تعداد بازدید: 917

توصیه به دیگران 2

دوشنبه 4 مهر 1401-18:24

مازندران شاهنامه را درست بشناسانیم

روی سخن این مقاله با بزرگوارانی چون ژاله‌آموزگار، فتح الله‌‌‌ مجتبایی و دکتر خالقی‌مطلق است...


مازندنومه، درویش‌علی کولاییان: برای طرح مساله ابتدا نوشته‌یی از استاد محترم خانم آموزگار را در اشاره به مازندران شاهنامه نقل می کنیم، او می گوید :
 « تقریباً مسلم است که این مازندران با ناحیه ای که امروز مازندران نامیده می شود، فرق دارد . این ناحیه قبلاً تبرستان نام داشته و در سده های اخیر به آن نام مازندران داده اند. در باره مازندران توصیف شده در شاهنامه، مازندران نزدیک یمگان است و یمگان اکنون در ارتفاعات افغانستان و در شرق تاجیکستان است. پدشخوارگر نام دیگری است برای سرزمین های شمال ایران.» تاریخ اساطیری ایران – تاریخ جامع ایران زیر نظر کاظم موسوی بجنوردی– سال 1395

از محضر استاد بپرسیم برای‌شان چگونه تقریباً مسلم شده است مازندران نامی برای تبرستان است که در سده های اخیر مصطلح شد؟  منظور از سده های اخیر کدام سده‌هایند؟

قولی از مورخ مشهور یاقوت حموی در کتابش موسوم به معجم البلدان است بدین مضمون:
« طبرستان معروف به مازندران است و نمی‌دانم از کی به مازندران نامیده شده‌ است و آن نامی است که ما آن را در کتاب‌های قدیم نیافتیم، و همانا از زبان اهل آن بلاد شنیده شده‌است و بی‌شک مازندران و طبرستان یکی است.»

 دهخدا اینگونه نفل می کند: یاقوت اولین مورخی که اسم مازندران را ذکر کرده (رجوع به  معجم البلدان جلد 7 صفحه 363 شود ) گوید نمی داند اسم مازندران از چه وقت استعمال شده و یا اینکه او در کتاب های قدیم  اثری از این اسم نیافته، استعمال آن در آن زمان همه جا معمول بوده است .

یاقوت حموی، نگارش کتاب  معجم البلدان را در سال ۶۱۵ قمری در مرو شروع کرد و آن را در سال ۶۲۱ هجری قمری در حلب به پایان رساند. او اظهار می‌کند که در آن زمان با این نام روبرو شد و می پذیرد پیش از او این نام در میان مردمان آنجا به کار می رفته است. خانم آموزگار چه شد هشت قرن پیش را در عداد قرون اخیر  پنداشته اند ؟ می پذیریم دو سه قرن پیش از یاقوت، ناصر خسرو قبادیانی در سروده های خود، دو یا سه بار لفظ مازندر و مازندری را  در کنار یمگان و بدخشان آورد  آیا سخنان ناصر خسرو اساس ادعای خانم آموزگار شده است؟
استاد عبدالجسین زرین کوب در مورد ناصر خسرو چنین می نویسد :

