تعداد بازدید: 1786

توصیه به دیگران 5

دوشنبه 30 بهمن 1391-10:17

دخترک کتاب فروش

در میان همه تیترهای مایوس کننده امروز، یک تیتر خوب و مثبت یافتم؛تیتری که به دخترک دوره گرد کتاب فروش تقدیم کردم/برای این که تاثیر ولنتاین را کم رنگ کنیم،پناه آوردیم به سپندارمذ و این جور مزخرفات من درآوردی! دیشب دختر 7 ساله ام می گفت همکلاسی اش بیسکوییت اش را کادو پیچ کرده و آورده مدرسه،داده دست او و گفته ولنتاین مبارک!


مازندنومه،سردبیر:صبح در منزل پای اینترنت نشسته بودم و وبگردی می کردم.این روزها رسانه ها را که مرور می کنی یه جور حس ناامیدی بهت دست می ده!خبرها چندان امیدبخش نیست.

یه جا تیتر زده بود:«بی قانونی» به نام «حزب اللهی گری» ؛ آیا تکرار می شود؟! یه جا دیگه از هشدار حسین شریعتمداری به سران قوا نوشته بود که: احتیاط! شیاطین مشغول کارند.

مرکز پژوهش‌های مجلس هم جدول ارایه داده بود که الحمدلله ایران رتبه 6 جهانی و اول منطقه‌ای را در بالاترین نرخ تورم به دست آورده است.(جا دارد از این همه کفایت دولتمردان قدردانی کنیم!)

سایت دیگری به تجمع کنندگان تاخته و تیتر زده بود:نظام، مدافع خودسر نمی خواهد /چه کسانی برای آشوب در سخنرانی‌ها هورا می‌کشیدند؟

و سایت دیگری از مجلس انتقاد کرده بود:مجلس در خصوص بازار خودرو به شدت کوتاهی کرده است /مسئولین مانع التهاب بیشتر بازار شوند...

 تیترها تمام شدنی نبود،مثل جدال و دعواهای مسئولان درون حاکمیت؛خبر پشت هم ،یادداشت الی ماشاءالله،تحلیل کیلو کیلو،عکس هزار هزار!

*

درِ منزل به صدا درآمد.از پشت آیفون صدای دخترانه ای شنیدم:"از مرکز فرهنگی...مزاحم می شم.چند لحظه دم در می آیید؟"

دختر حدود 14-13 ساله به نظر می رسید.کوله ای به پشت داشت.دم در که رفتم دوباره خودش را معرفی کرد.

پرسیدم: مرکز فرهنگی شما چه کار می کند؟

-به در خانه های مردم می رویم و کتاب می فروشیم.

دخترک از ساری آمده بود قائم شهر تا کتاب بفروشد.طرح ابتکاری خوبی بود.نوجوان که بودیم بزازها و ظرف بلوری ها و سیب زمینی فروش های دوره گرد به در خانه ها می آمدند و جنس می فروختند.

حتی حاجی نبی الله ی داشتیم که اگر زنده باشد الان 90 سالش می شود.او چرخ خیاطی قدیمی اش را کول می گرفت و از دماوند می آمد روستای ما و به طور سیار برای اهالی لباس می دوخت-زن و مرد-

حالا کم تر از این دوره گردها نشانی است، اما حضور این دختر نوجوان-دوره گرد کتاب فروش- برایم جالب بود.

کوله اش را باز کرد و 30-40 جلد کتاب درآورد.

گفتم:حمل این همه کتاب برایت سنگین نیست؟

-چه کار کنم؟کارم این است.تازه شروع کردم.امروز ششمین روز کارم است.

*بیمه که مطمئنم نیستی.درصدی بهت مزد می دن؟

-بیمه نیستم،20 درصد پشت جلد به من می رسه.

*چند نفرید شما؟

-8-7 نفری می شیم.دو تا ماشین هست ما رو می بره به محله های مختلف.کار ما از ساعت 9 صبح شروع می شه تا 2 بعدازظهر که می ریم خونه.امروز اولین باره که اومدیم قائم شهر.تا حالا فقط ساری بودیم و کتاب می فروختیم.قراره شهرهای دیگه هم بریم.

