Share

تعداد بازدید: 8727

توصیه به دیگران 3

چهارشنبه 25 آذر 1383-0:0

تاريخچه پيدايش بابيّت و بهائيّت (2)

منبع:نشريه حوزه اصفهان ،شماره 2 -(نويسنده:علي بوروني )


تاريخ اجمالي ظهور و افول سيد علي محمد باب اجمالاً او در اول محرم 1235 قمري/13 اكتبر 1819 ميلادي متولد شده و در سال 1260 قمري ادّعاي ذكريت كرد در حالي كه 25 سال از عمرش سپري شده بود. در سال 1261 قمري يعني يكسال بعد ادعاي بابيت و در سال 1262 قمري ادعاي مهدويّت و در سال 1263 قمري ادعاي نبوّت و در سال 1264 ادعاي ربوبيت و در سال 1265 ادعاي الوهيّت نمود، و بالاخره در سال 1266 تمام آن ادعاها را منكر شد و توبه نامه نوشت و در همان سال در حالي كه سنش به 31 سال رسيده بود به اعدام محكوم و تيرباران شد. كتاب‏هاي باب كتاب‏هايي كه سيد علي‏محمد باب در طول زندگي و تبعيد و زندان نوشته است عبارتند از: 1 ـ احسن القصص (داراي 11 سوره و اولين آنها سوره الملك) در تفسير سوره يوسف است. 2 ـ زيارت جامعه (محتوي دو زيارت كه با خواندن آنها ائمه اطهار - عليهم السلام - زيارت مي‏شوند). 3 ـ دلايل السبعه (در دو قسمت عربي و فارسي). 4 ـ پنج شأن. 5 ـ صحيفه عدليه. 6 ـ الواح خط (شامل 20 لوح به خط خودش و سيد حسن يزدي كاتبش). 7 ـ رساله للثمره. 8 ـ نه جزوه در تفسير سوره بقره، حمد، توحيد، قدر، عصر و ... 9 ـ بيان عربي. 10 ـ بيان فارسي. به جميع كتاب‏هاي باب (بيان) گفته مي‏شود. ماجراي بدشت (نسخ اسلام !) در صفحات قبل راجع به سه تن از پيروان باب به نام‏هاي ميرزا يحيي نوري (صبح ازل) و ميرزا حسينعلي نوري (بهاء اللّه) و زرين تاج (قرة العين) مطالبي را ذكر كرديم و هم‏چنين گفته شد كه اين سه نفر در استمرار عقايد باب نقش بسزايي داشتند. يكي از وقايعي كه در ايام تبعيد و اسارت باب رخ داد ماجراي "بدشت" است كه از آن پس فصل تازه‏اي در ديانت بابيت باز شده است و عمده سران آن ماجرا نيز همين سه تن بوده‏اند. اكنون خلاصه واقعه را از كتاب قاموس توقيع منيع مبارك اشراق خاوري مي‏خوانيم؛ او مي‏نويسد: "در نزديكي شاهرود امروز، بدشت معلوم و مشهور است ... باري جمال مبارك (حسينعلي نوري) جمعي از اصحاب را كه بالغ بر 81 نفر بوده‏اند مهمان كرده بودند، و آن انجمن براي دو منظور تشكيل شده بود؛ يكي براي استخلاص حضرت اعلي (علي محمد باب) از حبس ماكو مشورت كنند؛ و ديگر آن كه استقلال شرع بيان (سيد علي‏محمد) و نسخ شرع سابق (اسلام) ابلاغ شود ... بالاخره شرع بيان و نسخ شريعت اعلام شد (به اصطلاح بهائيان قيامت كبري پديد آمد زيرا آنها روز نسخ دين سابق و اعلام دين جديد را قيامت كبري مي‏خوانند)... تمام جمعيت در دوره توقفشان (كه 22 روز بوده) در بدشت به اسم تازه‏اي موسوم شدند از جمله خود هيكل مبارك (حسينعلي) به اسم (بهاء اللّه)... در ايام اجتماع ياران در بدشت هر روز يكي از تقاليد قديمه الغاء مي‏شد. ياران نمي‏دانستند كه اين تعبيرات از طرف كيست! معدودي هم در آن ايام به مقام حضرت بهاء اللّه عارف بودند و مي‏دانستند كه او مصدر جميع اين تعبيرات است ... ناگهان حضرت طاهره (قرة العين) بدون حجاب با آرايش و زينت به مجلس ورود فرمودند. حاضرين كه چنين ديدند دچار وحشت شديد گشتند، همه حيران ايستاده بودند زيرا آنچه را منتظر نبودند مي‏ديدند، زيرا معتقد بودند كه حضرت (طاهره) مظهر حضرت فاطمه ـ سلام اللّه عليها ـ است و آن بزرگوار را رمز عفت و عصمت و طهارت مي‏شمردند، عبدالخالق اصفهاني دستمال را در مقابل صورت گرفت و از مقابل طاهره فرار كرد و فرياد زنان دور شد و چند نفر ديگر هم از اين امتحان بيرون آمدند و از امر تبري كرده و به عقيده سابق خود برگشتند ... از اجتماع ياران در بدشت مقصود اصلي كه اعلان استقلال امر مبارك بود حاصل گرديد." اين جريان را آيتي (آواره) در كتاب كواكب الدريه به صورت مفصّل‏تري چنين نقل مي‏كند: "در سال 1264 ه·· .ق. كبار اصحاب باب يك مصاحبه مهمّي و يك اجتماع و كنكاش فوق‏العاده‏اي در دشت بدشت كرده‏اند كه موضوع عمده آن دو چيز بوده؛ يكي چگونگي نجات و خلاصي نقطه اولي (باب)؛ و ديگر در تكاليف دينيه و اين كه آيا فروعات اسلاميه تغيير خواهد كرد يا نه؟ مجمل از اين قضيه آن كه چون اصحاب از طهران به جانب خراسان ره فرسا شدند يك دسته به رياست قدوس (محمدعلي بابي) و باب الباب (ملاحسين بشرويه‏اي) از جلو و دسته ديگر به رياست بهاء اللّه و قرة العين از عقب مي‏رفتند. دشت به دشت رفتند تا به دشت بدشت رسيدند در آنجا چادرها زدند و خيمه‏ها برپا كردند و بدشت محفل خوش آب و هوايي است كه واقع شده است بين شاهرود و خراسان و مازندران و نزديك است به محلي كه آن را هزار جريب مي‏گويند، و اگر چه اخبار تاريخچه در بسياري از مسائل بدشت ساكت است و افكار ناقلين در اين موضوع متشتت، ولي قدر مسلم اين است كه عمده مقصد اصحاب در اين اجتماع و كنكاش در موضوع آن دو مطلب بوده كه ذكر شد، چه از طرفي باب الباب به ماكو رفته محبوسيت نقطه اولي را ديده و آرزو مي‏نمود كه وسيله نجات حضرتش فراهم شود، و نيز قرة‏العين در اين اواخر باب مكاتبه با باب را گشوده همواره