تعداد بازدید: 8831

توصیه به دیگران 4

يکشنبه 24 دی 1391-15:42

كتاري هاي زندگي امير پازواري

مقاله ای از زنده یاد استاد غلامرضا كبيري(سحر)


اشاره:

غلامرضا كبيري ( سحر ) سال 1298در ساري متولد شد و 20 اسفندماه سال 1389 درگذشت.وي بازنشسته ي آموزش و پرورش و از شاعران پيشروي معاصر مازندران بود. كبيري روي آهنگ هاي محمد دنيوي ، آريا و دانا كبيري و.... ترانه سرود و نمايشنامه هاي گوناگوني هم نوشت. وي سال ها نويسنده برنامه ي راديويي « تي تي هاي مازرون » بود . از كبيري دو كتاب به وسيله ي انتشارات پژوهش هاي فرهنگي منتشر شده است: « تلاونگ تي تي ها » مجموعه اشعار فارسي و محلي و « شهر بي خزان من ساري » مجموعه مقاله هاي غلامرضا كبيري است كه به ترتيب در سال هاي 1377 و 1380 در دسترس علاقه مندان قرار گرفت.مقاله زیر را استاد در سال 1381 در اختیار ما قرار داد که در ماه های نخستین شروع به کار مازندنومه انتشار یافت و چون هم اکنون در آرشیو سایت وجود ندارد بار دیگر اقدام به انتشار آن کرده ایم.
--------------------------


حوزة تحقيقي فرهنگ عامه يا تاريخ شفاهي و دهني مردم كه آن را مي توان آيينه تمام نماي صفات و شخصيت و اخلاق و باورهاي توده ي عامي شمرد ، در گذشته به ادبيات مردم از قبيل: قصه ها،آرزوها،ترانه ها،مثل ها،متل ها و … منحصر بود؛ اما بعدها وسعت بيشتري يافت ومجموعه ي سنّت ها و انديشه ها و آداب و رسوم مردم را كه ريشه در زندگي مادّي و معنوي گذشته ي آنان دارد ، در برگرفت.

زندگي امير پازواري شاعر مشهور و بومي سراي تبري را با همة شهرتي كه به خصوص در منطقه مازندران دارد به خاطر اين كه هم چنان در پردة ابهام و مه آلودگي مستور است و پشتوانه ي تحقيقي مستندي ندارد و كلاً محصول ذوق و تخيل مردم عامي وبي سواداست نيز مي توان در شمار فرهنگ عامه مردم تبرستان به حساب آورد .

به همين جهت در اين مقاله سعي مي شود قسمتي از زندگي عاطفي امير پازواري را كه ساخته ي تخيل خلّاق مردم عامي اين خطّه است و تا كنون در جايي نوشته نشده بازگو شود تا شايد محققان را به جست وجوي بيشتر در ره يابي به گستره ي مبهم زندگي اين شاعر ، مشّوقي باشد و خوانندگان را نيز مايه ي نشاطي فراهم آورد .

قبل از ورود به اصل ، تعريف و توضيح معني يك اصطلاح مازندراني كه عنوان اين نوشته قرار گرفته ضروري احساس مي شود و آن اين كه در ولايت ما مازندران مطالبي را كه مستندِ مطمئنِ نوشتاري دارد كتابي و موضوعاتي را كه در نظر مأخذ بي پايه و پادر هواست كتاري مي گويند .

به گويش مازندراني « كتار » به چانه اطلاق مي شود و در حقيقت كِتاري يعني مطالبي كه شفاهيست و مأخذ آن سينه و حافظه ي افراد است.قضا را شرح زندگي امير پازواري همه از مقوله ي مطالب كتاريست و همين امر سبب شده كه برخي از نويسندگان و پژوهش گران محلّي تا نفي وجود چنين شاعري پيش بروند .

