تعداد بازدید: 2780

توصیه به دیگران 7

سه شنبه 1 آذر 1390-20:0

در ملاقات هاي عمومي چه مي گذرد؟

مدير مردمي:-ببخشيد خانم،بي زحمت در اتاق رو باز بذاريد،يک حرفي در مي آرن! بگو ببينم مدرک دانشگاهيت چيه؟/^دختر جوان:فوق ليسانس فلسفه از دانشگاه آزاد دارم/-مدير مردمي:آخه اين شد رشته؟اين هم شد دانشگاه؟تو نمي دوني رييس دانشگاه آزاد با فتنه گرها سَر و سِر داره؟تازه فلسفه به چه درد مي خوره؟اگه از پيام نور خودمون مدرک مي گرفتي شايد کاري برات مي کردم!(طنز مازندنومه)


*يک سه شنبه خيالي،اتاق يک مدير خيالي،يک مشت مردم مستاصل واقعي

-مدير مردمي:لامصب چشمت رو مي بندي و باز مي کني،سه شنبه مي آد،من هم مردم دوست وحساس!دلم نمي آد سه شنبه ها در اتاقم به روي ملت بسته باشه!آقاي مسئول دفتر نفر اول رو بگيد بياد تو!

* پيرزني عصا به دست وارد مي شود:سلام پسرم،خوبي؟

-مدير مردمي:سلام ننه جون،خوش اومديد!مشکلي داشتيد؟

*پيرزن:آره پسرم،من تعريف شما رو زياد شنيدم،مي گن في الفور مشکل ملت بيچاره رو حل مي کنيد!

_مدير مردمي جوگير مي شود:والله گفتن نداره،من وظيفه دارم براي مردم کار کنم،من جانم رو مي دم تا گره از مشکلات شماها باز بشه!بگو مشکلت چيه ننه جون!

*پيرزن:من توي روستاي پايين چاله زار زندگي مي کنم،اون ور رودخونه،خونه دارم،تا بارون مي آد رودخونه طغيان مي کنه و من نمي تونم بيام اين ور! اگه ممکنه يه پل بزنيد که من رد بشم!

-مدير مردمي:اين هم شد مشکل؟!من گفتم چه مشکل بزرگي داشتي که اومدي؟!

*پيرزن:يعني برام پل مي زني که من از رودخونه رد بشم؟!

-مدير مردمي:آره،ما براي وصل کردن اومديم!اصلا"نوع پل رو خودت انتخاب کن،زيرگذر مي خواي که چپ و راست داريم مي زنيم؟روگذر مي خواي؟فلزي مي خواي؟بتوني مي خواي؟کدومش رو مي خواي بگو دستور بدم تو ولايتت بزنن!

*پيرزن:واقعا"!يعني واقعيته يا دارم خواب مي بينم!؟عجب مسئول خوب و مردم دوستي!شما يه پل بزنيد جنس اش مهم نيست!اصلا" چوبي باشه!

-مدير مردمي:حقيقتش پل زدن که کاري نداره،اما مي دوني چيه مادربزرگ،پل زدن تشريفات داره،اول بايد مناقصه بذاري تا پيمانکار مشخص بشه،پيدا کردن پيمانکار خوب هم مي دوني که سخته و شرط وشروط داره،مثلا" بايد آقازاده باشه،ما هم که اصلا" آقازاده ي پيمانکار نداريم و از اين جهت در فقر مطلق هستيم،بعد هم اين که اعتبار جذب کني،اعتبار هم که معمولا" نداريم و بودجه اول سال رو تو زمستون تخصيص مي دن،احتمالا" از سال بعد بودجه 91 رو در سال 92 تخصيص مي دن!بعدش بايد نظارت و سرکشي هم بکني،اگه پيمانکار خوب نبود خلع يد کني و خلاصه ماجراها داره!شما هم با اين سن و سال تون نمي تونيد 15 سال صبر کنيد تا پل ساخته بشه!احتمالا" از اين دنيا رفع زحمت مي کنيد.اينه که به نظرم پل نسازيم بهتره!