مراسله مي‏نمود و از توقيعات صادره از ماكو چنين دانسته بود كه وقت حركت و جنبش است، خواه براي تبليغ و خواه براي انجام خدمات ديگر و در هر صورت خاموش نبايد نشست. و امّا ... بهاء اللّه مكاتباتشان با باب استمرار داشت و چنان كه اشاره شد و بشود اكثر از اصحاب پايه قدرش را برتر از ادراك خود شناخته و مي‏شناختند و مشاوره با حضرتش را در هر امر لازم‏تر از همه چيز مي‏شمردند، و از طرف ديگر اكثر تكاليف مبهم و امور در هم بود. بعضي امر جديد را امري مستقيم و شرعي مستقل مي‏شناختند، و بعضي ديگر آن را تابع شرع اسلام در جزئي وكلّي مي‏دانستند و حتي تغيير در مسايل فروعيّه نيز جايز نمي‏شمردند، و بسياري از مسايل واقع شد كه تباين و تخالف كلي در انظار پيدا مي‏شد و غالباً قرة العين را حكم كرده، جواب كتبي يا شفاهي از او گرفته، قانع مي‏شدند و او نيز هر چند در ابتدا مستقلاً جوابي نمي‏داد و اقدامي نمي‏كرد و اگر چه سرّا هم بود بعد از مذاكره و مشاوره جوابي مي‏داد و اقدامي مي‏نمود. و بعضي از مورخين گفته‏اند حتي طلب كردن طاهره را به طهران و اقدام او به اين مسافرت براي مسأله بدشت بوده. خلاصه، اين دواعي سبب شد كه اصحاب در گوشه فراغت و دشت پر نزهت مجتمع ساختند ... . پس در باب نجات باب تصميم گرفتند كه مبلغين به اطراف بفرستند و احباب را دعوت به زيارت كنند كه هر كس براي زيارت حضرت به ماكو سفر كند و هر كسي را هر چه مقدور است بردارد و ماكو را تمركز دهند و از آنجا نجات باب را از محمد شاه بطلبند. اگر اجابت شد فبها، و الا به قوّه اجبار، باب را از حبس بيرون آورند؛ ولي حتي المقدور بكوشند كه امر به تعرض و جدال و طغيان و عصيان با دولت نكشد، و چون اين مسأله خاتمه يافت و از تصويب گذشت سپس در موضوع احكام فرعيه سخن رفت. بعضي را عقيده اين بود كه هر ظهور لاحق، اعظم از سابق است و هر خلفي، اكبر از سلف و بر اين قياس نقطه اولي، اعظم است از انبياي سلف و مختار است در تغيير احكام فرعيه. بعضي ديگر معتقد شدند كه در شريعت اسلام تصرف جايز نيست و حضرت باب مروج و مصلح آن خواهد بود. و قرة‏العين از قسم اول بوده، اصرار داشت كه بايد به عموم اخطار شود و همه بفهمند كه باب داراي مقام شارعيت است و حتي شروع شود بعضي تصرفات و تغييرات از قبيل افطار صوم رمضان و امثالها وا گر چه قدوس هم مخالف نبود ولي جرأت نداشت اين رأي را تصويب نمايد، زيرا هم خودش در تعصبات اسلاميه متعصب بود و به سهولت نمي‏توانست راضي بشود كه مثلاً صومي را افطار كند و هم توهّم از ديگران داشت كه قبول نكنند و توليد نفاق و اختلاف گردد؛ ولي قرة العين مي‏گفت اين كار بالاخره شدني است و اين سخن گفتني پس هر چه زودتر بهتر، تا هر كس رفتني است برود و هر كسي ماندني و فداكار است بماند. پس روزي قرة العين اين مسأله را طرح كرد كه به قانون اسلام، ارتداد زنان سبب قتل ايشان نيست، بلكه بايد ايشان را نصيحت و پند داد تا از ارتداد خود برگردند و به اسلام بگرايند؛ لهذا من در غياب قدوس اين مطلب را گوشزد اصحاب مي‏كنم اگر مقبول افتاد مقصد حاصل، و الا قدوس سعي نمايد كه مرا نصيحت كند كه از اين بي عقلي دست بردارم و از كفري كه شده برگردم و توبه نمايم. اين رأي نزد خواص پسنديده افتاد و در مجلسي كه قدوس به عنوان سردرد حاضر نشده و بهاء اللّه هم تب و زكامي عارضشان شده بود از حضور معاف بودند، قرة العين پرده برداشت و حقيقت مقصود را گوشزد اصحاب نمود. همهمه در ميان اصحاب افتاد. بعضي تمجيد نمودند و برخي زبان به تنقيد گشودند و نزد قدوس رفتند شكايت نمودند. قدوس به چرب زباني و مهرباني ايشان را خاموش كرد و حكم را موكول به ملاقات طاهره و استطلاعات از حقيقت فرموده و بعد از ملاقات، قرار اخير اين شد كه قرة العين اين صحبت را تكرار كند و قدوس را به مباحثه بطلبد و قدوس در مباحثه مجاب و ملزم گردد؛ لهذا روز ديگر چنين كردند و چنان شد كه منظور بود، امّا با وجود الزام و اقحام قدوس باز همهمه و دمدمه فرو ننشست و بعضي از آن سرزمين رخت بربستند و چنان رفتند كه ديگر برنگشتند، ولي آنها كه طاقت نياورده رفته بودند، سبب فساد شدند و جمعي از مسلمين بر حضرات تاخته، ايشان را مضروب و اموالشان را منهوب كرده، آنها را از آن حدود متواري كردند و آنها با همان تصميم كه در تمركز به ماكو داشتند از آنجا به سه جهت تقسيم شده، بهاء اللّه و جمعي به طهران، و طاهره با قدوس به مازندران، و باب‏الباب با معدودي اولاً به مازندران بعدا به خراسان رهسپار شدند." و اين چنين بود كه فرقه بابي وارد برهه جديدي شد و به عنوان يك شرع مستقل و ناسخ اسلام براي پيروان باب مطرح شد و همانگونه كه ملاحظه شد بعضي از قبول آن امتناع كردند كه از جمله آنها "ملا حسين بشرويه‏اي" اولين مريد باب است، چنانچه فاضل مازندراني در ظهور الحق مي‏نويسد: "ملا حسين بشرويه‏اي كه حلقه اخلاص حضرت قدوس در گوش داشت در بدشت حاضر نبود، همين كه واقعات مذكوره به سمعش رسيد گفت: اگر من در بدشت بودم اصحاب آنجا را با شمشير كيفر مي‏نمودم." ولكن عباس افندي (عبدالبها) در مكاتبات مي‏نويسد: "جناب طاهره، اني انا اللّه را در بدشت