تعداد بازدید: 586

توصیه به دیگران 0

چهارشنبه 7 شهريور 1397-8:11

سیری در غرب مازندران و دیدار با علی اصغر یوسفی نیا

وقتی روزگار عزت می دهد

از جان سختی علی اصغر یوسفی نیا خوشم آمد. روزگار نتوانست پشتش را به خاک بمالد، او پشت روزگار را به خاک مالید. و حالا ایستاده بود در افقی با درخت های بارور و شاداب، و خاکی که گل و گیاه دست کاشت او و پسرانش را می پرورد.


مازندنومه؛ سرویس فرهنگی و هنری، بیژن هنری کار: نگارش دانشنامۀ مازندران به سرپرستی استاد حسن انوشه در بابل، و برداشتن گام عملی در این پهنه، به دست اندرکاران آن نشان داد که هنوز چقدر راه نرفته و چقدر کار نکرده وجود دارد. به هر جا که دست می گذاری، عرصه ای کم خون و خلوت می بینی که تلاشی مناسب در آن صورت نگرفته است. جسته-گریخته کارهایی صورت پذیرفته، امّا نظام منـد، پیوسـته و برنامه ریـزی شده نیست.


در همیـن راسـتا، بنیاد مازندران پژوهی انوشه، کار نگارش دانشنامۀ این دیار را که گامی عملی در راه تحکیم پایه ها و مبانی و نیز نخستین ثمرۀ آشکار آن است، از حدود دو سال پیش آغاز کرد. این مرکز از همان نخستین روزهای پیدایش، کوشید تا هم زمان در چند عرصه گام بردارد:


1- تهیۀ منابع مربوط به مازندران (اعم از آثار انتشار یافتۀ پیوسته با این دیار به زبان فارسی در کشور و به زبان های بیگانه در هر کجای دیگر، و آثار اهل قلم استان)، و نیز مجلات، آلبوم و فایل های گوناگون.

2- دیدار و گفت وگو با نویسندگان و شاعران و هنرمندان ولایتی، و دعوت از آنان به همراهی و همکاری، نگارش مقالات حوزۀ تخصصی خود در دانشنامه.

3- نگارش شناسه ها و سرشناسه های شناخته شده از طریق بررسی منابع گوناگون چاپی و اینترنتی و نیز در صورت لزوم پژوهش میدانی.

4- گردآوری نسخه های کهن، کتاب های چاپ سنگی و اسناد قدیمی منطقه.

   یکی از مهم ترین گام ها در راستای تقویت پایه های بنیاد مازندران پژوهی انوشه، تهیۀ منابع مربوط به این کار در عرصه های گوناگون و شناخت هرچه ژرف تر این سامان است.
   بر پایۀ همین مقدمه که آمد، دوستان این مرکز، آقایان (داریوش نیک خو، غلامرضا خدابنده لو، یوسف الهی و بیژن هنری کار) در پی قراری پیشین، به سوی تنکابن به راه افتادند. بازدید از کتاب فروشی های شهرهای نوشهر، چالوس و تنکابن و تهیۀ کتاب های مربوط به مازندران شناسی از برنامه های این سفر بود.

پس از آن گروه در ساعت 4 بعدازظهر به دیدار آقایان علی اصغر یوسفی نیا و ابوالحسن واعظی شتافتند. این دو تن از کوشاترین نویسندگان مازندران باختری هستند.

یوسفی نیا کتاب های خواندنی و پرباری چون تاریخ تنکابن، مشروطۀ بی نقاب و لنگای کهن را خود و کتاب نام آوران مازندران غربی را به همراهی دوست دانشورش واعظی نگاشته است. افزون بر این، واعظی در سال جاری کتاب فرهنگ مفاخر تنکابن تاریخی را با سه تن از همراهان دیگرش انتشار داده است.

***

   مازندران باختری بهشتی زمینی است. جادۀ کناره که یک سوی آن دریا و سوی دیگر آن جنگل است با بلندی های البرز و چشم اندازهایی بی مانند و هوایی دل انگیز و نرمی که دارد. امّا از آن زیباتر باغ و خانۀ یوسفی نیا بود در عباس آباد پس از سلمان شهر (متل قوی پیشین)، باغی آباد و روشن و پرحاصل با جادۀ شوسۀ درازی که به خانه اش می رسـید.