*پيرزن:واه!چقدر دنگ و فنگ داره زدن يک پل!15 سال طول مي کشه!؟

-مدير مردمي:شايد هم بيشتر!من مي گم شما بريد شهر پيش بچه هاتون زندگي کنيد،روستا رو بي خيال شيد.الان همه دارن همين کار رو مي کنند!تو شهر،ما کلي پل و زيرگذر داريم.بفرماييد ننه جون.مسئول دفتر! نفر بعدي لطفا"!

^دختر خانم جواني وارد مي شود:سلام جناب مدير مردمي!

مدير مردمي:-سلام خانم،ببخشيد بي زحمت در اتاق رو باز بذاريد،يک حرفي در مي آرن!حالا بفرماييد مشکل تون چيه؟

^دختر جوان:من دوساله کارشناسي ارشد گرفتم اما بيکارم.براي شما مقدوره که منو به جايي معرفي کنيد که کار پيدا کنم؟

-مدير مردمي:شما اگه منو خوب مي شناختيد اين درخواست را نمي کرديد!من کلا" بر اساس قانون و مقررات عمل مي کنم.

^دختر جوان:حالا نمي شه بر اساس همين قانون براي من کاري پيدا کنيد؟خسته شدم از بس دنبال کار گشتم.

-مدير مردمي:ببين خانم،شما بايد ازدواج کني!به جاي اين که دنبال کار بگردي دنبال شوهر بگرد!اون چشمش کور مي شه پول در مي آره!

^دختر جوان:مشکل اينه که شوهر هم مثل کار کميابه!شما سراغ داريد؟!

-مدير مردمي:اصلا" بگو ببينم مدرک دانشگاهيت چيه،شايد کاري برات پيدا کردم.

^دختر جوان:فوق ليسانس فلسفه از دانشگاه آزاد

-مدير مردمي:آخه اين شد رشته؟اين هم شد دانشگاه؟تو نمي دوني رييس دانشگاه آزاد با فتنه گرها سَر و سِر داره؟تازه فلسفه به چه درد مي خوره؟عمر خودت رو تلف کردي!اگه از پيام نور خودمون مدرک اقتصادي،مديريتي،چيزي مي گرفتي شايد کاري برات مي کردم! الان دور،دور اقتصاد و مديريته نه فلسفه!

^دختر جوان:يعني شما برام کار سراغ نداريد؟

-مدير مردمي:کار کجا بود خانم؟من خودم الان که پيش شما نشسته ام بيکارم!اگه کار داشتم که نمي اومدم با مردم ملاقات عمومي داشته باشم! اين کارها همه اش از سر بيکاريه! تازه من خودم دوتا بچه بيکار تو خونه دارم،عرضه داشته باشم براي اون ها کار پيدا مي کنم؛دختر بزرگم 13 سالشه و بيکاره،پسرم هم 10 سالشه و بيکاره!شما بفرماييد يا دانشگاه تون رو عوض کنيد يا رشته تون رو يا ازدواج کنيد.مسئول دفتر،نفر بعدي!

&مرد ميان سال:سلام جناب مدير مردمي!دست شما درد نکنه که وقت مي ذاريد  و سه شنبه ها مشکلات ما مردم رو حل مي کنيد.

-مدير مردمي:من از جنس همين مردمم!وظيفه مه،صبح تا حالا 126 مراجعه کننده داشتم که مشکل همه رو حل کردم!

&مرد ميان سال:خدا عوضت بده و ايشالا به پست هاي بالاتر برسيد.حقيقت اش من وام مي خوام.مشکل دارم،يک ميليون تومن وام لازم دارم.

-مدير مردمي:چه خبره آقا!يک ميليون تومن وام؟!!يهو بگو سه هزار ميليارد تومن مي خواي ديگه و خلاص!بانک اگه بخواد به هر نفر يک ميليون تومن وام بده که ورشکسته مي شه و ديگه نمي تونه به امثال جناب آريا و اين ها وام بده!

^مرد ميان سال:خب اگه اين جوريه حداقل دستور بديد 500 هزار تومن بهم وام بدن،باور کنيد مريض عملي دارم و لازم دارم.مريضم رو تو بيمارستان پذيرش نمي کنند،مي گن اول پول بدين!