تا عنان آسمان به اعلي الندا بلند نمود و هم‏چنين بعضي احباء در بدشت." و از اين جمله معلوم مي‏شود كه اصحاب بدشت مقام شارعيت را براي قرة العين و حسينعلي بهاء و نيز سيد علي‏محمد باب قايل بوده‏اند و از همين جهت است كه بعضي با نسخ اسلام موافقت كردند و قوانين دين جديد را پذيرفتند اگر چه دلايل و علل ديگري هم براي اين امر وجود داشت!! قسمت‏هايي از كلمات سيد علي‏محمد باب حال قسمت‏هايي از كلمات و احكام سيد علي محمد را كه در كتاب‏هاي مختلفش ذكر كرده است مي‏خوانيم. بعضي از كلمات او را نمي‏توان ترجمه كرد، زيرا مفهوم درستي ندارند و دليلش آن است كه كلمات عربي را بدون قاعده و اصول دستوري به هر صورت كه خواسته به دنبال يكديگر آورده است و تفسير و توضيح آنها ممكن نيست، براي مثال به كلمات او در بيان عربي‏اش اشاره مي‏كنيم: 1 ـ "يا خليل! بسم اللّه الاقدم الاقدم، بسم اللّه الواحد القدام، بسم اللّه المقدم، بسم اللّه القادم القدام، بسم اللّه القادم القدوم، بسم اللّه القادم القدمان، بسم اللّه القادم المتقدم، بسم اللّه المتقدم المتقدم، بسم اللّه القادم المتقادم ..." 2 ـ "بسم اللّه الاجمل الاجمل، بسم اللّه الجمل الجمل، بسم اللّه الجمل ذي الجمالين، بسم اللّه الجمل ذي الجملاء، بسم اللّه المجمل المجمل، بسم اللّه المجمل المجمل، باللّه اللّه الجمل ذي الجمالين، باللّه اللّه الجمل ذي الجملاء، باللّه اللّه الجمل ذي الجمالات، باللّه اللّه الجمل ذي الجملات ..." 3 ـ "بسم اللّه الابهي الابهي، الحمد للّه المشرق البراق و المبرق الشرق و المغرق الرفاق و الموفق الشفاق و المشفق الحقاق و المحقق الفواق و المفوق السباق و المسبق الشياق و المسمق اللحاق و الملق الرتاق ..." و در بيان فارسي مي‏نويسد: "تسبيح و تقديس بساط عز مجد سلطاني را لايق كه لم يزل و لا يزال به وجود كينونيت ذات خود بوده و هست، و لم يزل و لا يزال به علوّ ازليت خود متعالي بوده، و از ادراك كل شي‏ء بوده و هست. خلق نفرموده آيه عرفان خود را هيچ شي‏ء الا بعجز كل شي‏ء از عرفان او، و تجلي نفرموده به شي‏ء الا به نفس او. از لم تزل متعالي بوده از اقتران به شي‏ء و خلق فرموده كلي شي‏ء را بشأني كه كل به كينيونيت فطرت اقرار كنند نزد او در يوم قيامت به اين كه نيست از براي او عدلي و نه كفوي و نه شبهي و نه قريني و نه مثالي، بل متفرد بوده و هست به مليك الوهيت خود، و متعزز بوده و هست به سلطان ربوبيت خود. نشناخته است او را هيچ شي‏ء حق شناختن و ممكن نيست كه بشناسد او را شي‏ء بحق شناختن، زيرا كه آنچه اطلاق مي‏شود بر او ذكر شيئيت، خلق فرموده است او را به مليك مشيت خود، و تجلي فرموده به او به نفس او در علو مقعد او، و خلق فرموده آيه معرفت او را در كنه كل شي‏ء تا آن كه يقين كند به اين كه او است اول و او است آخر و او است ظاهر و او است باطن و او است خالق و رازق و او است قادر و عالم و او است سامع و ناظر و او است قاهر و قائم و او است محيي و مميت و او است مقتدر و او است مرتفع و متعالي، و او است كه دلالت نكرده و نمي‏كند الاّ بر علوّ تسبيح او و سمّو تقديس او و امتناع توحيد او و ارتفاع تكبير او، و نبوده از براي او اولي به اوليّت خود، و نيست از براي او آخري الا به آخريت خود، و كلي شي‏ء بما قد قدر فيه او يقدر قد شي‏ء بشيئيته و حقّق بانيته، و به او بدع فرمود خداوند خلق كل شي‏ء را، و به او عود مي‏فرمايد خلق كل شي را، و اوست كه از براي او كل اسماء حسني بوده و هست، و مقدّس بوده كنه ذات او از هر بهايي و علايي، و منزه بوده جوهر مجد او از هر امتناعي و ارتفاعي، و او است اوّل و لا يعرف به، او است آخر و لا يوصف به، و او است ظاهر و لاينعت به، او است باطن و لا يدرك به، و او است اول من يوءمن بمن يظهره اللّه، و او است اول بمن ظهر". نمونه‏اي از احكام باب و حال نظري مي‏افكنيم به احكامي كه باب در كتاب‏ها و كلماتش آورده است. اگر چه در صحيفه عدليه به اين مطلب اقرار مي‏كند كه: "شريعت (اسلام) همه نسخ نخواهد شد بل، حلال محمد - صلي اللّه عليه و آله - حلال الي يوم القيامة و حرام محمد حرام الي يوم القيامة" ولي عملاً در احكام باب مشاهده مي‏شود كه حلال به حرام و حرام به حلال تغيير پيدا كرده و احكام جديدي بيان شده است كه نمونه‏اي از آنها ذيلاً آورده مي‏شود: 1 ـ در باب ازدواج: "ولا يجوز الاقتران لمن لا يدخل في الدين"، يعني ازدواج بابي با كسي كه در دين بابيان نيست جايز نمي‏باشد"(بيان، باب 15) باب درباره ازدواج، رضايت پدر و مادر را شرط مي‏داند. 2 ـ عدد ماه‏ها: در احسن القصص مي‏گويد: "عدد ماه‏ها 12 است كه چهار ماه آنها از ماه‏هاي حرام است." ولي در بيان، باب 3 مي‏گويد: "عدد ماه‏ها 19 است و هر ماهي 19 روز مي‏باشد و جمع ايام سال به عدد "كل شي‏ء" است كه به حساب ابجد 361 روز است." 3 ـ طهارت فضله موش و مني: "فضله موش پاك است و دوري از آن واجب نيست". (بيان، باب 17) "آب (مني) كه شما از آن آفريده شده‏ايد، خداوند آن را در كتاب پاك نمود".