كِتاري هاي زندگي امير پازواري

در جلد اول كتاب كنزالاسرار مازندراني كه حاصل كوشش برنهارد دارن مستشرق روسي است و مشتمل بر شرح حال امير پازواري و بخشي از اشعار منسوب به اوست ،در شرح حال و شيوه ي شاعر شدنش مطالبي آمده كه قسمتي از آن به همان صورتي كه در كتاب ذكر شد؛منتهي در نهايت اختصار در اين جا آورده مي شود :


1 ــ « چگونگي سرگذشت شيخ العجم كه امير پازواري بوتهِ اون طِري كه مشهور هَسّه مَردي بي يه دِهاتي و عوام »


« و علي الظاهر اَتي دهاتيِ پيش نوكري كُرده اما پنهوني وِ نِه گلي ارباب كيجائهِ پيش گِر هاكِرده بي يِه »
« كيجا هم با ريكا ميل داشته پس كيجا هرروز شِه رَفِقِ و اسّر چاشت وَرده…»
به طوري كه خوانندگان ملاحظه مي فرمايند اين شرح حال در آن كتاب به گويش مازندراني آمده كه مابراي استفاده خوانندگان غير مازندراني برگردان فارسي آن را در اين جا مي آوريم :
« چگونگي شرح حال شيخ العجم كه امير پازواري باشد آن گونه كه مشهور است اين كه او مردي بود روستايي و عوام »

« و ظاهرا نزد روستايي ديگري نوكري مي كرد ، اما در خفا و پنهاني دل به دختر ارباب بسته داشت و دختر هم به پسر مايل بود . پس هر روز دخترك براي دوست و محبوبش ناهار مي برد …… »


بعد از آن چه كه آمده شرح شاعر شدن امير را همان مستشرقِ روسي موصوف مي آورد كه باز هم به گويش مازندرانيست و ما براي اين كه نوشته دراز نشود از شرح و بسط آن و هم چنين ترجمه اش مي گذريم و به اختصار مي گوييم : بر اساس همان شرح حال كه نويسنده اش در اول كار صريحاً گفته ( تمام آن را از زبان مردم شنيده ) ترتيب شاعر شدنش به اين صورت بود :

«يك روز امير جلوي باغش ايستاده بود . سواري نقابدار كه پياده اي در ركاب داشت به جلوي او رسيد.امير به هوش خود دريافت كه اين سوار بايد آدم بزرگي باشد . پس شرط تعظيم و تكريم را به جاي آورد.سوار فرمود:كه اي امير؛ما را از باغت خربزه اي بياور.امير عرض كرد كه بوتة خربزه باغ من هنوز به گل ننشسته تا حاصلي بدهد .

 سوار فرمود حالا تو به باغ برو،خودت خواهي ديد ، كه خربزه در گوشه اي جمع گشته،يكي را براي ما بياور . امير اگر چه يقين مي دانست كه خربزه اي در كار نيست اما براي اطاعت امر آن بزرگوار به باغ رفت و ديد كه باغ ، از بهشت خرم تر است و خربزه فراواني چيده شده ، در گوشه ي باغ انبار است .

پس خربزه اي بزرگ برداشت و خدمت سوار آورد . آن سوار خربزه را شكست،قاچي به امير داد ، قاچي به پياده ي همراه خود عطا كرد و قاچي به چوپاني كه ناظر اين قضايا بود و به چراندن گوسفندانش اشتغال داشت، داد. قسمتي را هم خود برداشت و روانه شد.»

اين مجملي بوداز آن چه كه دربارة شاعر شدن امير پازواري در ذهن و ضمير بيشتر مردم عامي و روستايي مازندران جاي گرفته و آن مستشرق هم همان ها را در كتاب آورده است . به اين تريب مي بينيم كه زندگي امير پازواري از همان آغاز از ذوق و قريحه ي عاميان نشئت گرفته و جزء فرهنگ عامه در آمده است .


2 ــ شيرين ترين قسمت زندگي ساختگي اين شاعر از قضا مشهورِ تبري و تبري سراي ، كه ساخته و پرداخته صاحب ذوقان عامي مازندراني است ،عشق امير به گوهر،دختر ارباب او است كه شرح آن با دست كاري هايي كم و بيش مختلف در گنجينه ي سينه ي مردم عامي مازندران مخصوصا كوه پايه نشينان خانه دارد و موضوع اين نوشته است . اين روايت از چندين و چند روايتي است كه در اين خصوص در ذهن مردم ساده دل روستايي جاي گرفته ، در افواه شان جاريست.

