تعداد بازدید: 5805

توصیه به دیگران 1

پنجشنبه 14 مهر 1384-0:0

بهار ، باران ، جوراب

داناكبيري


دانا کبيري:متولد 1329 ساري،فرزند غلامرضا کبيري-شاعر پيش کسوت و ترانه سراي برجسته،آهنگ ساز و نوازنده پيانو و قانون و مسئول موسيقي صدا وسيماي مازندران.                از کارهاي کبيري در حوزه موسيقي مي توان به نماشون،صبح سپيده و از خاک و از طوفان اشاره کرد.وي خود را در عرصه داستان نويسي نيز در معرض آزمون قرار داده است.بخوانيد:

----------------------------------

من در كلاس پنجم ابتدايي با ديگر همكلاسي هايم دو تفاوت عمده يا متو سط وياكوچك داشتم ،اول اين كه به نسبت ديگر همسالانم درسم خيلي خوب بود و ديكر اين كه زيادي شيطان و حساس بودم ،نمي دانم شيطنتم باعث حساسيتم بود و يا حساسيتم باعت شيطنتم! در اصل فرقي هم نمي كرد و اگر به اين    مسايل يك عادت شايسته به زعم خودم و نشايسته به زعم ديگران را هم اضافه كنم ، در نوع خودم پديده اي بودم !!

آن روز پنج شنبه بود ، شب قبل باران شديدي باريده بود ولی خوشبختانه تا صبح ادامه نيافت.مطا بق معمول صبح زود از خواب بلند شدم ،هميشه احساس مي كردم از زمان بيدار شدن تا زماني كه راهي مدرسه شوم كارهايم بدون تفكر و به طور غريزي جريان دارد ، درست مانند سگ پاوولف.

شستن صورت ، پوشيدن لباس ، جمع كردن كتا ب ها و پوشيدن جوراب ، نه نه اين يكي را انجام نمي دادم يعني اصلا" جوراب نمي پو شيدم!! وبعد خوردن چاي با نان سفت و جويده ونجويده ،به سمت مدرسه آن هم دوان دوان .

آن روز هم چاي را خورده و نخورده، نان را جويده و نجويده ، به راه افتادم ، قبل از اين كه ازدرحياط خارج شوم صداي مادرم را شنيدم كه مي گفت ، بعد از ظهر مدرسه نرو ،عصر خانه عمو جان دعو تيم (( البته منظور عموي مادرم بود )) كمي به سرو وضعت برس تو هم بايد بيايي .

نخير بازهم گرفتار ميهماني هاي آن چناني شدم ، ولي چیز تاره اي نبود ، به آرامي گفتم باشد و ازخانه بيرون زدم .

***

مطابق معمول با سرو صدا داخل كلاس شده ،با تنه زدن به اين و آن خود را روي نيمكتم اندا ختم .

بت هايم ( چكمه هاي بلند سيا ه رنگ ) كا ملا" خيس شده بودند ، راستي از وضع ظاهريم چيزي نگفتم ، من يك دست كت و شلوار داشتم به رنگ قهوه اي يا زرد ويا شايد هم،زرشكي چون تشخيص رنگ آن بسيار مشكل بود ، البته آن زمان كه پدرم آن را مي پو شيد سورمه اي بودو بعداز گذشت چند سال مسلما" تعجبي ندارد اگر رنگ زرشكي به سورمه اي تبديل شده باشد؛با علم به اين كه هم براي من كو چكش كرده بودند وهم براي نوتر نشان دادن پشت و رو شده بود.

رستم بود ويك دست اسلحه ، با اين كت و شلوار، با پارچه سفيدي كه دور يقه ام دوخته شده بود و با پاچه هاي شلواري كه داخل بت مي گذاشتم اگر لازم بود كراوات هم مي زدم !!!! اگر به اين ظاهرآراسته سر از بيخ وبن تراشيده ام را هم اضافه كنيد در نوع خودم لعبتي بودم !!

بگذريم، آن روز زنگ آخر انشا داشتيم ،هواي كلاس متثل هميشه سرد بود ويك بخاري هيزمي كه هيچ وقت گرمايي از آن بلند نمي شد در گو شه اي از آن مشغول فعا ليت مذبوحانه اي بود .