(بيان فارسي) 4 ـ جواز ربا: "و اذن فرموده خداوند تجار را در تنزيلي كه دأب است امروز مابين ايشان و بر آن كه تناقص و تزايد در معاملات خود قرار دهند". (بيان، باب 18) 5 ـ توليد نسل از راه ديگر: "بر هر شخص واجب شده كه ازدواج كند، تا نسل خدا پرست از او باقي بماند و بايد در اين راه جدّيت نمايد، و اگر مانعي در ايجاد نسل از يكي از طرفين بود جايز است براي هر يك از آنها با اجازه ديگري به وسيله ديگري ايجاد نسل نمايد و ازدواج با كسي كه در دين بيان نيست جايز نمي‏باشد". (بيان، باب 15) 6 ـ جواز استمناء: "قد عفي عنكم ما تشهدون في الرؤيا او انتم بانفسكم عن انفسكم تستمينون"، يعني بخشيده شده بر شما آنچه را كه در خواب مي‏بينيد (احتلام) و يا با بازي با خود استمناء مي‏نماييد. (بيان عربي، باب 10) 7 ـ تعدد زوجات: "ازدواج با دو زن جايز است و بيشتر جايز نيست". (صحيفة الاحكام) 8 ـ حرمت متعه: "خداوند ازدواج موقت را در اين دوره پاك حرام كرده است و مردم را از هواپرستي منع نموده است". (بيان، باب 7) 9 ـ ازدواج با اقارب: "و لقد اذن اللّه بين الاخ و اخته"، يعني و اجازه ازدواج بين خواهر و برادر داده است. (شؤون خمسه) 10 ـ سن ازدواج: "بر پدران و مادران نوشته شده كه بعد از يازده سال پسر و دختر خود را ازدواج دهند". (لوح هيكل، ضميمه بيان عربي) "چون سن ذريّات به يازده برسد بايد ازدواج كنند، ولي اگر پسر 11 ساله و دختر 10 ساله باشد بهتر است". (صحيفة الاحكام) 11 ـ دفن اموات: "اموات خود را در بلور يا سنگ‏هاي محكم قرار دهيد و دفن كنيد، يا در ميان چوب‏هاي سخت و لطيف گذاشته و دفن نماييد، و انگشترهايي كه منقوش به آيه باشد در دست آنها كنيد".(بيان، باب 32) 12 ـ حرمت خريد و فروش عناصر اربعة: "عناصر اربعه (آب، خاك، آتش، باد) را خريد و فروش نكنيد". (بيان عربي) 13 ـ نماز: "نماز عبارت از آن است كه 19 بار در روز با وضو رو به قبله بايستيد و اين آيه را بخوانيد: "شهد اللّه انه لا اله الاّ هو له الخلق و الأمر".(آئين باب) "بعضي نماز را چنين تقسيم كرده‏اند: نماز كبير و نماز وسطي و نماز صغير، و نماز كبير در هر 24 ساعت يكبار خوانده مي‏شود، نماز صغير، تنها دو سطر دعا است كه فقط هر روز خوانده مي‏شود، نماز وسطي هم يك ركعت است كه در صبح و ظهر و شام خوانده مي‏شود". (آئين باب) 14 ـ حرمت نماز جماعت: "نماز با جماعت حرام است مگر در نماز با ميت كه اجتماع براي نماز مي‏كنيد، ولي قصد افراد مي‏نماييد". (بيان فارسي) 15 ـ روزه: "19 روز و در ماه (علاء) كه نوزدهمين ماه مي‏باشد است و عيد فطر همان عيد نوروز، و حد روز از طلوع آفتاب تا غروب آن است". (بيان، باب 18) 16 ـ علم و دانش: "فلتمحون كل ما كتبتم و لتستدلن بالبيان"، يعني آنچه كه تا كنون نوشته‏ايد نابود كنيد و حتماً به كتاب بيان استدلال نماييد. (بيان عربي، باب 6). "لايجوز التدريس في كتب غير البيان ... . و ان ما اخترع من المنطق و الاصول و غيرهما لم يوءذن لأحد من المؤمنين"، يعني تدريس در كتاب‏هاي غير از كتاب بيان روانيست و آنچه كه اختراع شده به نام منطق و اصول و غير آن دو براي احدي از موءمنان اذن داده نشده. (بيان عربي، باب 10). "نهي عنكم في البيان ان لا تمكلن فوق عدد الواحد من كتاب و ان لم تملكتم فليزمنكم تسعة عشر مثقالاً من ذهب احدا في كتاب اللّه لعلكم تتقون"، يعني در كتاب بيان از شما نهي مي‏شود كه مالك زيادتر از 19 كتاب شويد و اگر بيش از 19 كتاب داشتيد بر شما (براي هر كتاب) 19 مثقال طلا (به عنوان كفاره) واجب مي‏گردد، اين حدي است در كتاب خدا شايد پرهيزكار گرديد. (بيان عربي، باب 7) "واجب است هر كتابي كه 202 سال (مطابق با اسم علي‏محمد) از استعمال آن گذشت مالك آن را تجديد كند يا آن را نابود سازد و يا به شخصي عطا نمايد". (بيان فارسي، باب اول) قداست و حرمت عدد 19 در بيان "نوزده روز در آخر سال روز گرفته و ذكر خدا كنيد". (بيان، باب 8) "بر هر شخص واجب است كه براي وارث خود 19 ورقه كاغذ لطيف و 19 انگشتري كه بر آنها اسامي خدا منقوش شده باقي گذارد". (بيان، باب 8) "براي شهري مهريه زياد تر از 95 مثقال طلا و براي دهاتي زيادتر از 95 مثال نقره جايز نيست و در هر دو صورت بايد كمتر از 19 مثقال نباشد". (بيان، باب 7) "هرگاه‏شخصي‏كسي‏راعمدا محزون‏كرد بايد 19مثقال طلابدهد".(بيان،باب 18) "اگر شخصي كسي را براي سفر مجبور كند، يا بدون اجازه او داخل خانه او شود يا بدون اجازه او را از خانه‏اش خارج سازد تا 19 ماه زن او بر او حرام خواهد بود". (بيان، باب 16) "اگر معلمي چوبي بر گوشت و بدن بچه‏اي زد، زن او تا 19 روز بر او حرام مي‏شود، اگر چه از روي فراموشي بزند و اگر زن نداشته باشد بايد 19 مثقال طلا به آن بچه بدهد". (بيان، باب 11) "هر سال به عدد (كل شي‏ء) (كه به حساب ابجد 361 مي‏باشد) است و هر سال عبارت از 19 ماه و هر ماهي 19 روز است". (بيان، باب 3) عدد و نام ماه‏ها در دين باب فاضل قائيني در كتاب دروس الديانة نام ماه‏ها را به اين ترتيب ذكر كرده است: 1ـ شهرالبهاء. 2ـ شهرالجمال. 3ـ شهر الجلال. 4ـ شهر العظمة. 5ـ شهر النور. 6ـ شهر الرحمة. 7 ـ شهر الكلمات. 8 ـ شهر الكمال. 9 ـ شهر الاسماء. 10 ـ شهر العزة. 11 ـ شهر المشية. 