تا اين جاي سخن براي خوانندگان يقينا اين اطلاع حاصل شده كه امير از دل و جان شيفته و شيداي گوهر دختر ارباب خود بود ،جز وصلش آرزويي به دل نداشت و از هر دستورش فرمان مي برد :

خَجيركيجا ،مَن تِه ادايِ ميرمهِ
ته چين چينِ زَلفِ لام اَلفِ لايِ ميرمهِ
تِه گوشِ گوشوار، حَلقه طَلاي ميرمهِ
زرگر بَسازِ مَن شِه كيجاي گيرمه

دختر قشنگ و خوب من براي اداي تو مي مرم
براي زلف پرچين و لام الف لا گونه ي تو مي ميرم
براي حلقه ي طلاي گوشواره گوش تو مي ميرم
اگر زرگر بسازد من براي دختر محبوبم مي گيرم

اون جَه كه بئوتي هَرَس ، مَن بِپامَه
داران اَنّهِ چَها بَزوكهِ مَن بَچامه
دستمال دست اَ نبت اَصلي رِشهِ ورآمه
بَرمِه بَرمَه شِه دل ره قَرار هدامَه

اون جا كه گفتي بايست ، من توقف كردم و ايستادم
درختان آن قدر باد وزيدند كه من سرما خوردم
دستمال به دست گرفته اشكم را پاك مي كردم
گريان گريان دلم را تسلي دادم

در بيان علت سرودن رباعي فوق بازگو كنندگانِ شرح حال امير مي گويند كه در جريان عزيمت گله ي گوسفندان پدر گوهر از قشلاق به ييلاق سگي عقب مي ماند. چوپان بنا بر رسم معمول خود سگ را آوازمي دهد كه برگردد و نرود. در ميان صداي چوپانان،اميرصداي گوهر رانيز مي يابد.به گمان اين كه گوهر به اوفرمان توقف مي دهد،به همين تصور در جايش مي ايستد و از همراهي با گله خود داري مي كند . اين توقف آن قدر ادامه مي يابد تا چوپانان از ييلاق به قشلاق مراجعت مي كنند و اين مدت كم تر از سه ماه نبود .
امير خود به اين حقيقت ايمان داشت :

بال ر تو نده من طاقت تو ندارمه
من طاقتِ ته چشم سيو ندارمه
توزِلف گلو شورني من او ندارمه
عاشقي رِ زر ونه من كو ندارمه

بالت را حركت نده من طاقت ندارم
من طاقت ديدن چشم سياه تو را ندارم
تو زلفت را با گلاب مي شويي،من آب ندارم
عاشقي يه زر نياز دارد،من ندارم

اما عشق امير سامان نمي گيرد چون امير بي چيز و مستمند بود و عشقي كه به پشتوانه زر و مال متكي نباشد كم تر ممكن است به نتيجه مطلوبي بينجامد از اين رو پدر و مادر گوهر كه ظاهرا زندگي مرفهي داشتند و از اعتبار طبقاتي هم برخوردار بودند از ازدواج دخترشان با امير سر باز زدند و او را به همسري جوان چوپاني در آوردند كه روز عبور آن مرد بزرگِ نقاب دار از باغ امير ناظرآن جريان بود و قاچي از خربزه رانيز نصيب برد و به بركت آن او زباني گويا يافته، به شاعري پرداخت .

طبع حادثه آفرين پرداز مردم عامي به آن چه كه درباره ي امير و عشق او ساخته بودند قناعت نكرد و درباره ي ازدواج گوهر چنين اضافه كردند كه گوهر چون گوشه چشمي به امير داشت اما او را از نظر مالي پايين تر از رقيب او مي ديد بدين جهت براي اين كه فرصتي به امير دهد پيشنهاد كرد او سئوالي به شعر مطرح كند؛هر يك از خواستگاران كه به سؤال نظمي او جواب بهتري بدهد گوهر به ازدواج او در آيد . پس از اين پيشنهاد دخترك خوش ذوق و طناز به اتاق رفت و سؤال را كه به شعر بود براي آن دو خواستگار كه در حياطِ خانه ايستاده بودند مطرح كرد . چوپان جوان زودتر و بهتر پاسخ سؤال را داد اما امير از پاسخ باز ماند و به اين ترتيب گوهر سهم چوپان شد و به عقد او در آمد .