خانم معلم وارد شد ، بر پا ، بلند شديم - بر جا ، نشستيم .پس از يك سر ي صحبت هاي متداول ، خانم معلم موضوع انشا را بر روي تخته سياه نوشت:" فصل بهار را تعر يف كنيد"، مشغو ل شويد .

از پنجره كلاس نگاهي به بيرن انداختم ،گر چه چند روزي بيشتر به عيد نمانده بود ، هيچ نشاني از بهار و عید نمي ديدم. باران دوباره شروع به باريدن كرده بود ،صحن حياط مدرسه كاملا" خيس بود ، فراش مان     -آقاي حيدري -در حا لي كه يك بخاري هيزمي را به زحمت دنبال خود مي كشيد، لنگ لنگان از داخل انبار بيرون مي آمد. آقاي ناظم هم در حا لي كه گوش يكي از شا گر دان را گرفته بود به زور او را دنبال خود مي كشيد.

پس بهار كجاست ؟ هر چه هست سرما و درد و نكبت ا ست ، چه طور چيزي را كه اصلا" وجودش را حس نمي كنم، تو صيف كنم .به درون كلاس نگا هي انداختم ، بچه ها سر هاي شان را دا خل دفتر ها فرو برده، مي نوشتند. بلا نسبت شبيه يك گله گو سفند در حال نشخوار كه شايد غذاي شان كلمات قلمبه سلمبه اي بود كه مفهو مش را هم نمي فهميدند . نگاهم از روي آن ها به سمت خانم معلم سر خورد،پشت ميزش نشسته بود ودر كمال آرامش مشغول با فتن بود ،شايد بلوز مي بافت!شايد هم شال گردني زيبا و گرم!    ناگهان به سمت من برگشت .نگاهم را دزديدم ، ولي فهميده بود كه چيزي نمي نو يسم ،با كمي آرامش كه عجيب هم مي نمود ،گفت:رضايي حواست كجا ست ؟ گفتم همین جا خانم ، گفت گاهي از پنجره بيرون را نگاه كن و اگر ديدي آقاي نا ظم و يا مدير به اين طرف مي آ يند، به من بگو ، گفتم چشم و او دو باره مشغول بافتن شد ، تازه فهميدم كه خانم معلم نمي خواهد آقاي مدير و يا ناظم بفهمند كه او در كلاس با فتني    مي بافد .

دوباره به خانم معلم نگاهي انداختم ،آرامش زيبا يي داشت ، لبا سش هم قشنگ بود: يك بلوزسفيد يقه اسكي پو شيده بود و روي آن يک ژاكت بافتني زيبا پر از گل هاي رنگا رنگ،بله ...بهار را پيدا كرده بودم ، ژاكت خانم معلم بود ، با سرعت شروع به نوشتن كردم آن قدر نوشتم تا صداي خانم معلم مرا به خود آ ورد :      هرچه نو شتيد بس است ، حسيني تو بيا انشايت را بخوان.

 حسيني با آن دماغ هاي آ ويزان كه انگارآفتابه بهش بسته بودند كنار تابلو رفت .خواند. نمي دانم چه چيزي را خواند ولي هرچه بود مطمن بودم مهمل بوده ،چون بچه بسيار بي استعداد ولي پر رويي بود . بار ديگر صداي خانم معلم بلند شد ، رضايي تو هم بيا انشايت را بخوان. نمي دانيد چه قدر خو شحال شدم ؛چون مي دانستم شا ه كاري خلق كرده ام! باسرعت كنار تابلو آمدم وشروع به خواندن كردم:

"فصل بهار را تعريف كنيد.

بهار مانند پاييز ا ست، بهار مانند زمستان است و بهار مانند تا بستان و به عبارتي تما م شان فصل .          در تابستان هوا گرم است ودر بهار نيست ،خو ب نباشد .

در زمستان برف مي بارد و در بهار نمي بار د ، خوب نبارد .

