تعداد بازدید: 2338

توصیه به دیگران 1

چهارشنبه 31 تير 1383-0:0

ناخدا ، فراموشت نميكنم !

گفت و گو با يعقوب حيدري مريم السادات نوابي نژاد قسمت دوم


        

 

اشاره:

يعقوب حيدري در سال 1338 در يك خانواده مهاجر آذربايجان در قائم شهر به دنيا آمد . رمان تونل آفتاب  در مشت من و فرار از كارخانه آدم سازي ، مجموعه داستان  «دختري كه آهو شد!» و «فرهنگنامه دريا» از جمله كتاب هاي اوست .

در شماره دوم قبلاً خوانديم كه او كار كردن را از شغل كتك خور سينما آغاز كرد . شبهاي زيادي در هتل مقوا خوابيد و بعد اتفاقي به خال بزرگش بر مي خورد و فقط به خاطر درس خواندن ، قبول كرد با او زندگي كند . در سالهاي مدرسه به كتاب پيوند مي خورد و بعد تصميم مي گيررد به تهران بيايد و پيش عمه تهراني اش زندگي كند كه تعريفش را زياد شنيده بود :

 

          و قتي به خانه عمه تهراني رسيديد،تصوراتتان به هم نريخت؟

عمه تهراني همانطور كه ميگفتند؛واقعاً يك پارچه خانم بود اما خب،شوهرش يعني قادرعمو مهربان تراز آن بود كه شنيده بودم حرف كه ميزد،انگار از دهانش جواهر ميربايد.دوست داشتي جمع كني و توي انبار ذهنت پس اندازكني.مهربانيش گاهي يك جوري بود . در مواقع غم ، احساس مي كردي سر بروي شانهات گذاشته و با تو هق ميكند . وقتي شاد بود ،روبرويت مينشست و با خندهاي كه حالت قشنگي به صورت درشت و توپر و حتي به ابروهاي كلفت و پرپشت و خال صورتشميداد به تو ميگفت: «حاضرم خنده هايم را با تو تقسيم كنم ! »

          در خانه عمه به روي همه باز بود !

خانهاشواقعاً كاروانسر بود از دهات و اين رو و آن ور ميآمدند ميخوردند و ميرفتند . ولي سفره قادر عمو همچنانپهنبود حتي با قرض و قوله و اضافه كاريهاي بيش از حدي كه ميكرد با اين كهخودش عيالوار بود وصاحب چندبچهقدنيم قد.

          زندگي تان روي روالافتاد؟

          با خيالراحت بهدرسمادامهدادم.مطالعهامبهوقتش بود.حتي به تكهروزنامهايكه روي زمينافتادهبود،رحم نميكردم.از اولتاآخر ميخواندمش.كفشقبليام بهجايآنيككفشقابلتحمليخريدهبودم.

اماازآنجاكهقرار بودكفشمحالاحالاها با من رفيق باشد،بعضي وقتها آن را از پايم در ميآوردم و ميزدم زير بغلم . همين طور اول هر صبح راه ميافتادم و قبل از همه يك روزنامهميخريدم و شروع ميكردم به خواندن  آگهيهايش پولروزنامههميشهتوجيبيكهگاهيوقتها  شوهر عمهجانحتيشدهبهزور، تويجيبمميگذاشت، جوربود.

          خرجتانراشوهرعمهتانميداد؟

          نه!اينجورهاهمبودكهخودم دستبهسياهو سفيدنزنم. هرطوربود يك دوچرخه قراضه و يك يخدان ابري كهنه جور كردم و افتادم توي خط بستني فروشي.اولين مشترياممشترينبوده!پسربچه مثلا گردن كلفتي كه با غرور و افتخار ميگفت:اسم من برو بمير استاوهممثلمنيكدوچرخهقراضهداشت.بايكيخدانابريكهنهكهبستهبود تركبنددوچرخهاش.حرفحسابش هم اين بود كه هيچ بستنيفروشي نبايد دور و بر او آفتابي شود من هم آدمي نبودم كه حالا جا بزنم پاهايم را كردم توي يك كفش و گفتم : «اصلاً ميدوني چيه؟ تو دنيا فقط به خيابون وجود دارد اونم اين جاس؟»

          حتمادعوا شد !