-مدير مردمي:بيمارستان راست مي گه ديگه،همون اول پول بگيرن بهتره يا اين که مثل اون دفعه شما رو توي بيابون رها کنند!؟

&مرد ميان سال:200 هزار تومن هم شد اشکال نداره!لطف کنيد يه راه حلي به من نشون بديد.

-مدير مردمي:ببين من بزرگ ترين مشکلات مردم رو حل مي کنم اما واقعا" زورم به بانک ها نمي رسه!اونا قوانين خاصي دارن.بهتره بگم اصلا" قانون خاصي ندارن و ما رو آدم حساب نمي کنند!مشکل شما لاينحله،مسئول دفتر،متقاضي بعدي،مشکل اين هم حل شد!

#کارگر کارخونه:سلام آق مدير،من کارگر نساجي هسمه!13 ماهه حقوق نيتمه!امه حقوق ره که دني؟

-مدير مردمي:به به آقاي تجمع کننده!حقتونه که ببرن شما رو زندون!حالا جلوي در اداره تجمع مي کنيد؟حالا با رسانه هاي معاند گفتگو مي کنيد؟خبر شما رو سايت هاي اون ور آبي مانور دادند!شما جزو اپوزيسيون هستيد!اخلال در نظم عمومي ايجاد کرديد!

#کارگر کارخونه:والله آق مدير مره حالي نيه چچي باتني؟شمه منظور اين بيه که امه حقوق ره خاني هادين؟!امه حقوق ره که دني؟

-مدير مردمي:تو حاليت نميشه يا خودت رو زدي به خنگي!مي گم شما تجمع کننده ها حکم اپوزيسيون رو داريد الان!

#کارگر کارخونه:من 5 کلاس سواد ويشتر ندارمبه،شه حقوق ره خامبه،زن و وچه دار هسمه،عالم و آدم ره بدهکارمه،پزوسيون و موزوسيون و اينا ره هم ندومبه چچي هسه که شما گني!امه حقوق ره که دني؟

-مدير مردمي:من هر چي مي گم تو آخرش مي گي حقوق ما رو کي مي دي!الان اوضاع خرابه،ال سي گشايش نمي شه،بانک ها سياست انقباضي دارن،تازه شما سرکار نمي ري که از ما حقوق مي خواي!در ضمن من که نبايد حقوق شما رو بدم،من خودم حقوق بگير يکي ديگه هستم!

#کارگر کارخونه:گمبه آق مدير،شما محلي بلد نيني گپ بزنين؟استاندار دستور هادا همه مازندروني حرف بزنند که يخ وا بوه!امه حقوق ره که دني؟

-مدير مردمي:ببين آقاي اپوزيسيون،همين که من شما رو توي اتاقم راه دادم خيليه!برو بيرون و دفعه آخرت باشه که تجمع مي کني و شعار مي دي و از ماحقوق مي خواي!ما چه قدر بيايم تو تجمع تون و سخنراني کنيم تا شما آروم بشيد،خسته شديم ديگه!حالا برو بيرون،نفر بعدي. آقاي مسئول دفتر،ديگه هم اپوزيسيون رو راه نده!

+پسربچه ده ساله اي وارد مي شود:سلام،شما باباي کامبيز هستيد ديگه؟آره؟

-مدير مردمي:آره،تو کي هستي بچه جون؟!تو هم با اين سن و سالت مشکل داري؟ببين سن مشکل دارهاي ما چه قدر پايين اومده!شبيه سن اعتياد شده!

+پسربچه:با اجازه شما من هم مشکل دارم،اومدم ملاقات عمومي!

-مدير مردمي:بگو ببينم مشکلت چيه؟مشکل ازدواج که نداري چون سن ات کمه!کار مي خواي يا وام؟آينده نگري ديگه،از الان اومدي دنبال کار تا شايد بزرگ که شدي بري سرکار،آخه وعده هاي ما تا بخواد محقق بشه يکي-دو دهه طول مي کشه!

+پسربچه:من همکلاسي کامبيزم،پسرتون!خيلي بچه بي ادبيه!منو تو مدرسه اذيت مي کنه!

-مدير مردمي:عجب!تو همکلاس کامبيزي!بيا جلو عزيزم!چه پسر گلي!