آ يا به اين دلايل مي توا نيم بگوييم ، اين از آن بهتر و آن از اين بدتر است ؟

بهار يك معناست ، معني زيبا یي ها، مي خواهد فصل باشد و يا نباشد ،مثلا" ژاكت خانم معلم با آن گل هاي زيبا يك بهار است..." بله خواندم و خواندم وآن قدر محو نوشته زيبايم بودم كه بار اول صداي خانم معلم را نشنيدم كه فرياد مي زد :"خفه شو پسره احمق !"

چشم تان روز بد نبيند خانم معلم را ديدم كه پهره اش به رنگ لبو در آمده بود و با سر عت به طرف من     مي آمد. تا به خودم بجنبم چك اول را خوردم ولي نمي دانم چرا به دومي نكشيد. انگارخانم معلم پشيمان شده بود! به هر حال به سرعت بر گشتم و در سر جايم نشستم . ولي چرا؟ مشكل نو شته ام در كجا بود ؟ البته هنوز هم نفهميدم چرا ؟ ازهمه مهم تر اين كه درامتحان با اين كه مريض شده بودم ونتوانستم در سر جلسه انشا حاضر شو م بمن بيست داد !!

***

زنگ را زدند و همه به سمت در دويديم با حرارت و سر عت سمت خانه مي آمدم كه نا گهان ياد ميهماني عصر افتادم ، قد م ها يم سست شد،غمي شناخته شده سرا پا يم را در برگرفت ، غمي كه خوب دليلش را مي دانستم ولي براي گريز از آن هیچ چاره اي نبود .

كوچه ها را يكي بعد از ديگري پشت سر مي گذاشتم ، به آخرين كوچه كه رسيدم با منظره ای آشنا روبه رو شدم، اين كوچه دو طرفش كمي بالا آمده بود و ميانش گود بود.در وسط كوچه چاهكي بود كه آب باران به داخل آن مي رفت، البته گا هي اوقات تكه اي سنگ جلو ي آن را مي گرفت وآب چون نمي توانست از آن رد شود سطح كوچه را مي پوشاند. امروز هم همين اتفاق افتاده بود و سطح كوچه پر از آب بود. چند نفر از بچه هاي همسايه مان كه تقريبا" همسن وسالم بودند كنار آب ايستاده بودند و نمي دانستند چگونه بايد از آن بگذرند. انگار اين بار شانس به من رو كرده بود. با اين كه روزم شروع خوبي نداشت و به خاطر بهار ، چك محكمي خورده بودم شايد حالا با لذت عبور از ابن آب، آن واقعه نا گوار را فراموش مي كردم .

چند نفر از بچه ها پسر بودند و دو نفرشان دختر، با تحقير نگاهي به كفش هاي قشنگ و مكش مرگ ماي پسرها انداختم، نمي دانيد چه وقت ها به خاطر اين چكمه هاي سياه و بلندو زشت در مقابل كفش هاي قشنگ آن ها احساس حقارت كردم ، ولي امروز نوبت تلافي رسيده بود وديگراين كفش هاي زيبا و راحت به درد نمي خورد. زنده باد بت هاي سياه و زشت !!

با تحقير نگاهي به سرا پاي پسرها انداخته و با نگاهي دزدكي به دختر ها و با لبخندي پيروزمندانه مانند اساطير قديم يونان به آب زدم ! چنان غرق دلبري از حضار بودم كه فراموشم شد چاهك در وسط كوچه قرار دارد و من گردن شكسته درست در وسط كوچه مشغول دلبري هستم ! فشار بت هاي نكبتي و سنگين من سنگ روي چاهك را داخل آن انداخت و به دنبال آن پاي راست من و بقيه قضايا؟! با سر به داخل آب غلطيدم و درهمان لحظه صداي قهقهه بچه ها را شنيدم ، ديگر سردي آب را هم احساس نمي كردم. گر گرفته بودم ، نه خنديدم و نه گريه كردم !به آ رامي بلند شده ، به طرف منزل به راه افتادم.مادر بزرگم لباس هايم را از تنم درآورده ، كنار بخاري گذاشت تا خشك شود، مادرم هم زيادپا پي من نشد كه چه اتفاقي افتاده، شايد هم ته دلش خو شحال بودكه بدون زحمت او لباس هايم شسته شدند!