12 ـ شهر القدرة. 13 ـ شهر العلم. 14 ـ شهر القول. 15 ـ شهر المسائل. 16 ـ شهر الشرف. 17 ـ شهر السلطان. 18 ـ شهر الملك. 19 ـ شهر العلاء. آيتي (آواره) در كتاب كشف الحيل مي‏نويسد: "و هم‏چنين است اسم روزها و سال را به حروف ابجد حساب مي‏كنند و چون 361 مي‏شود، ايام 5 روز كه زياد مي‏آيد را ايام (هاء) و زوائد ناميده و آنها را (عطا و فيض) ملقب كرده‏اند و مثلاً بنابراين تاريخ 25/8/1310 از شهر رجب 1350 كه تاريخ تحرير (كشف‏الحيل) است مي‏شود: في يوم العلم من شهر القدرة من سنة (السل) من سنين البيان كه سال 90 ظهور باب است". سوء قصد به ناصر الدين شاه ناصرالدين شاه چهارمين شاه قاجاريه است. وي پس از چهل و نه سال سلطنت در ايران در روز هفدهم سال 1313 قمري به ضرب تپانچه ميرزا رضا كرماني از پاي درآمد و كنار مرقد حضرت عبدالعظيم در شهر ري مدفون شد. چندي پس از اعدام سيد علي‏محمد باب تعدادي از بابيان تصميم گرفتند كه انتقام خون او را از ناصرالدين شاه بگيرند، بنابراين با طرح نقشه‏اي به او حمله كردند ولي تير آنها به خطا رفته و ناصرالدين شاه جان سالم بدر برد و پس از اين واقعه دستور داد كه تعدادي از سران بابيه را دستگير كنند. آيتي در كوالب الدريه ماجرا را اين چنين تعريف مي‏كند: "شش نفر از بابي‏هاي متعصب كه از آن جمله ملا صادق ترك بود در نياوران شميران به طرف ناصر الدين شاه تيراندازي كردند، و بعد نيز با قمه و غداره به شاه حمله بردند و او را مجروح نمودند ولي موفق به قتل ناصرالدين شاه نشدند. ناصرالدين شاه بعد از اين واقعه در صدد دستگيري و نابودي بابي‏ها برآمد". از جمله كساني كه مورد تعقيب قرار گرفت حسينعلي نوري (بهاء اللّه) بود كه در لواسان به عنوان ميهماني به خانه صدر اعظم(ميرزا آغاخان نوري) رفته بود و هنگامي كه او را به دربار احضار كردند از لواسان به قصد نياوران و مقر حكومتي شاه حركت كرد ولي در بين راه در محل زرگنده به سفارت روس متوجه شده و به آنجا پناهنده شد. اين جريان را شوقي افندي نوه دختري حسينعلي بهاء در قرن بديع خود شرح داده است و نيز در تلخيص تاريخ نبيل زرندي اين گونه نوشته شده است: "حسينعلي بهاء پس از ترور شاه و توقيف عده‏اي از سران بهايي چند روز پنهان ماند و آنگاه از اختفاء بيرون آمد روز ديگر سواره به اردوي شاه كه در نياوران بود رفتند، در بين راه به سفارت روس كه در زرگنده نزديك نياوران بود رسيد. ميرزا مجيد، منشي سفارت روس (شوهر خواهر حسينعلي) از آن حضرت مهماني كرد و پذيرايي نمود. جمعي از خادمانِ حاجي عليخان حاجب الدوله، بهاء اللّه را شناختند و او را از توقف بهاء اللّه در منزل منشي سفارت روس آگاه ساختند، حاجب الدوله فورا مراتب را به عرض شاه رسانيد، ناصر الدين شاه فورا مأمور فرستاد تا بهاء اللّه را از سفارت روس تحويل گرفته به نزد شاه بياورند، سفير روس دالگوركي از تسليم بهاء اللّه به مأمورِ شاه امتناع ورزيد و به آن حضرت گفت: به منزل صدر اعظم برويد و كاغذي به صدر اعظم نوشت كه بايد بهاء اللّه را از طرف من پذيرايي كني و در حفظ اين امانت بسيار كوشش نمايي و اگر آسيبي به بهاء اللّه برسد و حادثه‏اي رخ دهد شخص تو مسؤول سفارت روس خواهي بود". در هر صورت، ميرزا حسينعلي بهاء را دستگير كرده و از طرف حكومت به زندان انداختند تا واقعه سوء قصد و مسبب اصلي آن مشخص شود ولي در اين حال هم باز پشتيباني سفارت روس باعث نجات وي از زندان شد چنانچه در تلخيص تاريخ نبيل زرندي آمده است: "قنسول روس كه از دور و نزديك مراقب احوال او بود و از گرفتاري حضرت بهاء اللّه خبر داشت پيغامي شديد به صدر اعظم فرستاد و از او خواست كه با حضور نماينده قنسول روس و حكومت ايران تحقيقات كامل درباره بهاء اللّه به عمل آيد و شرح اقدامات و سوءال و جواب‏ها كه به وسيله نمايندگان به عمل مي‏آيد در ورقه نگاشته شود و حكم نهايي درباره آن محبوس بزرگوار اظهار گردد. صدر اعظم به نماينده قنسول وعده داد و گفت: در آينده نزديكي به اين كار اقدام خواهد كرد، آنگاه وقتي معين نمود كه نماينده قنسول روس با حاجب الدوله و نماينده دولت به سياه‏چال بروند. مقدمتاً جناب عظيم (ملا شيخ علي ترشيزي) را طلب داشتند و از محرك اصلي و رئيس واقعي سوءال كردند، جناب عظيم گفتند: رئيس بابيه همان سيد باب بود كه او را در تبريز مصلوب ساختيد، من خودم اين خيال را مدت‏ها است در سر داشتم كه انتقام باب را بگيرم، محرك اصلي خود من هستم، اما ملا صادق تبريزي كه شاه را از اسب كشيد، شاگرد شيريني فروش بيش نبود كه شيريني مي‏ساخت و مي‏فروخت و دو سال بود كه نوكر من بود و خواست كه انتقام مولاي خود را بگيرد ولي موفق نشد. چون اين اقرار را از عظيم شنيدند، قنسول و نماينده حكومت اقرار او را نوشته به ميرزا آقاخان خبر داد و در نتيجه حضرت بهاء اللّه از حبس خلاص شدند". تبعيد به عراق پس از آزادي از زندان، حكومت وقت تصميم گرفت كه حسينعلي بهاء و برادرش ميرزا يحيي را به عراق تبعيد كند تا ديگر مجالي براي اغتشاش نداشته باشند كه اين مطلب در تلخيص تاريخ نبيل زرندي اينگونه آمده است: "حكومت ايران بعد از مشورت