كاربهجر و بحثو زدوخوردطولانيكشيد. دستآخر هم، همه بستنيهاي من و او رفتند پي كارشان يا آب شده بودند يا شل و ول : بدون اين كه يك قران فروش كنيم داستان «اسم من برو بمير است» را بر اساس اين ماجرا و آخر و عاقبتآن، نوشتهام.

          چطور شد كه سراغ كشتيراني رفتند؟

          گذشت و گذشت . تا يك روز صبحنگار قرار بود با همه صبحها فرق داشته باشد چشمم به جاي يك آگهي به دو آگهي خورد يكي مربوط به راهآهن بود كه راننده قطار استخدام ميكرد . يكي هم مال كشتيراني بود كه بالايشنوشته بود با كشتي به دور دريا سفر كنيد و زيرش هم اشار كرد بود كه ملوان استخدام ميكند.

          كدام وسوسهانگيزتر بود ؟

          هر دو كار نازي بود و با شراط من جور بود با قطار ميتوانستم كلي شهرها بيابان ها و تونل ها راپشت سر بگذارمو يكهتاز جادههاي آهني باشم بالاتر از همه عاشق بوق قطار بودم مخصوصاً وقتي كه با ابهت خاصي توي دل كوهها درهها و تپهها بهصدا ميآمد و در چند كيلومتر آن طرفتر ميپيچد حس خاصي به من دست ميداد گاهي وقتها دودستي مي زدم توي سرم و به خودم مي گفتم «خاك بر سرت به اندازه يه بوقم نشدي !»

وليحالاكهامكان اين بود كه يك جورهايي دست كم يك بوقزن بشوم سر از پا نميشناختم انگار تازه به دنيا آمده بودم و قرار بود دنيا را هم نه آن چور كه بلكه آن طور كه خودم دوست داشتم ببينم براي همين گذشتهها بيگذشته انگار آن اتاقك ترمزبان قطار باري آن آقا محبت هيچ وقت وجود نداشتهاند !

          وسوسه كشتيراني چيز ديگري بود!

اطلاعيه كشتيراني بفهمي نفهمي تو دل بروتر بود هم پاي كشتي وسط بود كه هيچ وقت سوارش نشده بود و ديدنش برايم خواب و خيال بود درست مثل كشورهاي خارجي كه دلم ميخواست حتي براي يك ثانيه هم شده توي خيابانهايش قدم بزنم از كنار آدمهايش رد شوم ساختمانهايش را ببينم و خلاصه آرزو به دل نمانم هم اين كه يك جورهايي ميخواستم ناخداي پانزده ساله آقاي ژول ورن يا مارك تواين جواني كه با يك كشتي پردهدار،  هي توي رودخانه ميسيسيپي ويراژ ميدادحتي بالاتر مثلا ميخواستم بشوم يك جوجه ماژلان يا يك كريستف كلمب كوچولو !

          يك حس رنگي !

خود به خود توي دلم آشوبي بر پا شده بود كجا بودم باكي بودم هوا چه جوري بود وآسمان چه رنگي خبر نداشتم پلك هايم را گذاشتم روي هم و رفتم توي حس يك بار در شرق بودم و يك بار در غرب يك بار در جنوب و يك بار در شمال .

هر جا و هر كجا كه بودم روي زمين نبودم يا توي ابرها و روي تشكچه نرم و ابري يا روي نيمه ماه دلم داده بودم و تاب ميخوردم گاهي هم دستم را دراز مي كردم و از دل آسمان چند تا ستاره مي چيدم و مثل بعضي از قهرمانان قصهها آنها را به جاي دكمههاي شكسته يا گمشده پيراهنم ميدوختم دريا هم با آن كشتيهاي غولپيكر و دماغههاي فولاديشان كه حتي يخهاي سر زمينهاي شمالي را مثل قيچي جر ميدادند و پيش ميرفتند زير پاي من بودند بعضي وقتها هم براي ناخدا هنري مرحوم پيغام ميفرستادم اي شاهزده پرتغالي درسته كه تو هيچ وقت دريانورد نبودي و درسته كه فقط به خاطر خوبيهاي بيكران درياييات كه يكي از اونا تأسيس اولين دانشگاه دريانوري بود لقب نا خدا» يي گرفتي ولي غصه نخور من كه نمردهام در قلب درياها و اقيانوسها به يادم توام وازحالا هم حاضرم تمام لذت اون لحظه را با تو تقسيم كنم !

