تعداد بازدید: 3160

توصیه به دیگران 1

شنبه 19 شهريور 1384-0:0

مادرم مُـرد ؛ و حالا اينـجاست

داستانی از شکراله ذبیحی - ساري


 

بله ؛ انگارايـن يك واقعـيته :  مادرم مُـرد ؛ و حالا اينـجاست. دراز كشيده وسط اتا ق ــ

چشماش ، دستاش ، پاهاش... مـرده. و ايـن ديگـه گــريه هاي آخر خداحافظي ...

به نعش مادرم كـه وسط دو تا پنكـه هـست نگاه مي كـنم . عرق كـرده ام ... هوا گرم

تابستان ــ پنجره ها را با زمـي كنم ، و باد گرم با صداي بوق ماشيـن سكوت را مـي شكـند

و بعد دختره مي رود سمت ماشين بغل پسره و گازشو گـرفتن كه برن .  و مي رن

زنگ در صـدا مي زند ، انگـار آمبـولانسـه. نه ؛ زن همسايه مثـل هميشه ، يه كاسه ماست

براي ناهار كم داره...

ظهره ، وآشپـزخانه : ظرفها شـسته ، و غذا هنوز رو اجاق مي سوزه. دلم نمي آد ، گريه ام گرفته اين آخرين دست پخت مادرمه ...  مي خورمش ، تا ته.

ــ حالا فهميده ام چقدر تنهام ــ ومن ضعيفـم . كسي چه مي دونه ؛ براي من اينجا آخر خطه !!

نه مي ميرم؛ نه زنده ام؛ نيستـم .

باد پنكـه چادر نماز رو از سـرش دور مي كنه. حالا... اين بهتره ، بهتره كه همين دم آخري

هواي خونه خودشـو نفس بكشـه ، ببينه ، حـس كنه ، زندگـي كنـه ، كـه من اميدوار مي شوم

كه اون هست . حضور داره .  و هنوز از من مراقـبت مي كـنه .

زنگ صدا مي كـنه ، در باز مي شه و دو آمبولانسـي مثـل يك كار ساده اونو با خودشـون

مي برن . و اين كار هميشگي شونه . يارو از ديـر اومدنش عـذر مي خـواد ،  پـولو مي گيره

و تسليت مي گه :

ـــ تسليت مي گم . غم آخرتون باشـه .  اينم رسيدتون.

اونا رفتـن ، در بازه ، پنجره بازه ، دارم مي بـينم ـــ دو تا پنكـه چنان به جان هـم افـتادهن كـه

به جاي خالي نامعلومي بيهـوده باد مي زنن ، كـه چادر نمازي اون وسط  ولـو افتاده. و كـسي

كـه ديگه  نيسـت مادرمه ...


    ©2013 APG.ir