تعداد بازدید: 411

توصیه به دیگران 0

دوشنبه 6 خرداد 1398-17:4

یادداشت «جواد بیژنی» درباره‌ی زنده یاد «پرویز بهرام»

من و بهرام

مصاحبه که شروع شد از او در مورد بابلی بودنش پرسیدم. نام بابل انگار او را سوار بر ماشین زمان کرده بود. سالهای کودکی. محله بی سرتکیه و مادرش که به این شهر عشق می ورزید. چنان با احساس روایت می کرد که انگار حضور مادرش را بعد سالها حس کرده بود.


مازندنومه؛ سرویس فرهنگی و هنری، جواد بیژنی: سال ۱۳۸۴ بود. پشت تلفن وقتی نام بابل را شنید مکثی کرد و در حالی که مردد به نظر می رسید، پیشنهاد گفتگو را پذیرفت. بی شک برای نخستین بار بود که رسانه ای سراغ بابلی بودنش را گرفته بود.

در دقایق اول نخستین دیدارمان بیش از اینکه توجهم به صحبت های او باشد محو طنین صدای جادویی و خاطراه انگیزش بودم. مصاحبه که شروع شد از او در مورد بابلی بودنش پرسیدم. نام بابل انگار او را سوار بر ماشین زمان کرده بود. سالهای کودکی. محله بی سرتکیه و مادرش که به این شهر عشق می ورزید. چنان با احساس روایت می کرد که انگار حضور مادرش را بعد سالها حس کرده بود.

فکر می کنم مرور خاطرات شیرین گذشته آتش زیر خاکستر پیوندش با بابل را پس از سالها برافروخته بود. در پایان گفت که افتخار می کند یک بابلی است و جهت ادای دین به مردم شهر و استانش مشتاق حضور در یک برنامه رادیویی محلی است.

سالها از اولین دیدارمان و انتشار آن گفتگو گذشت. اینکه استاد پرویز بهرام برای حضور در رسانه زادگاهش اعلام آمادگی کرده و متولیان پیگیر این رویداد ارزشمند نشدند آزارم می داد تا اینکه فکری به ذهنم خطور کرد. پیشتر یادداشت های جذاب نیما یوشیج در بارفروش را برای نشریه ای تدوین کرده بودم. به نظرم رسید این یادداشت ها با صدای جادویی پرویز بهرام شنیدنی و ماندگار خواهد شد. تصمیم گرفتم تا دیر نشده به کمک برخی دوستان دست به کار شوم و این ایده را محقق کنیم .

برای این کار خواستیم سراغ استاد برویم ولی متوجه شدیم شوربختانه استاد با بیماری سرطان دست و پنجه نرم می کند. ناامید شده بودیم ولی با کمال تعجب ایشان با همان حال بیماری اعلام آمادگی کرد. پاییز ۱۳۹۴ بود. برای انتقال استاد به استودیو، دنبال شان رفتیم. در خانه که باز شد جا خوردیم. بعد ده سال بیماری استاد را به شدت تکیده کرده بود. با مهربانی خوش و بشی کرد و به آهستگی و با احتیاط سوار ماشین شد و به سمت استودیو حرکت کردیم.

با آغاز کار در حالی که نگران بودیم بیماری در کار استاد اثر بگذارد، دیدیم با اعتماد به نفس و تسلط تمام مشغولند و فهمیدیم لقب استادی بی دلیل همراه نام شان نیست.

کار که تمام شد حس کسی را داشتیم که  گنجی در معرض یغما را تصاحب کرده. هنگام خداحافظی عکسی به یادگار گرفتیم و از استاد برای آمدنش به بابل خواهش کردیم. استاد به شرط بهبود نسبی پذیرفتند و از هم جدا شدیم.

دو سالیست که دیگر مثل گذشته فرصت پرداختن به دلمشغولی های فرهنگی و هنری ام را ندارم. پروژه شنیداری یادداشت های نیما در بارفروش که تصمیم داشتیم با بهره گیری از دیگر هنرمند بابلی یعنی خانم ژاله صادقیان به اتمام برسانیم به علت سفر این هنرمند ناتمام ماند تا امروز صبح که خبر درگذشت استاد پرویز بهرام را شنیدم.

حیف شد که این کار در زمان حیات شان به اتمام نرسید ولی بی شک صدای بی تکرار پرویز بهرام جاودان خواهد ماند همچنان که استاد بخشی از جاودانگی صدایش را برای مردم فرهنگدوست بابل به یادگار گذاشته است.

دوره حیات هنرمندان بزرگ مثل سایر انسانها گذراست. خوشا به حال جوامعی که در این فرصت محدود از هنر هنرمندانشان بهره گیرند و در زمان حیاتشان آنان را گرامی دارند.

مازندنومه:

1-برای شنیدن بخش هایی از فایل صوتی استاد بهرام و پروژه «نیما در شهربهارنارنج» به کانال مازندنومه مراجعه کنید.

2-چند سال پیش رادیو مازندران گفتگویی را با استاد بهرام انجام داد که از شبکه استانی پخش شد.

3-بخش هایی از گفتگوی جواد بیژنی با پرویز بهرام که سال 1386 در مجله چشمه بابل منتشر شد:

✅بعد از تولّدم در سال ۱۳۱۲ تا هفت سال در محلّه بی‌سرتكيه شهر بابل ساکن بودیم. سکونت ما در بابل به دلیل شغل پدرم بود که برای مدّتی در شهرهای مازندران به کار مشغول بودند. پدرم، علی‌اکبر بهرام، از هنرمندان برجسته در رشته‌ی گج‌بری و آینه کاری بودند . از آثار فعّالیت پدرم طی سالهای حضورمان در بابل می توانم از گچ‌بری‌های کاخ رامسر، میدان ساعت ساری و مجسمه‌‌ دو شیر درِ ورودی هتل قدیم رامسر یاد کنم.

✅ خانواده‌ ما در بابل دوستان زیادی پیدا کرد، تا حدّی که پس از اینکه همزمان با آغاز مدرسه رفتنم بابل را ترک کردیم،  مادرم هر صبح پنجشنبه به تنهایی با اتوبوس به بابل می‌آمد و پس از بازدید دوستان بابلی‌‌اش جمعه به تهران بر‌می‌گشت. گاهی من هم در این سفرهای آخر هفته همراه ایشان بودم. برای مادر و پدرم بابل یک بهشت بود و مظهر خاطرات.

✅ من هم با اینکه فقط تا هفت سالگی در بابل بودم و بقیه‌‌ عمرم را در تهران گذراندم، معتقدم همه جای ایران سرای من است و افتخار می‌کنم به اینکه بابلی هستم. مردم بابل را خيلي دوست دارم. گاهی با خودم فكر مي‌كنم اگر بروم بابل، می روم به راديوی آنجا و بهترين برنامه را تحويل ميدهم كه با كارهای تهران رقابت كند.



  • میر حمزه طاهری هریکنده ای نوپاپاسخ به این دیدگاه
    شنبه 11 خرداد 1398-8:45

    با سلام و عرض ادب
    ضمن تشکر از آقای بیژنی بزرگوار از این گزارش زیبا ، و عرض تسلیت خدمت خانواده استاد بهرام بزرگ ، واقعا هر چه از این استاد بزرگ با صدای ماندگارش بگوییم کم گفته ایم و بنده هم باتوجه به اینکه اهل بابل هستم از وجود اساتید بزرگوار و از صدای آنها لذت می برم
    روحش شاد و یادش گرامی


    ©2013 APG.ir