بیرون در ماشینی پارک شده بود.دو،سه نفر از همکاران دخترک رفته بودند جلوی آپارتمان های دیگه و مشغول تبلیغ و فروش کتاب بودند.

کتاب ها را دونه دونه وارسی کردم.چند جلد کتاب روان شناسی و موفقیت و کتاب های برایان تریسی نشانم داد که هیچ وقت حوصله خواندن شان را نداشتم.

گفتم:نسخه ای که برایان تریسی و امثال اون می پیچند به درد بیماری ملت ما نمی خوره!تازه با این ترجمه های ضعیف و بازاری.

کتاب های دیگرش را  بیرون آورد:چند جلد کتاب تاریخی از همین داریوش و کوروشی ها که دیگر دارد تهوع آور می شود.

ما کلا" بیماریم،بیماری صعب العلاج افراط و تفریط. دیروز دوستی برایم پیامک فرستاد و روز عشاق ایرانی-سپندارمذ-را شادباش گفت.

برای این که تاثیر ولنتاین را کم رنگ کنیم،پناه آوردیم به سپندارمذ و این جور مزخرفات من درآوردی!غافل از این که دیشب دختر 7 ساله ام  می گفت همکلاسی اش بیسکوییت اش را کادو پیچ کرده و آورده مدرسه،داده دست او و گفته ولنتاین مبارک!دخترم از من می پرسید:ولنتیان چیه که دوستم به من کادو داد!

از موضوع خارج نشویم.کتاب های کوروش و داریوشی را کنار کتاب های روان شناسی گذاشتم،یعنی این ها به درد من نمی خورند! شروع به دید زدن سایر کتاب ها کردم.چند جلد کتاب آشپزی دستم داده بود.

گفتم تعدادی از این کتاب ها را توی کتابخانه ام دارم،یک بار هم استفاده نشده!نان مان را از توی فریز درمی آوریم و می خوریم،کی وقت می کنه با کتاب ، آشپزی کنه!

دخترک از سختگیری هایم تعجب کرده بود.گفتم ادبیات و رمان و کتاب های مازندران شناسی را هم همراهت داشته باش و فقط کارهای عامه پسند نیار! بعد شروع به ورق زدن کتاب های کودک کردم.آن ها هم برای سنین 4-5 سال به پایین بود.

دلم نمی خواست دخترک دست خالی برود.ناگزیر دو کتاب کوچک قصه از او خریدم و روانه اش کردم،هر چند خیلی به کارم نمی آمد.

حکایت این کتاب فروش دوره گرد برایم جالب بود.غم نان بود،از سر بیکاری یا شوق بود،اجبار بود،هر چه بود این کار را برای ترویج فرهنگ کتاب خوانی ارزشمند یافتم.دیگر چه بهانه ای؟کتاب را به در منزل مان آورده اند.

*

آماری می گوید سرانه مطالعه در ایران تنها دو دقیقه است،اما مسئولی موضع گرفته و گفته:...این آمار سیاه نمایی است و آمار واقعی کتاب خواندن در ایران، روزی 2 ساعت، یعنی 120 دقیقه است،نه 2 دقیقه! یعنی 30 دقیقه بالاتر از رکوردآمار کتابخوانی در جهان!

 باز هم افراط و تفریط! گفتم که زیاده روی و کوتاهی جزو عادت و خلق و خوی مان شده است.از دو دقیقه پریدیم و یک شبه روی شاخه 120 دقیقه نشستیم و طبق معمول اول دنیا شدیم!!ما خیلی دوست داریم در همه چیز و همیشه در دنیا اول باشیم،دوم هم نه،فقط اول!

این میان فرماندار یکی از شهرهای کشور هم پاشده و آمار داده که سرانه مطالعه هر ایرانی 95 دقیقه است!معلوم نیست جناب فرماندار عدد 95 را از کدام پستو درآورده و تحویل ما داده!