ناصرخسرو در قبادیان بلخ در یک خانواده محتشم و صاحب مکنت به دنیا آمد (۳۹۴) و در یمگان بدخشان در حال تواری و تنهایی وفات یافت (۴۸۱). در آغاز جوانی در دستگاه غزنویان و سلجوقیان خدمت دیوانی می‌کرد و ظاهرا در سنین چهل سالگی خدمات دیوانی را ترک کرد. به زهد گرایید و در آیین باطنی صاحب تحقیقات و مطالعات شد. در‌‌ همان ایام (۴۳۷) سفری هم به مصر کرد. بعد از هفت سال که به خراسان بازگشت (۴۴۴) از جانب خلیفه مصر، المستنصربالله، حجت خراسان و مامور نشر دعوت اسمعیلی در آن سامان گشت. اما دعوت او با مخالفت علمای خراسان و دشمنی عامه اهل سنت مواجه گشت و او هرچند در مازندران عده‌ای را به آیین خویش درآورد، در بلخ مجال ماندن نیافت. سرانجام ناچار به بدخشان گریخت ـ و در آنجا معدودی پیروان هم به‌دست آورد. و هرچند از بیم مخالفان در آنجا نیز ایمنی نداشت، در نشر تعلیم باطنی مجال اهتمام و توفیق پیدا کرد و هم در آنجا وفات یافت.   مرکز دایره المعارف  بزرگ اسلامی21/10/1393
در عبارات بالا که از قول استاد زرین کوب آمده، آیا مازندران، همان  مازندران است که خانم آموزکار گمانش را دارد؟
روشن نیست همراه کردن نام مازندران با یمگان توسط خانم آموزگار به کدام دلیل بوده است. خانم آموزگار قول مورخی چون یاقوت را که مازندران برایش همان تبرستان است کنار می گذارد . می دانیم یاقوت حموی در کتاب خود،  نام بلاد و ولایات قدیم را آورد و می گوید برای شخص او شنیدن نام مازندران تازگی داشته است و اضافه می کند، استعمال این نام در آن زمان از سوی مردم آنجا معمول بوده است .

 مازندران نامی محلی و در اصل ناحیه یی بود در داخل تبرستان، هفتخوان رستم و شعر حماسی  فردوسی در شاهنامه سبب شهرت فراگیر آن شد. نام مازندران قرن ها پس از زمان فردوسی رفته رفته رواج پیدا می کند و سایه خود را بر نام تبرستان می اندازد. یاقوت، از مازندرانِ یمگان، مورد نظر خانم آموزگار، پیداست هیچ نشنیده است. آیا این دلیل آن نیست که، جا و مکانی موسوم به  مازندران در جایی دیگر نیز  به گوش او نخورده است؟  

اگر خانم آموزگار تحت تاثیر اشارات ناصر خسرو است باید پرسید چرا  این استاد محترم، کلام مبهم و شاعرانه و شکایت آمیز ناصر خسرو را در تعیین جایگاه مازندران گواه می گیرد و مازندران را در کنار یمگان و بدخشان، در افغانستان و تاجیکستان تصور می کند؟

 قرن ها جلوتر از  زمان ناصر خسرو، بر اساس افزوده ای به متن اوستا، نام مازندر در کنار دیوان و دروغگویان است. بعد از ظهور اسلام در اذهان نویسندگان و شاعران ایرانی، هنوز این بار معنایی به فراموشی نرقته است و شاعری بزرگ چون نظامی گنجوی از مازندران دوستدارانه یاد نمی کند. این ها  به جامانده از گذشته های تاریخی قبل از اسلام است، هشتصد سال پیش و دو قرن پس از ناصر خسرو، نظامی گنجوی از مازندران چنین یاد می کند :

                         نخیزد زمازندران جز دو چیز    یکی دیو مردم یکی دیو نیز   
                         نروید گیاهی ز مازندران     که صد نوک زوبین نبینی در آن    
                                                                                                      نظامی-اسکندرنامه   

می بینیم خانم آموزگار، شاید اشاره ابهام آمیز و فقط شاعرانه ناصر خسرو را بر گزارشات معتبر تاریخی ترجیح می دهد. دهخدا از قول گای له استرنج  مولف جغرافیای تاریخی سرزمین های خلافت شرقی می نویسد: «در قدیم ناحیه شمالی ایران که کناره های جنوبی دریای خزر تا گیلان را شامل می شد مازندران می گفتند. نام آن بار ها در افسانه های قدیمی و در شاهنامه آمده است .»
خانم آموزگار شاید تحت تاثیر نوشته یی از استادی دیگر است که از قضا اصالتی مازندرانی داشت. منظور ما زنده یاد دکتر صادق کیا؛ استاد سابق دانشگاه تهران است که قریب به هشتاد سال پیش و در فضای خاص آن زمان، اولین کسی می شود در میان دانشگاهیان که مازندران شاهنامه را به جای مازندران امروز نمی پذیرد،  دلائلی نادرست را بر می شمارد و ادعا می کند مازندران شاهنامه جایی دیگر است. آن سوی مرز بودن مازندران را در روایت هفتخوان، بهانه می سازد و می نویسد مازندران ما همیشه درون مرز ایران بوده است.