به حضرت بهاء اللّه‏ امر كرد كه تا يك ماه ديگر ايران را ترك نمايند و به بغداد سفر كنند، قنسول روس چون اين خبر را شنيد از بهاءاللّه‏ تقاضا كرد به روسيه بروند و دولت روس از آن حضرت پذيرايي خواهند نمود... بهاء اللّه‏ قبول ننمودند و توجه به عراق را ترجيح دادند و در روز اوّل ماه ربيع الثاني 1269 هجري به بغداد عزيمت فرمودند، مأمورين دولت ايران و نمايندگان قنسول روس تا بغداد با حضرتش همراه بودند." و خود حسينعلي بهاء در كتاب اشراقات مي‏نويسد: "اين مظلوم از ارض طاء (طهران) به امر حضرت سلطان به عراق عرب توجه نمود و از سفارت ايران و روس هر دو ملتزم ركاب بودند." و در جايي ديگر در همين كتاب مي‏نگارد: "خرجنا من الوطن و معنا فرسان من جانب الدولة العلية الايرانية و دولة الروس الي ان وردنا العراق بالعزة و الاقتدار." حسينعلي بهاء پس از مدتي كه در بغداد ماند روانه سليمانيه شد و در آنجا درس‏هايي را از عرفان و تصوف فرا گرفت (و مدّتي به نام درويش محمّد با لباس مبدل در سليمانيه به سر برد كه به شرح آن نمي‏پردازيم). دو سال بعد حسينعلي بهاء باز به بغداد برگشت و اين در حالي بود كه هنوز طوق بندگي و پيروي از برادرش ميرزا يحيي صبح ازل را برگردن داشت و خود او در كتاب ايقان علّت برگشتش را چنين ذكر مي‏كند: "قسم به خدا كه مهاجرتم را خيال مهاجرت نبود، و مسافرتم را اميد مواصلت نه، و مقصود جز اين نبود كه محل اختلاف احباب شوم و مصدر انقلاب اصحاب نگردم ... باري تا آن كه از مصدر امر (ميرزا يحيي) حكم رجوع صادر شد و لابداً تسليم نمودم و راجع شدم." متن وصيتنامه باب به ميرزا يحيي صبح ازل همان گونه كه گفته شد ميرزا يحيي و ميرزا حسينعلي كه هر دو فرزندان ميرزا عباس نوري بودند از برجسته‏ترين اصحاب و ياران باب بودند و باب نيز به آنان نظر داشته است، مخصوصاً در وصيتنامه‏اي كه به ميرزا يحيي مي‏نويسد او را به عنوان خداي بعد از خودش نام مي‏برد، متن وصيتنامه او چنين است: "اللّه‏ اكبر تكبيراً كبيراً، هذا كتاب من عنداللّه‏ الي اللّه‏ المهيمن القيوم، قل كلٌ من اللّه‏ مبدئون، قل كلّ الي اللّه‏ يعودون، هذا كتابٌ من علي قبل نبيل، ذكر اللّه‏ العالمين الي من يعدل اسمه اسم الوحيد ذكر اللّه‏ للعالمين، قل كلّ من نقطة البيان ليبدئون، اَن يا اسم الوحيد فاحفظ ما نزل في البيان و أمر ربه فانك لصراط حق عظيم." يعني: "خدا از همه چيز بزرگ‏تر است ـ اين نامه‏اي از طرف خداي مهيمن و قيوم به سوي خداي مهيمن و قيوم است، بگو همه از خدا ابتدا شده‏اند و همه به سوي خدا بازگشت مي‏كنند، اين نامه‏اي است از علي قبل نبيل (به ابجد محمد 92 مي‏شود و نبيل هم مي‏شود 92) كه ذكر خدا براي جهانيان است به سوي كسي كه نامش مطابق با وحيد است (وحيد به ابجد 28 است و يحيي هم به استثناي الف آخرش 28 است). بگو همه از نقطه بيان ابتدا مي‏شوند اي نام وحيد، حفظ كن آنچه را كه در بيان نازل شد و به آن امر كن، پس تو در راه حق بزرگ هستي"(مقدمه نقطة الكاف). كلمات ميرزا يحيي صبح ازل ميرزا يحيي نيز مانند باب كلماتي را به سبك كلمات عرفاني و معنوي ايراد نموده كه با دقت نظر مي‏توان دريافت كه در اول امر بهائيت هنوز بويي از عقايد اسلامي از اين كلمات استشمام مي‏شود، و اصطلاحاتي در آنهاست كه حاكي از يك سبك مشترك گفتاري و نوشتاري در بين سران اين فرقه است كه سعي مي‏كرده‏اند كلمات را به هم پيچيده و مغلق ادا كرده و در قالب مخصوصي آن را بيان كنند. حال به قسمتي از كلمات يحيي صبح ازل نظر مي‏كنيم: "هو الحق الممتنع السلطان، سپاس بي قياس و حمد معري از شائبه ريب و رفتار، مرذات باري تعالي را سزاست كه لم يزل محسوس به حس و حركت و فنا و زوال و عدم وجود و ظهور و بطون و عرفان و وجدان نبوده و لايزال مجسم شناخته نخواهد شد، نظر نموده در شؤونات انبياء عليهم الصلاة و السلام كه هيچ يك دعوي شناختن ذات خداوندي را ننموده، كذلك حضرت محمدي گفتار ما عرفناك حق معرفتك جاري فرموده، دعواي ادراك ذات الهي نفرموده، چنان كه نص آيات كريمه و احاديث شريفه بوده، نظر به سوره توحيد نموده كه چگونه جاري شده و نص بوده بر شناختن ذات الهي، چه اگر كسي شريك با خداوند بوده "قل هو اللّه‏ احد" گفته نمي‏شود و اگر شؤونات بشري مي‏بود "اللّه‏ الصمد" ذكر نمي‏گرديد و اگر توليد مي‏شد و از ذات مقدس او چيزي حادث مي‏گشت "لم يلد و لم يولد" اطلاق نمي‏شد و اگر با خداوند كس مقترن و معادل مي‏گشت "ولم يكن له كفواً احد" در كلام خداوندي نازل نمي‏گشت ..." تا وقتي كه به كلمات حظاير قدس حظيرة القدس مي‏رسد و مي‏گويد: "هو الحق المستعان، هنگام روح و ريحان و عزّ و امتنان در مواقع جليان تجلي الهي است، افئده خويش را مستشرق به شوارق قدس الهي نموده، ارواح و انفس و اجساد روح خود را بدين مياه احديت زنده نماييد و از حظاير قدس ربّاني ريان شده، به مياه سبحاني شاداب شوند زيرا كه جليان حقيقت از افق لن‏تراني طالع و ساطع گرديد و تجلّيات عظمت از مطالع لن‏يعرف ولن‏يوصف، لائح و لامع گشت. هر ذره، روحي پديد آورد و هر شيئي ريحاني از مواقع تجلّيات آشكار گردانيد. قوله: لما النور