مشكل اصلي ضامن بود چه كسي حاضر ميشد براي آدمي مثل من كه توي هفت آسمان حتي يك ستاره نداشت چند ميليون ضامن شود ؟

          به عمو قادر نگفتي !

اگر آسمان به زمين ميآمد به شوهرعمهجان رو نميانداختم به قول يارو «در ديزي بازه حياي گربه كجا رفته !»

عمه جان خيلي خوشحال بود انگار قرار بود او به جاي من سوار كشتي شود و دوردنيا را بگردد آگهي كشتيراني را ز دستم قاپيدهو توي كيف مخملياشگذاشته بود بعضيهمآنرا طوريكه انگار دارد لقمهايرا ميجود شكسته- بسته،آن هم با لذت خاصي برايم ميخواند مثل اينكه لقمه كباب بود و زير دندانهاي ريز صدفياش مزه ميداد گاهي اوقات هم موقع نماز آن را ميگذاشت روي دلش تسبيح ميانداخت و با خودش پچ پچ ميكرد بعد سرش را ميچرخاند و به دور و برش پف ميكرد مثل اينكه با سلام و صلوات داشت شياطين را تار مار ميكرد .

          به او هم قضيه «ضامن» را نگفتند ؟

          دلم نميخواست به او چيزي بگويم هر وقت هم راجع به كارم سوال مي كرد يواشكي خودم را قلقك مي دادم و با خنده نمكيني مي گفتم : « كه درست ميشه! بايد كه درست بشه! كشتيراني خيلي دلش بخواد!» ولي شبها تا صبح خوابم نميبرد بي خبر ميزدم بيرون مثل پرندههاي خيس خودم را مچاله ميكردمو توي خيابان و كوچه پسكوچهها ولو بودم .

انگار سالها پيش كشتيام به گل نشسته بود گاهي وقتها مثل گذشته دو دستي ميزدم تو سرم و اين بار « اميرو » قهرمان فيلم دونده را به رخ مي كشيدم .

          حالا چرا اميرو؟

          از اينكه به قد او عرضه نداشتم كه هر روز يك قالب يخ بردارم و ببرم توي اداره بندر و پاي كشتيها بفروشم يا شبها حتيها شده توي يك كشتي شكستهبخوابم تا آرزو به دل نمانم

شب آخر توفانيتر از همه شبها بود هر ثانيهاشبه قد يك دقيقه و هر دقيقهاش بهاندازه يك ساعت ميگذشت و من براي اين كه يك وقت سكته نكنم باجملههايي كه به تازگي حفظكرده بودم دلم را خوش مي كردم :« دنيا قشنگه! زندگي قشنگه! همه چي قشنگه!زشتي نگاه ماست!»

          دلتان شور فردا را ميزد؟ به آخرين راهحلها‏ فكرنميكرديد؟

          اين طورها بود كه سعي كردم اصلاً به فردا فكر نكنم . فردايي كه آخرين روز مهلت استخدام بود اين دفعه با خودم گفتم «اصلا خشكي چشه كه بذارم برم دريا؟»

براي اينكه پيازداغش را زياد كنم بعضي وقتهاميزدم به سيم آخر و بلند بلند، بدو اينكه بفهمم،نيمههاي شباستو مردم خوابند ، ميخواندم: اتلمتلتوتوله

گاوحسنچهجوره

نه شير داره نه پستون

گاوش روبردن هندستون

يكزنكرديبستون

اسمشرو بذار عم قزي

دور كلاش قرمزي

و.... الي آخر !

شعر مثل سفره فقير-فقراخشكوخاليبود.دلقكبازيرا چاشنياشكردم.مخصوصاصداهايعجيبوغريبيكهمثلا موسيقي متن بود و از لاي دندانهايبه هم فشردهامبيرون ميدادم.

توي حال و هواي خودم بهكهكسيازپشتسرمگفت:

هاچينوواچين

به پات وورچين !

بااينكهصداآشنانبوداماآنقدرتويحسبودكهيكلحظه،يكپايم را بلند كردم بعد تا آمدم پشت سرم را نگاه كنم يك آقاي سي- چهلسالهچاق و تقريبا قد كوتاه جلوم سبز شده بودو داشت برايم كف ميزد و با لبخند ميگفت:«خوبه!خيليخوبه!»