متأسفانه ذكر آن سؤال و جواب كه مثل ديگر مطالب مربوط به زندگي امير پازواري ساخته و پرداخته ي ذوق و شيطنت ِمردمِ عامي مازندران است در حريم اين مقاله نمي گنجد از اين رو با صرف نظر كردن از آن سؤال و جواب دنباله ي مطلب را كه مربوط به عروسي گوهر با آن چوپان و حال و وضع امير و پايان كار اوست از زبان روستاييان عوام ادامه مي دهيم .


امير را اين محروميت تامرز ديوانگي پيش برد . ديگر نه نام گوهر از زبانش مي افتاد و نه يادش از حافظه او مي رفت:
گل مَن بَنَه روز دَكاشتَه شِه دَس
هر روز او دامَه وَرَه بَه شِه دَس
بورده بَشكُفه غنچه بيارمِه دَس
بوردَه ناكس دَسُ نَيمو مِه دَس

از روز اول گلي را با دست خود كاشتم
هر روز با دست خود آن را آب مي دادم
وقتي خواست شكوفا شود و غنچه به دستم بدهد
به دست ناكس افتاد و به دستم نيامد

توجه كنيد كه مضمون اين شعر چه قدر به مضمون رباعي زير كه منسوب به باباطاهر است نزديك است :

گلي كه خُم بدادُم پيچ و تابش
به آب ديدگانم دادُم آبش چ
به درگاه الهي كي رَوا بو
گل از مو ديگري گيره گلابش!

شرح شيدايي امير در همه ي دشت و ديار اين سامان پيچيد و وصف حال زار و دل بيمار او در اشعاري كه مي سرود حكايت مي شد ودر افواه همه ي مردم روستاها مخصوصا جماعت گالش ها و چوپان ها جاري بود.كوشش خانواده ي گوهر براي كوتاه كردن زبان امير به نتيجه نينجاميد . خانواده ي گوهر سعي كردند به شيوه هاي مكري خود مراسم عروسي را مخفيانه و دور از چشم امير برگزار كنند.از جمله براي به حمام بردن گوهر نيز به گمان خود تدبيري انديشيدند تا امير از اين قضيه بي خبر بماند .

مي گويند خانه اي كه گوهر درآن سكونت داشت،حمام نداشت و مردم براي استحمام به ده مجاور مي رفتند . گوهر را هم مجبور بودند به روستاي مجاور ببرند.از قضا مسير اين دو روستا چنان بود كه راه عبور از كنارمزرعه ي امير مي گذشت . براي بي خبر گذاشتن امير فاميلان عروس و دخترهاي قبيله چنين بنا نهادند كه اولاً گوهر را دير وقت حركت دهند ، ثانياً عده همراهانش را محدود كنند ،ثالثاً براي اين كه امير،عروس را نشناسد در بغل او نوزادي را جاي دهند تا او را به شبهه اندازند.

اين قافله ي كم تعدادبه همين ترتيب به سوي ده مجاور حركت كرد . امير كه درد عشق در دل و تصوير گوهر بر ديده بود خواب نمي توانست در خود گيرد.
او كنار پرچين باغ گاهي مي ايستاد،گاهي حركت مي كرد و به اطراف مي نگريست و نام گوهر را زمزمه مي كرد و از بي وفاييش زار مي زد :

شومَه مَحشر روز به درگاه دادار
زَمَه كفن ره چاك عرصات بازار
مِرِه پَرسَنَه كي بي يِ وِن آزار
ته نوم رِه زَبون گيرمَه بَچار ناچار

روز محشر به درگاه كردگار مي روم
كفنم را در بازار محشر چاك مي زنم
از من مي پرسند كي آزارت كرده
به ناگزير نام تو را بر زبان مي آورم