تنها باری که یک آمار نسبتا ً رسمی‌ منتشر شد، سال 81 بود که مرکز پژوهش‌های وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ‌28 استان را بررسی کرد و اعلام کرد سرانه مطالعه ایرانی‌ها 7 دقیقه در روز است.

 سرانه مطالعه یعنی این که هر نفر به طور میانگین در روز چقدر کتاب می‌خواند. برای به دست آوردن این عدد، زمان کتاب خواندن همه افراد یک جامعه را با هم جمع می‌کنند و تقسیم می‌کنند به تعدادشان.

 همه کشورهای دنیا، هر سال یارانه مطالعه‌شان را حساب می‌کنند و از روی این عدد می‌فهمند که وضعیت کتاب و کتاب خوانی در کشورشان چطور بوده. اما ماجرای این عدد در کشور ما کمی‌ پیچیده شده و هر مسؤولی یک عدد متفاوت را اعلام می‌کند.

*

در میان همه تیترهای مایوس کننده امروز، یک تیتر خوب و مثبت یافتم؛تیتری که به این دخترک دوره گرد کتاب فروش تقدیم کردم.


  • چهارشنبه 2 اسفند 1391-0:0

    کتاب را به در خانه ها بردن ، فکروکارخوبی است . علاقه مندان می توانند تاسی کنند .

    • سه شنبه 1 اسفند 1391-0:0

      کاش دلسوزی در این مملکت پیدا می شد تا به رنج همه کودکان کار پایان دهد

      • دوشنبه 30 بهمن 1391-0:0

        در میان همه تیترهای مایوس کننده امروز، یک تیتر خوب و مثبت یافتم؛ جناب سر دبیر عزیز و محترم! این مقاله زیبایتان برای انسان ها چه درد آور است!!!



        همی دانم که کودک کودکی خواهد

        زبازي، کودکی شادی به ياد آرد



        و ديگر نيست وقتِ کودکی کردن

        به بازی با دگر همبازيان رفتن



        و دختر

        فرش می بافد

        نگاهش خسته و

        رخسار او بی رنگ

        تو گويی

        آفتاب هرگز؛ نتابيده است

        بر سيمای اين کودک

        تمام روز می شيند و می بافد

        که تا شب آيد و خوابد



        و ديگر نيست وقتِ کودکی کردن

        به بازی با دگر همبازيان رفتن



        سحر می آيد و روزی دگر آيد

        و پيری باز،

        صدايش می کند

        برخيز!

        اسير و تشنه خواب است

        ولی ناچار می باشد

        کنار فرش بنشيند

        فقط انگشت ناز او داند

        چگونه فرش را بافد

        و اين کوچک تن ِ زيبای ِ اين دنيا

        اسير کار اين دنياست



        و ديگر نيست وقتِ کودکی کردن

        به بازی با دگر همبازيان رفتن



        و او می بافد و می بافد ، بافد

        و روزها می شود سالی

        و سالی چند می آيد

        و از دستان و انگشتان ناز او

        تمام ِ هستی اش

        طاووس می گردد

        نمايان می شود در فرش

        يکی طاووس می ماند

        يکی فرشی

        ولی ديگر، نمی بيند

        کسی

        اين کودک زيبا !





        و ديگر نيست وقتِ کودکی کردن

        به بازی با دگر همبازيان رفتن

        • دوشنبه 30 بهمن 1391-0:0

          دخترک کتاب فروش! قانون چه می گوید؟!!!

          • دوشنبه 30 بهمن 1391-0:0

            خیلی با مفهوم و جالب بود.مثل همیشه خوش نگاشتی برادر

            • دوشنبه 30 بهمن 1391-0:0

              میبینید دیگه کارمون به جایی رسیده که دختران 12-13ساله برای سیر کردن شکمشون مجبورند کار کنندوبه بیست درصد کتاب ها راضی بشندکار عار نیست ولی برای بچه ایی تو این سن چی؟ به کجا چنین شتابان؟


              ©2013 APG.ir