+پسربچه!جلوتر نمي آم،همين جا خوبه،بابام مي گه از سياسي ها بايد فاصله گرفت!کامبيز تو مدرسه کاپشنم رو خط خطي کرد،کتاب فارسي ام رو هم پاره کرده!رفتم پيش مدير مدرسه،گفت من هيچي نمي تونم به کامبيز بگم،آخه باباش مسئوله،منو ورمي داره! البته اون پشت سر شما گاه حرفايي هم مي زنه!

-مدير مردمي:عجب!ديگه چي؟تعريف کن ببينم!

+پسربچه:درس کامبيز خوب نيست،اما معلم ها به خاطر شما هواش رو دارند!خيلي هم خالي و دروغ مي بنده،بچه ها مي گن به باباش رفته!

-مدير مردمي:ماجرا جالب شد!ببين مسئول دفتر،به بقيه متقاضي ها بگو برن سه شنبه ديگه بيان،من با اين پسربچه کار دارم.امروز بيش از حد مشکل مردم رو حل کردم،مي خوام ببينم کامبيز ديگه چه دسته گل هايي تو مدرسه به آب داده!حال مديرش رو هم بايد بگيرم!فقط گزارش کار امروزم رو به رسانه ها بده،اصلا" زنگ بزن چند تا سايت و روزنامه بگو گزارش تصويري ملاقات عمومي منو کار کنند!نمي دونم من اگه نبودم کي مي خواست مشکل ملت رو حل و فصل کنه!

*بقيه جلسه خيلي بار خبري نداشت و چيز قابل گفتني رد و بدل نشد!خبرنگار ما دو روز بعد گزارش داد که مدير مدرسه کامبيز از کار برکنار شد!

***

طنزهاي پيشين مازندنومه را در اين نشاني ها بخوانيد:

-الو...من فلانيم!  http://www.mazandnume.com/?PNID=V12212

-من به مجلس مي روم  http://www.mazandnume.com/?PNID=V12221


-ميان کاله حق مسلم ماست! http://www.mazandnume.com/?PNID=V12336

-استاندار در روز خبرنگار امسال کدام خاطره اش را تعريف مي کند؟  http://www.mazandnume.com/?PNID=V12425


-خبر بيارها و خبرنگارها و مديرمسئول شون! http://www.mazandnume.com/?PNID=V12457

-"خاتون" شعر ما 5 حرف داشت،اما حرف نداشت! http://www.mazandnume.com/?PNID=V12496


-دکتر نامزديان وارد مي شود! http://www.mazandnume.com/?PNID=V12539

- در شورخانه مبارکه چه خبر است؟! http://www.mazandnume.com/?PNID=V12636

-از دفتر خاطرات يک موج سوار http://www.mazandnume.com/?PNID=V12721

-زنگ ترويج http://www.mazandnume.com/?PNID=V12764

-...شده هفت رنگه! http://www.mazandnume.com/?PNID=V12795


  • جمعه 4 آذر 1390-0:0

    طنز بسار زیبایی بود.خدا این مدیران مردمی از ما نگیرد.

    • پنجشنبه 3 آذر 1390-0:0

      عجب مملکت باحالی داريم.به شما گير نمي دهند مسئولان که به انها گير مي دهيد؟

      • چهارشنبه 2 آذر 1390-0:0

        ريسه رفتم از بس خنديدم.دوبار من و خانمم خونديم و خندیديم.فردا پرينت ميگیرم مي برم اداره تا با همکارام بخنديم.مرسيييييييييييييييي کولاک بود!!!

        • چهارشنبه 2 آذر 1390-0:0

          وقتی مدیران بی لیاقت برسر میز بنشینند مشکلات اینگونه حل می شود!!!!!!!

          • چهارشنبه 2 آذر 1390-0:0

            طنز بامزه اي بود.شاید کمي بزرگنمایی داشت اما برخي واقعیتها لابلای این نوشته مشهود بود.تشکر از مازندنومه

            • مهين بانوپاسخ به این دیدگاه 0 0
              چهارشنبه 2 آذر 1390-0:0

              واقعا" از ته دل خندیدم.مرسی از نوشته تون.بارک الله به شما.از اين جور طنزها باز بنويسيد تا دل مردم شاد شود.


              ©2013 APG.ir