 در سوی راست این راه چند گلخـانۀ بزرگ و پررونق قرار داشت با گل های زیبای رنگین، و ردیف های مفصّل و منظمی از کاج های شاداب مطبّق در گلدان های آمادۀ بازار.

   به یوسفی نیا گفتم: شما بهشت را در همین دنیا دارید، خانه تان بسیار دلنشین و آرام است. خندید و گفت: این خانه و باغ را خود ساختم. پس از 18 سال آموزگاری در آموزش و پرورش در سال 1360 از آموزش و پرورش رانده شدم. آمدم و پناه آوردم به این زمین پدری که داشتیم. درخت هایش را نو کردم و زندگی ام را از راه درآمد همین باغ گذراندم و می گذرانم. خدا را شکر بسی بهتر از دستمزد آموزگاری بوده است. شاید خدا می خواست که سربلندانه تر زندگی کنم. روزگار سختی بود، امّا گذشت.

ازچپ آقایان خدابنده لو، واعظی، نیکخو، هنری کار، یوسفی نیا و همسر ارجمندشان

   گفتم: خدا خیر بدهد به آنان که شما را روانۀ این باغ و سرگرم کارِ گل کردند. هم در فضایی خوب و پاک نفس کشیدید و هم به کارِ دل پرداختید، نشستید و این همه خواندید و نوشتید.

   لبخندی تلخ زد و سری تکان داد. همسر همدل و همراهش هم که به تازگی از چنگ بیماری تندی، آرامش اندکی یافته، ایستاده بود و مهربانانه و اندیشناک، شاید به خاطره های سال های دشوار پشت سر نگاه می کرد.

 باغ زیـر بارانی نرم، آرام بود و خاک و درخت ها شایـد دست های کوشـا و کاونـدۀ او را به یاد می آوردند. دست هایش زمخت و ورزیده بودند. نگاهش کردم و سرگذشت های مکرّر بسیاری دیگر را در او دیدم. امّا همه که مثل هم نبودند، برخـی به گوشـه های خود خزیده و پناهگاه هایی دیگر یافته، برخی نیز وارفته و تن به زمانه سپرده بودند. امّا او راه خود را رفت.

از جان سختی اش خوشم آمد. روزگار نتوانست پشتش را به خاک بمالد، او پشت روزگار را به خاک مالید. و حالا ایستاده بود در افقی با درخت های بارور و شاداب، و خاکی که گل و گیاه دست کاشت او و پسرانش را می پرورد. اندکی تلخ بود و خسته، امّا استوار و سربلند، نرم راه می رفت، نرم سخن می گفت، و شمرده و آرام.

پرسیدم: زادۀ چه سالی هستید؟
با لبخندی نگاهم کرد و گفت: 1321...

   فکر کردم هفتاد و شش سال، چیزی به هشتاد سالگی اش نمانده، بزنیم به تخته، با این همه فراز و نشیب موج های سرگذشت اکنون در ساحل ایستاده است و با زندگی دست و پنجه نرم می کند.

   او زادۀ گِلِ کوه ناحیۀ لنگایِ تنکابن است که شهرهای کلارآباد، سلمان شهر و عباس آباد را دربرمی گیرد.

   ساعاتی به گفت وگو دربارۀ مازندران و کارهای در دست انجام آن گذشت. آقای واعظی نیز از کتاب فرهنگ مفاخر تنکابن تاریخی که آن را با دوستانی دیگر و نگاشته به تازگی انتشار داده بودند، به دوستان هدیه کردند.

   باران ناگهانی تندی که میان حرف هامان از تاریخ و روزگار بارید، آدمی را به یاد تاریخ مازندران و باشندگان می انداخت که بیش ترینش در همین گونه باران ها و رطوبت های هوای این دیار شسته شد و رفت...

   شامگاهان، میان بارانی که دیگر نرم و آهسته می بارید، بدرودی گفتیم و در تاریکی به راه افتادیم. دل مان امّا روشن بود از این دیدار...    

 


  • مومن توپا ابراهیمیپاسخ به این دیدگاه
    دوشنبه 16 مهر 1397-12:32

    یاد یاران یار را نیکو بود.درود بر بیژن هنری کار که بدینگونه پشت فراموشی را به خاک مالید و از پیر تاریخ غرب مازندران یادی به میان آورد.


    ©2013 APG.ir