باري آن عده قليل زن و مرد بي صدا و بي هياهو و بسيار عادي به ناچار از كنار مزرعه ي امير گذشتند؛در حالي كه گوهرقنداق طفل شير خواري را در بغل داشت . امير وقتي عبور اين افراد را ديد به زيركي دريافت كه آن زن طفل در آغوش گوهر است ،آن وقت اين شعر را في البداهه به صداي بلند خواند :

مَرَه كَل امير گنه پازواره
بلو مَنَ ميس و مرز گيرمه تيم جاره
هَليِ قَلَم چادر سرهايره داره
كابي نر نخورد وره وَرهايره داره

مرا كربلايي امير پازواري مي گويند
بيلچه به پشت دارم و مرز خزينه ي بذر را مي گيرم
نهال گوجه چادر به سر يك سرداشته باشد
ميش نر نديده بره به بغل داشته باشد

همراهان اندك گوهر از شنيدن اين شعر كه در آن اشاره ي تمسخر آميز به تدبير ناشيانه اقوام عروس داشت بسيار خنديدند و در عين حال به هوشياري امير كه به مدد عشق،گوهر را در لباس مي شناخت آفرين گفتند و به گويش محلي گفتند :
آي ، نامرد بشنوسيه
يعني : آي نامرد ، شناخت كه او گوهر است

به هر ترتيب گوهر به خانه شوهر رفت و زندگي تازه اش را آغاز كرد اما زخم زبان هاي امير كه مردم هم به رواج آن كمك مي كردند تمامي نداشت و درد امير هم چنان بي درمان بود .
مجموعه اين وضع موجب شد كه خانواده ي گوهر تن به هجرت داده،از روستاي شان كوچ كنند و به دهي ديگر بروند و هيچ نشاني از خود به جاي نگذارند .

امير وقتي كه ده و دشت روستاي محل سكونت را از عطر نفس هاي گوهر خالي ديد سر به كوه گذاشت و سوز دل را در اشعار زيبايش جاي داد؛ به اين اميد كه شايد نسيم محبت او به گوش محبوبش برسد . از بي تابي آرام و قرار نداشت و هر شب در حالي و هر روز به كاري به سر مي برد.روستاها را زير پاگذاشت و به هر كاري تن داد ، از جمله به روي گري پرداخت. او همراه روي گران دوره گرد كه اكثرا از اهالي قزن چاه بودند از روستايي به روستايي ديگر نقل مكان مي كرد و با روي گران ، به سفيد كردن ظرف هاي مسي مي پرداخت به اميد اين كه نشاني از گهر بيابد.روزي روي گرهاي سيار به دهي رسيدند و در آنجا اتراق كردند .

برحسب مرسوم خود بساط كارشان را جلوي تكيه ي محل كه محوطه ي وسيعي بود پهن كردند و فرياد « لَوه قَلي كُمبي لَوه ي » چاووش ِ دسته،روستا را در بر گرفت . روستاييان و بيشتر زن هاي شان كه از آمدن دسته ي روي گرها و به قول محلي ها قلي چي ها آگاه شدند كم كم در حالي كه ظروف مسي قرمز شده شان را به دست داشتند دور بساط روي گرها جمع شدند.يكي از اين زنان گوهر بود كه پوشيده در چادر نماز به روي گرها نزديك شد .

وقتي كه نزديك تر آمد در ميان روي گرهاي ِصورت و دست ها سياه شده،يكي را شبيه امير ديد .به دلش گذشت كه بايد اين روي گر امير باشد كه اين گونه تكيده و سياه و رنگي روي گري مي كند . در اين حدس و گمان با خودش گفت امتحان مي كنم اگر اين روي گر امير باشد مرا خواهد شناخت و جوابم را خواهد داد . پس گوشه ي چادر را به دندان گرفته بود خلاص كرد و در حالي كه ظرف هاي مسين خود را به طرف امير به پيش مي برد گفت :

اِسا قلي چي تِ دَسِ علي بَهي رِه
دسِ لَس هادِه مِه مرِس قلي بهي ره


استاد روي گر ، حضرت علي يار و دستگيرت باشد ، قدري دستهايت را كه به كار سفيد كردن مشغول است آرام تر به كار وا دار تا ظرف مسين من بهتر سفيد شود و قلع بگيرد .