بعد از اين كه ناهار را خوردم در اتاق بالاي صندوق نشستم. مادرم پرسيد: عصر چه لباسي مي پوشي؟ سئوالي از اين خنده دارتر نشنيده بودم! من غير از آن يك دست لباس زرد ، قهوه اي ، زرشكي ، سورمه اي مگر چيز ديگري هم داشتم ؟! خودش ادامه داد، لبا س هايت كه خشك مي شوند ، من هم دارم برايت جوراب درست مي كنم ! نه اين ديگر غير قابل تحمل نبود ،چشم هايم كنارچرخ خياطي به چند جفت جوراب پاره افتاد، جوراب هایي كه اگر به پا يم مي كردم تا سر ران هايم هم كش مي آمد! خدا خودش رحم كند! باز دارد از آن بلا ها به سرم مي آيد ، در مدرسه حداقل مجبور نبودم داخل بت هايم جوراب بپوشم .

مادرم در سكوت جوراب ها را يكي يكي بلند مي كرد وبا قيچي نزديك به ده سانت جلوي آن راكه پاره شده بود، مي بريد و زير چرخ مي گذاشت و مستقيم چرخ مي كرد ! نه انحنایی و نه بريدگی اي!

اصلا" شما در عمرتان چنين جوراب هایی را پو شيده ايد؟ وقتي به پاي تان كرديد جلوي آن داراي دو شاخ مي شود و ركابش تا وسط كف پاي تان مي آيد كه هيبتش بزرگ ها را مي ترساند، چه رسد به بچه ها! نكبتي گرما هم نداشت. بغض كرده بودم ، جرئت اعتراض هم نداشتم. چهار زانو روي صندوق نشسته ، با التماس به مادرم نگاه مي كردم. مادرم هم مانند يك خياط زبر دست جوراب ها را مي دوخت وبا تحسين به آن ها نگاه مي كرد. من تحمل ساخت هر چيز خا نگي را داشتم مگر جوراب ! دفتر ها يم هم خانگي بود مادرم كاغذ هاي امتحاني را مي خريد و و وسط آن هارا با نخ و سوزن می دوخت و می شد دفتر و با اين كه اكثرا" دو طرف آن با هم يكسان در نمي آمد ، باز هم قا بل تحمل بود ؛ولي اين جوراب ها نه! آن ها يك چيز ديگر بودند!

 داشتم فكر مي كردم پوشيدن اين جوراب ها نحسي امروز را تكميل مي كند .هر چه به وقت ميهماني نزديك تر مي شديم من هم كلا فه تر مي شدم. به هر حال جلوي گذشت زمان را كه نمي شود گرفت . وقت رفتن شد و مادرم با سليقه خودش يك جفت از آن جوراب هاي كذايي را انتخاب كرد و گفت بپوش! نگاهم با التماس به او دوخته شده بود ولي انگار متوجه هيچی چيزنبود!جوراب ها را با اكراه گرفتم و پوشيدم، به همه چيز شبيه بود جز جوراب! لباس هايم را كه تازه خشك شده بودند به تنم كردم و مطابق معمول پاچه شلوار را داخل بت، با مادرم به راه افتاديم .

***

خانه ما تا خانه عموي مادرم فا صله زيادي نداشت، وقتي به آن جا رسيديم بقيه ميهمان ها آ مده بودند. بچه هاي فاميل داخل حياط مشغول بازي بودند، مادرم داخل اتاق رفت و من هم با بچه هاسر گرم بازي شدم.كودكي بود و فراموشي ،بازي گٌرگم به هوا و دويدن وگرم شدن درآن هواي سرد باعث شد همه چيز را فراموش كنم ؛حتي سوراخ گشادي كه در چكمه هایم پيداشده بود و آب جمع شده در حياط داخل آن       مي رفت!

