ضبط و ثبت آن از نظر جامعه شناختی مازندران حایز اهمییت است، از طرفی حفظ اشعار آواز از سوی روایان بی نام و نشانی که اکثرا پا به سن گذاشته اند و دارند با مرگ دست و پنجه نرم می کنند، می تواند فایده ی دیگر آن باشد.

پی نوشت:

 1-بین عامه مردم امیری خوانی مصطلح نیست، به خصوص آن هایی که آواز می خوانند می گویند: تبری بخونم(tabri baxunnəm = تبری بخوانم) نه این که امیری بخوانم منتها هنگام تبری گفتن بیشتر می گویند: «امیر گته یا امیر گنه» گاهی وقت هم می گویند: «رضا گته یا گنه» بسیاری از جاهای مازندران به خصوص نور و کجور و اطرافش هنگام تبری خوانی اشعار رضا خراط را می خوانند. در منطقه ی چلاو وسنگچال اشعار اصغر را می خوانند.

 2- ضرب المثلی در بعضی جای مازندران رواج دارد، بدین شرح: خرمزه کول بخرده شاعر بیه(=xarməzə kul baxərdə šâer bayyə پوست خربزه خورد و شاعر شد) کاربرد: هر گاه فردی شروع کند به حرف زدن و چانه اش هم گرم شود و افشای سر کند و دست بردار نباشد و هر چه را که نباید بگوید گفته باشد. می گویند. در فرهنگ اشارات آمده است: «خربزه در دهان کردن: ظاهرا عملی بوده است از میگساران برای پوشاندن و ازاله ی بوی شراب می کرده اند زیرا پوست خربزه را قدما برای شستن و پاکیزه کردن و بردن چربی و ازاله ی بوی دهان مفید می شمردند(شمیسا،1387:432)

3– به عنوان نمونه شعر زیر همین گونه است یک راوی می گوید: رضا گنه جان یک راوی دیگر می گوید امیر گنه جان. امیر گته جان دواون کو ملک و میراث نونه آهن آمل تغ الماس نونه

 4- البته منظورم از چهار افسانه ی ضبط شده است والا افسانه ای که در کنز الاسرار در باره امیر و گوهر آمده است، حکایت از آمدن حضرت علی دارد و ...

5- tim ĵǎr خزانه شالي- جايي كه در فصل بهار تخم شالي پرورش مي‌دهند تا براي نشا آماده شود.

 6- در مازندران به شعر محلی بن می گویند. مثلا اته بن بخونم= یک بند بخوانم

 7- شعر بالا در دیوان امیر پازواری این گونه ثبت شده است: تره کل امیر گننه پازواره بلو میس هاییته مرزّ ونّه تیمه جاره گو ندیمه که هر دم گوگ ورایره شی نکرده کیجا وچه کش هایت داره به تو می گویند کچل امیر پازواری بلو را در مشت گرفتی و تخم زار را کرت بندی می کنی. گاو ندیدم که هر لحظه پستان به دهن گوساله بگذارد. ندیدم که دختر شوهر نکرده بچه به بغل داشته باشد.( دیوان امیر پازواری،1384: 195)

8- kučə sar اصطلاحي است در قديم زماني كه قشلاق و ييلاق ميكردند يعني از كوه به دشت ميآمدند و از دشت به كوه آن چند روزي را كه آماده ميشدند تا به كوه بروند يا برعكس مي گفتند كوچسر

 9- زنگره قلد qald zangarə نام مکانی است در روستای انبارده ی نور

10 - te dar rə xədā navənne اصطلاحي دعایی است يعني خداوند در خانه ات را نبندد شبيه خداوند اجاقت را كور نكند. کشک خشک نشده

 patu - 11. 12- راوی حدود بیست و دود بیت دیگر در ادامه ی همین راویت خواند که ابتدا گفت: امیر گته جان و بعد از چند بیت گفت: رضا گته جان که از جنبه های مختلف تفاوتی بین این اشعار وجود ندارد. برای جلو گیری از اطاله ی کلام از آوردن آن صرف نظر شد.

منابع شفاهی: یزدان یزدانی، روستای چنگاز آمل، بی سواد، کشاورز، 75 ساله،

قربان علي فلاح، پولادکلای نور، بي سواد، كشاورز و دامدار،75 ساله

قدرت اسماعیل زاده، روستای ترک کلای آمل، بی سواد، بازنشسته (کارگر شرکت)، 70 ساله،

علی محمد نعمتی، روستای اسکو محله ی آمل، بی سواد، گالش، 72 ساله

کتاب نامه:

پازواری امیر(1277) ، کنز الاسرار، برنهارد دارن، میرزا محمد شفیع مازندرانی، چهپ اول،ج یک، پطربورغ.

فرهنگخانه ی مازندران، در شناخت فرهنگ مازندران، به یاد امیر پازواری(اسفند 1377)، تهران، نشر اشاره.

دیوان پازواری امیر (1384)، تصیح و ترجمه به اهتمام دکتر منوچهر ستوده و محمد درزیکلایی، تهران، نشر رسانش.

 امیر پازواری از دیدگاه پژوهشگران و منتقدان(1376)، به کوشش جهانگیر نصر اشرفی و تیساپه اسدی، تهران، انتشارات خانه ی سبز .

 مازرلف، اولریش(1376) ، طبقه بندی قصه های ایرانی، ترجمه ی کیکاوس جهانداری، چاپ دوم، تهران، سروش.

 رحمانی، روشن، (1380)، تاریخ گردآوری، نشر و پژوهش افسانه های مردم فارسی زبان، ایران، تاجیکستان، افغانستان،چاپ اول، شیراز، انتشارات نوید شیراز.

سیروس، شمیسا،(1387 )، فرهنگ اشارات، چاپ نخست از ویرایش دوم، ج 1، تهران، انتشارات میترا.

طاهری شهاب، سید محمد، (خرداد 1381)تاریخ ادبیات مازندران، پژوهش و تصحیح زین العابدین درگاهی، چ اول، تهران، نشر رسانش.

خزائلی، دکتر محمد،(386 1)، اعلام قران، چ هفتم، تهران، امیر کبیر. 

ايميل نويسنده: (N-fallah-n@yahoo.com)


  • محمدموسیپاسخ به این دیدگاه 0 1
    جمعه 24 تير 1390-0:0

    میخواهم همه انسانها با هم دوست باشند.من هم همه مردم را دوست دارم.


    ©2013 APG.ir