امير كه به دلش برات شده بود اين زن گوهر است گل از گلش شكفت و در جواب خواند :


گوهر گِلِ ديم ،دَگرد بالا خدا ره هارش
اين جه تا قَزن چاهِ دير راه رِ هارِش
قلي نشادر ، گرون بهارِه هارش
شوئه نختي روز جفا ره هارش

گل چهره گوهر من!برگرد به آسمان نگاه كن وخدا رابنگر
از اين جا تا قزن چاه،اين راه دور و دراز را تماشاكن
ببين قلع و نشادر كه قيمتش گران شده
به بيدار خوابي شبها و جفاي روز ها نگاه كن

گوهر به اين ترتيب وقتي كه دانست اين روي گر امير است حالش دگرگون شد، ظرف ها را همان جا گذاشت و آن جمع را دوان دوان ترك گفت و به منزلش رفت ، درب اتاق را بست و از شدت غم خودكشي كرد .

غروب وقتي كه بساط روي گري را برچيدند؛ استاد به امير گفت: اين ظرف هاي مسي به جاي مانده را كه متعلق به يكي از زنان ده است به منزلش ببرد .

امير ظرف ها را گرفت و به هدايت و راهنمايي دلِ شيفته اش در ميان روستاي نا آشنا به دنبال خانه ي محبوب رفت و از قضا به آساني آن جا را يافت.وارد حياط خانه شد. كسي را نديد.دو دل و با اضطراب از رواق بالا رفت و در اتاق را گشود . گوهر را ديد كه كاردي بر سينه دارد و در خون غوطه مي خورد ؛ طاقت نياورد،كارد را از سينه ي محبوب به خون خفته اش در آورد و به سينه خود كوفت و در كنار او جان به جان آفرين تسليم كرد .

مي گويند آن دو را در كنار هم به خاك سپردند و بر مزار هر يك نهال آزادي كه در محلي به آن ازّار مي گو يند كاشتند . سال ها بعد مردم ديدند آن دو نهال باليدند و درختچه هايي شدند ، اما شاخه هاي شان به هم پيچيده و در آميخته است .

كتاري ها يا روايات شفاهي زندگي عاطفي امير پازواري(آن چه كه نويسنده جمع آورده) از زبان دو پيرمرد روستايي اهل مير بازار شنيده و نوشته است.

سينه بود هاي امير مطمئناً به صورت هاي ديگري هم هست كه آن ها هم در جاي خود شنيدني است.


  • يکشنبه 12 خرداد 1398-16:56

    قزن چاه جالب بود چطور در فرهنگ مازندران جا گرفته بود

    • دوشنبه 11 آبان 1394-16:33

      چقدر جالب و جذاب بود این داستان اصلا فکر نمی کردم زندگی امیر این طور باشه... خدا بیامرزد آقای کبیری رو ..عجیبه که تا به حال سریال یا داستانی در این باره ندیدم

      • میر حمزه طاهری هریکنده ای نوپاپاسخ به این دیدگاه 3 0
        چهارشنبه 25 بهمن 1391-0:0

        با تشکر از سایت مازندنومه که مطالب زیبا از استاد کبیری را گنجاندند ، واقعاً روحش شاد و یادش همچنان باقی می ماند.

        • بهمن کلبادیپاسخ به این دیدگاه 2 1
          جمعه 29 دی 1391-0:0

          خدا تره بیامرزه آقا غلامرضا کبیری (سحر)چقدر قشنگ وزیبا این قصه ره بیان هاکاردی تراژدی غم انگیزی که کم از رمویو و ژولیت ندانه روحت شاد استاد

          • فریده یوسفیپاسخ به این دیدگاه 4 0
            چهارشنبه 27 دی 1391-0:0

            یاد و نامش گرامی باد.


            ©2013 APG.ir