تجلّي و الامر قددني و رجع الي اله كل واحد و استرجع اليه ما خلق و من اله الاّ اللّه‏ و له الملك بيده الامر يفعل ما يشاء و هو الحكيم الخبير. اي دوستان دايره فضل و محبان مطالع عدل! در اين ايام كه شاهين در پرواز و عنقاي نفس در سوز و گداز است، سمندروار برگرد آتش عدل گرديده، خود را در سبيل محبّت و مودّت از غير محبوب محترق سازند، چه اگر بدين نار حقيقي مضطرم نشده هر آينه از لقاي حقيقت محبوب محجوب خواهند شد. اقوال مضريه سبب احتجاب نباشد و اشارات كاذبه موءتفكه باعث بر ابتعاد نگردد، چه شيطان رجيم از تلبيس خود از حق محجوب گشت و خود بيني و غرور جاهليّت از آدم روحاني محتجب گرديد، و هر آن كه خود بيني در عوالم خود نموده، محتجب از مواقع تجلّيات الهي گرديد". "هو المرهوب المستعان، آفتاب حقيقت معنوي در افق اوج ازليّت در استطاع و اشراق است و كواكب عزّ و عظمت حقيقي الهي در فوق سماء رفعت و احديّت در شعاع و التياق. از وساوس شيطاني گذشته و از دسائس ظلماني رهيده، و چون ظلمتيان در وادي ظلمت و حيرت، نيست نگرديد. ذلكم ما يوصيكم به يومئذٍ ان انتم في ايامه تتفكرون. الحمد كه حضرت باري تقدس و تعالي چون شما مستجيران را در ارض وجود موجود فرموده، زشت و زيبا را درك نموده، نور و ظلمت را مشاهده مي‏نمايد، ايقظوا من مثلكم عن رقدة لعلكم بآيات اللّه‏ يوم العدل لترزقون، هر نفس به متاع ذاتي خود مغرور گشت و از لقاي حق محتجب گرديد و دور از لحظات قرب ماند، چون در ذات او خودبيني و غرور بود، از اين سبب جليان الهي در نفس فناي او هويدا نگشت و فؤاد ذات او رخشان نگرديد و ظلمت با او معروف گرديد و در حجاب افكيه خود مسحتجب گشت و در ظلام موءتفكات خود در ابتعاد ماند و تجلّيات رباني در نفس و فؤاد او ظاهر نگشت و نفحات سبحاني در دَوات و روح او باهر نگرديد، لذلك خداوند عادل دوستان خود را بيدار فرمود و محبان خويش را از ضلالت رهايي بخشود". نزاع و اختلاف ميرزايحيي و حسينعلي پس از مدّتي كه هر دو برادر در بغداد به سر بردند ناگاه بين آنان اختلافات و منازعاتي در گرفت و هر كدام ديگري را متهم به چيزي ساختند و اين مشاجرات چندان زياد شد كه حسينعلي سر از فرمان برادرش تافت و او را متهم به تصرف در حريم سيد علي‏محمد باب كرد چنان كه در كتاب بديعش مي‏گويد: "علت و سبب كدورت جمال ابهي (حسينعلي) از ميرزا يحيي و اللّه‏ الذي لا اله الا هو اين بود كه در حرم نقطه (سيد علي‏محمد) روح ما سواه فداه تصرف نمود. با اين كه در كل كتب سماوي حرام است، و بي‏شرمي او به مقامي رسيد كه ... دست تعدي به حرم مظهر مليك علام (باب) گشود، فاُفٍّ له و لوفائه، و كاش به نفس خود قناعت مي‏نمود، بلكه او را بعد از ارتكاب خود وقف مشركين نمود و جميع اهل بيان شنيده، مي‏دانند سيئات او را." به موجب اين سخن و اتهام، حسينعلي برادرش را مرتد از دين باب و طرفداران او را مشرك ناميد و از همين جا عده‏اي از بابيان از راه ميرزا يحيي برگشتند و به سوي حسينعلي متمايل شدند و عده‏اي هم بر همان راه باقي مانده و ميرزا يحيي را رها نكردند. دولت عثماني كه اين اختلاف و كشمكش را نمي‏توانست در بغداد تحمل كند آنان را به "ادرنه" روانه كرد، امّا در آنجا نيز تنور مخامصه و مجادله گرم بود تا جايي كه فحّاشي‏هاي دو برادر به يكديگر شدت گرفت، چنان كه خود حسينعلي در بديع به اين مطلب اذعان نموده كه: "افتضاحي در اين ارض برپا شد كه يكي از قنسول‏هاي اين ارض تعجب كرد و به شخصي ذكر نمود كه امر عجيبي واقع شده و جميع اعاجم (عجم‏ها) به شماتت برخاستند كه در اين طايفه عفت و عصمت نيست." و در جايي ديگر مي‏گويد: "... مسلم است كه ازل (ميرزا يحيي) به اكل و شرب و تصرف در ابكار و نساء مشغول بوده و اعمالي كه واللّه‏ خجالت مي‏كشم از ذكرش، مرتكب." و به تبع اين سخنان پيروان اين دو برادر هم اتهاماتي را متوجه يكديگر ساختند چنان كه اشراق خاوري در كتاب رحيق مختوم مي‏نويسد: "براثر زهر،ارتعاش‏حاصل‏شدودست‏هاي‏حضرت‏بهاءاللّه‏ تاآخرحيات مي‏لرزيد." و اين سخن به اين جهت گفته شده كه بهائيان معتقدند ميرزا يحيي به قصد كشتن برادر به او زهر خورانيده است. تبعيد دو برادر از طرف حكومت عثماني دولت عثماني كه جار و جنجال دو طرف را نظاره مي‏كرد و هتك حرمت پيروان آن دو را نسبت به يكديگر مي‏ديد و از طرفي نمي‏خواست در مملكت او بلوايي بپا شود ناچار تصميم گرفت كه بين آنان جدايي بيندازد، بنابراين حسينعلي را به عكا (يكي از شهرهاي فلسطين) و ميرزايحيي را به قبرس تبعيد كرد. آيتي در كواكب الدريه مي‏نويسد: "حسينعلي را با 73 نفر از پيروانش به عكا و ميرزا يحيي را با سي نفر از پيروانش به قبرس تبعيد كرد و از اينجا بود كه فرقه بابي به دو فرقه ازلي ـ طرفداران ميرزا يحيي صبح ازل ـ و بهايي ـ طرفداران حسينعلي بهاء اللّه‏ ـ منشعب شد". مقام من يظهره اللّه‏ يكي از عقايدي كه باب آن را در ميان بابيان رايج كرد عقيده به شخصي بود كه بعد از باب ظهور مي‏كند. خود او در كتاب بيان، باب 6 وقت ظهور من يظهره اللّه‏ را اينطور عنوان مي‏كند: "من يظهره اللّه‏ بعد از عدد مستغاث بيايد (كه به حساب