          آشنا بود؟

قيافهاش ترسناكنبود اما يك لحظه به ياد آقا محبت افتادم و پشتم لرزيد ولي هنوز آن قدر جزيره داشتم كه بپرسم: «فرمايشي بود؟»

          نپرسيدم! يعني مجال نداد دستهاي پت و پهنش را گذاشت روي شانههايم و گفت :

- من پسر عمويم،حجت،حجتاللهاباذري

-پس چرا فاميلياشيعقوبينبود؟

اصلا عمويي نداشتم تا پسر عمويي داشته باشم تازه فاميلي من يك چيز ديگر بود توي دلم گفت به قيافهاش نگاه نكن مگه آقا محبت قيافهاش ترسناك بود؟»

كج وكله ايستادم جلوش و گفتم :

«عوضي گرفتي آقا .»

مثل اينكه آتشاش زده بودم دو دستي يقهام را گرفت سرش را كه تكان ميداد مرا هم عين زلزله تكان داد و گفت :

- به جاي اين مزخرفات توي چشام نيگا كن.

مثل اينكه زيادي با محبت بود! اين جوري بود ديگه.اطاعتكردم ! بعد از اينكه يك سيگار معمولي روشن كرد گفت:

- اگه موافقي يه خرده با هم قدم بزنيم .

نه گفتم «آره نه گفتم : «نه!» شش دانگ حواسم به اين بود كه

اين دفعه دست از پا خطا نكنم براي همينوقتي به جلو هلم داد چيزي نگفتم چند قدم كه رفتيم دوباره سر صبحت را باز كرد :

- ازاينكه ميخواهيملوانبشيخوشحالماما كمكسري چي داري ؟

از كجا مي دانست ؟

تاكلمهملوان را شنيدميكلحظه خشكمزد حس كردم اگر زياد بروم توي بحرش شاخ هم درميآوردم بنابراين اصلا ًسعي نكردم فكر كنم كه، او اين خبر را از چه كسي شنيده فقط پاهايش را كرد توي يك كفش گلويم را صاف كردم و گفتم :

«من هيچ كم و كسري ندارم »

« چرا نگفتيد ضامن ميخواهيد.»

بدون اين كه بدانم شايد حس ميكردم او يك جورهايي ميخواهد مرا دست بيناندازد هر چه بود من او را نه ميشناختم و نه حتي در جايي ديده بودم .

زل زد توي چشمهايم و كمي بلند گفت اين طرز صبحت با يه پسر عمو نيس !»

حرف قبليام را كه تكرار اين دفعه گفت ميخواست ببيند من با او چقدر روراست هستم و گرنه قبل از اين كه كه دهان باز كنم از قيافه و حركاتم چيزهايي فهميده بود آخر چند ساعتي بود كه دنبالم راه افتاده بود.

          شما را از قبل ميشناخت؟

          چند بار مرا در خانه عمه جان - اينا و اين ور و آن ور ديده بود و براي اين كه در يك چنين ساعتي مرا غافلگيركند صدايش را در نياورده بود .

كم و بيش ميگفت:ما با يكديگرفاميل هستيم ويكجورهاييهم پسرعمو اين كه چه جوري ؟ فعلاً بماند!

بعد در حالي كه هنوز مثل مجسمه بلاهت نگاهش ميكردم آدرس محل كارش را نوشت و گذاشت توي جيبم و اضافه كرد كه صبح منتظرم به اداره كشتيراني برويم .

همچنان به او زل زده بودم تا وقتيكه گفت : «صد درصد ضامن ميخوان پسر عمو كه نمرده !»

پشت سرش از ملوان كوچك خواست كهچهزودتر به خانه عمهاش - اينا بر گردد ممكن بود نگران شوند.

          چه حالي داشتيد؟

          از شدت خوشحالي نميدانستم چه بگويم فقط پلكايم را گذاشتم روي هم و هواي شب را كه به نظرم دلچسبترينهواي شبهاي عمر من بود توي ريههايم فرستادم با لذت خاصي هم كه به من دست داده بود كم كم رفتم توي يك فضاي ديگر. من بودم و دريا، منبودم آب شلب شلب امواج و يك كشتي اقيانوس پيما كه كمي آن طرف تر از من منتظرم بود!

اين ديگر خواب نبود

حالاذ به جاي اين شعر:مناينجا بس دلم تنگ است / و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ است/... » بايد به دنبال شعر بهتري مي گشتم!.                                                

                                                          دنباله دارد                  

   



    ©2013 APG.ir