هوا تاريك شده بود ، صداي خانم صا حب خانه بلندشد كه "ديگر باز ي بس است،بيا یيد بالا چيزي بخوريد"! با بچه ها از پله ها بالا رفتيم و جلوي در اتاق ايستاديم. بچه هاي فا ميل از دختر و پسر، يكي يكي كفش ها ي شان را در مي آ وردند و داخل اتاق مي رفتند، برايم خيلي جالب بود! تما م شان كفش پا ي شان بود و وقتي كفش هاي شان را در مي آوردند جوراب هاي تميز و خو ش رنگ شان خود نمايي مي كرد. آخرين نفر هم وارد اتاق شد. من ماندم و بت هاي پاره و جوراب هاي شاخ دار و خيس ساخت خانه !

صداي مادرم را شنيدم:" رضا چرا نمي آيي؟" به آرامي پاي راستم را از داخل چكمه بيرون آوردم. چشم تان روز بد نبيند! آب داخل چكمه باعث شده بود آن چيز هاي زشت و بد هيبت كه مادرم معتقد بود جوراب هستند كا ملا" كثيف و گلي شود و به من دهن كجي کند! بار ديگر صداي مادرم را شنيدم:" رضا چه مرگته چرا نمي آي؟" نه راه پس داشتم ونه راه پيش! مي دانستم اگر با اين چيزهاي نكبتي داخل اتاق بروم تمام اتاق و قالي هاي صا حب خانه را کثيف مي كنم و موجب خنده بچه هاي فاميل هم مي شوم.ديگر برای آن روز و با آن اتفاقاتي كه برايم افتاده بود ،تحمل تحقير شدن را نداشتم.نا گهان يك تصميم انقلابي گرفتم ، به سرعت جوراب ها را از پايم در آورده ، همان طور خيس داخل جيب هايم چپاندم. با عزمي راسخ داخل اتاق شدم و سلام كردم. به سرعت دويدم .تا قبل از اين كه مادرم بفهمد شاهكار خياطي اش را در آورده ام، نشستم! در يك لحظه نگاهم به چشم هاي مادرم افتاد ، به پاهايم خيره شده بود.چهره اش ديدني بود. ديگر به سيم آخر زدم و بدون توجه به نگاه هاي غضناك مادرم، با خنده پيش بچه ها نشستم و با خوردن آجيل و شيريني و ميوه همه چيز را فراموش كردم.

زمان رفتن رسيد ، قبل از همه بلند شدم و با يك خداحافظي سريع از اتاق بيرون آمده، خودم راكنار در حياط رساند.مادرم از همه خداحافظي كرد و به طرف من آمد. بدون لحظه اي تأمل از در خارج شده ، به راه افتادم. مادرم در سكوت كامل به دنبالم مي آمد.من سعي مي كردم فا صله ام را با او حفظ كرده، نزديكش نشوم. كنار در خانه ايستادم تا با يك فشار آن را باز كنم. مادرم زحمتم را كم كرد و با يك اردنگي جانانه چنان مرا داخل حياط پرت كرد كه اگر اتاق خانه مان هم سطح حياط بود دیگر زحمت به داخل اتا ق رفتن را هم نمي كشيدم! با چند تو سري ديگر كار از طرف مادرم تقر يبا" تكميل شد!  پدرم وقتی موضوع را جويا شد مادرم با آب و تاب تمام توضيح داد كه من چه طور باكندن آن چيزهاي نكبتي و زشت آبروي خانواده را برده ام! او هم با چند كشيده آبدار کار را تکمیل کرد !

***

در رختخوا بم فكر مي كردم اگر جوراب پايم بود آبروي من مي رفت و كندن آن آبروي خانواده را برد! راستي چه قدر راحت آبروي آدم ها به خطر مي افتد!پلكهايم سنگين شده بودند ، روز سختي داشتم ، يك روز بهاري باراني با جوراب !

بهار را نتوانستم پيدا كنم ، و هنوز هم! حتي در ژاكت پر از گل !

باران راديدم ، نه! يك رحمت آ سماني نبود يك بليه آ سماني بود !

ولي جوراب ها يم ، جوراب هايم يك نكبت آسماني زميني بود .

پلكهايم بروي هم رفت .

 ساري _ بهمن 76



    ©2013 APG.ir