ابجد 2001 است)." و همين امر موجب اختلاف بين حسينعلي و ميرزا يحيي در ادرنه گشت زيرا حسينعلي خود را همان من يظهره اللّه‏ مي‏پنداشت. عباس افندي (عبدالبهاء) در مقاله سياح مي‏نويسد: "جانشيني ميرزا يحيي جنبه ظاهري داشت و اين نقشه حسينعلي و تصويب باب بدين منظور بود كه چند صباحي يحيي به اين اسم و رسم اشتهار يابد تا حسينعلي از گزند دشمنان مصون بماند." و در كتاب جمال ابهي آمده است: "منظور از بابيت، مأموريت از ناحيه حسينعلي بهاء بوده است و منظور او از قائم همان حسينعلي است." و اين گونه بهائيان ظهور باب را مقدمه‏اي براي اعلان ظهور بهاء مي‏دانند و دين باب را نيز منسوخ مي‏شمارند زيرا هنگامي كه حسينعلي بهاء خود را حائز اين مقام دانست همان ادعاهاي باب را تكرار نموده و تا درجه خدايي و شارعيت خود را بالا برد. حال نگاهي به اين ادعاها مي‏افكنيم. ادعاي بندگي حسينعلي حسينعلي در كتاب مبين مي‏گويد: "سبحان‏الذي نزل علي‏عبده من‏سحاب‏القضا سهام البلاء، و يراني في صبرٍ جميل." يعني، پاك و منزه است آن خدايي كه بربنده‏اش (حسينعلي) نازل كرد از ابر قضا تيرهاي بلا را، و مرا در صبر و بردباري نيك ديد. و در جاي ديگر مي‏گويد: "يا الهي هذا الكتاب اريد ان ارسله الي السلطان و انت تعلم بأنّي ما اردت منه الا ظهور عدلك لخلقك." يعني، خدايااين‏نامه‏اي‏است‏كه‏مي‏خواهم آن‏رابراي‏سلطان(ناصرالدين‏شاه) بفرستم و تو مي‏داني كه قصدي از اين نامه جز آشكار ساختن عدالت تو براي خلق تو ندارم. ادعاي رجعت حسينعلي حسينعلي بهاء از رجعت خود گاهي با نام رجعت حسيني و گاهي با من يظهره اللّه‏ ياد مي‏كند ولي در خطابي كه در كتاب مبين به "پاپ" كرده است رجعت خود را رجعت مسيح مي‏نامد: "يا باباً! اخرق الاحجاب، قد اتي رب الارباب في ظل السحاب، كذلك يأمر القلم الاعلي من لدن ربك العزيز الجبّار، انه أتي من السماء مرة اخري كما أتي أول مرة اياك ان تعترض عليه." يعني، اي پاپ! ابرهاي غفلت را پاره كن، رب الارباب در سايه ابر آمد. اينطور تو را امر مي‏كند قلم اعلي از طرف پروردگار عزيز و مقتدر، اين كه او (مسيح) يك بار ديگر از آسمان آمد چنان كه در مرتبه اول از آسمان آمد. بپرهيز از اين كه به او اعتراض كني." ادعاي رسالت و پيامبري حسينعلي او در كتاب اقدس مي‏نويسد: "قل يا ملاءالبيان لاتقتلوني بسيوف‏الاعراض،تاللّه‏كنت‏نائماًايقظني‏يدالارادة ربكم الرحمن، و امرني بالنداء بين الارض و السماء ليس هذا من عندي لو أنتم تعرفون." يعني، اي گروه بابيان! مرا با شمشيرهاي اعراض و دوري به قتل نرسانيد، سوگند به خدا خوابيده بودم كه دست اراده خداوند مهربان مرا بيدار كرد و امر كرد مرا كه بين زمين و آسمان ندا كنم. اين (ادعا) از خودم نيست اگر شما بدانيد." و در كتاب اشراقات خطاب به ناصرالدين شاه مي‏گويد: "اي پسر سلطان! جناب شما پيش از اين مرا ديده بوديد، يكي از مردان عادي بودم و اگر امروز بيايي مرا با نوري مي‏بيني كه هيچ‏كس نمي‏داند كي او را ظاهر ساخته، و يا آتشي مي‏بيني كه كسي نمي‏داند كه آن را افروخته است، لكن مظلوم (حسينعلي) مي‏داند و مي‏شناسد و مي‏گويد: دست اراده خداوند كه پروردگار جهانيان است او را روشن ساخته است." ادعاي خدايي حسينعلي بالاخره دركتاب مبين درچندين موضع خود را خدا مي‏شمارد و چنين مي‏نگارد: "اسمع ما يوحي من شطر البلاء علي بقعة المحنة و الابتلاء من صدرة القضا انه لا اله الا انا المسجون الفريد." يعني، بشنو آنچه كه از شطر بلا بر بقعه محنت و گرفتاري از سينه قضا وحي مي‏شود كه نيست خدايي جز من زنداني تنها. و در جايي ديگر مي‏گويد: "انّ الذي خلق العالم لنفسه منعوه ان‏ينظر الي‏احد من احبائه، ان هذا الاّ ظلم مبين." يعني، آن خدايي كه جهان را براي خودش خلق كرده او را منع مي‏كنند كه به يكي از دوستانش بنگرد، اين ظلم آشكاري است. "انه يقول حينئذٍ انّني انا اللّه‏ لا اله الا انا كماقال النقطة من قبل و بعينه يقول من يأتي من بعد". يعني، او (حسينعلي) در اين زمان مي‏گويد: من همان خدايم و خدايي جز من نيست چنان كه نقطه (علي‏محمد) نيز از پيش مي‏گفت و كسي كه بعد از اين مي‏آيد بعينه همين را خواهد گفت. "قل لا يري في هيكلي الا هيكل اللّه‏، و لا في جمالي الاّ جمال اللّه‏، و لا في كينونتي الا كينونته، و لا في ذاتي الا ذاته و لا في حركتي الا حركته و لا في سكوني الا سكونه، و لا في قلمي الا قلمه العزيز المحمود." يعني، بگو در هيكل من ديده نمي‏شود مگر هيكل خدا، و در جمالم ديده نمي‏شود مگر جمال خدا، و در كينونيت و ذاتم ديده نمي‏شود مگر كينونيت و ذات خدا، و در حركت و سكونم ديده نمي‏شود مگر حركت و سكون خدا، و در قلمم ديده نمي‏شود مگر قلم خدا كه غالب و پسنديده است. چنان كه در قصيده عزر و قائيه در مكاتيب تصريح مي‏كند كه: و كل الربوب من طفح حكمي تربت كل الالوه من رشح امري تألهت يعني، همه خدايان از رشحان و آثار فرمانم به خدايي رسيدند و همه پروردگاران از لبريزي حكم من پروردگار گشتند. نبيل زرندي خطاب به او مي‏گويد: پرده برداشته مپسند به خود ننگ خدايي خلق گويند خدايي و من اندر غضب آيم


    ©2013 APG.ir