او دیو را مطابق فرهنگ زردشتیان معنا می کند و در پی آن نیست پذیرای این واقعیت باشد که اصطلاح دیو، به معنای جناب و عالیجناب و ارباب و شخص عالی مقام  و نظائر آن در میان مردمِ دگر آیینِ مازندرانِ کهن، از دیر باز مصطلح بوده به کار می رفته است. حتی زمان شاه عباس صفوی، رجال و اربابان سواد کوهی مازندران، با لقب احترام آمیز دیو در میان مردم شهرت داشته اند .

 آن سوی مرز بودن مازندران در گذشته دور نباید دوراز انتظار باشد چرا که، پیوستن بسیاری از مناطق ایران اشکانی به ایران ساسانی، بعد از زمانی طولانی صورت گرفت .
شاید امکانات محدود آن زمان به دکتر صادق کیا، این شانس را نداد تا با تاریخ منطقه بیشتر آشنا شود و  از فرهنگ های فراهم آمده از زبان سنسکریت بیشتر استفاده کند.

لغت نامه ها ی سنسکریت انطباق بسیاری واژه ها و اصطلاحات کهن مازندرانی به ویژه در امور کشاورزی و دامداری سنتی را با واژه ها و اصطلاحات سنسکریت کلاسیک به اثبات می رساند .
این مطلب که در قرون اولیه پیش از میلاد، مردمانی مهاجر در بخشی مهم از مازندران امروز اسکان داده می شوند و آنها هستند که جایگزین ساکنین قبلی یعنی مردم مارد می شوند مورد تایید همگانست. وقوع این تحول در دوره فرمانروایی شاه اشکانی؛ اشک پنجم فرهاد اول و به کمک او صورت گرفت.  موضوعی که کمتر مورد توجه بوده است مبدا مهاجرت، همچنین زبان و فرهنگ و آیین مردم مهاجر است .
امروز نشانه های زبانی و اشتراکات دستوری و گرامر و  فرهنگ دامداری و کشاورزی و حتی نوع گاوی که  بیش از دو هزار سال، محور دامداری مردم مازندرانی بود، مبدا مهاجرت را، شمال غربی هند باستانی  به ما معرفی می کند. نگارنده در این زمینه موضوعات متنوعی را در طول بیش از یک دهه در قالب مقالاتی متعدد بیان نموده است. مقاله یی هم  در اسفند سال  86 به تنها گاو محلی مازندران اختصاص دارد؛ گاوی که در شمال ایران به همین نام و یا به گاو جنگلی شهرت دارد.

در آن مقاله با روش انطباق مورفولوژیک نشان داده ایم  که گاو مازندرانی همان گاو بومی شمال هند موسوم به  گاو پون ور ponwar است . سندی  که اخیراً  منتشر شد و جلب توجه  نیز می کند مقاله یی علمی، مندرج در پژوهش های تولیدات دامی – سال هشتم –شماره 17 – پاییز 1396به قلم آقای دکتر کریم کریمی  است. او گاو های مازندرانی و تالشی را در میان گاو های بومی ایران به عنوان یک گروه ژنتیکی متمایز اعلام می کند. چنین تمایزی، آوردن گاو مازندرانی به شمال ایران  را، از بیرون مرزهای ایران تایید می کند. 

نگارنده  سال ها پیش ازاین در آثار خود نشان داد که گاو مازندرانی اصالتاً متعلق به ناحیه یی موسوم به پیلی بیت درایالت اتار پرادش، واقع در شمال هند است. روشن است که مهاجران به هنگام مهاجرت خود، این گاو را برای نیاز های حیاتی خود و  برای کشت و کار و کشاورزی به ویژه کشت برنج به همراه آورده اند
تپه های گنبدی شکل خاکی به تعداد فراوان در جای جای مازندران شرقی نیز ، یادگاران مردمی است که به آیین بودا بوده اند . به این تپه ها که به استوپا stupa  شهرت دارند، از زبان مردم مازندران "دین " گفته می شود. این یادگاران معرف دیانتی است که  مردمان مهاجر به آن معتقد بوده اند .

خلاصه این که نشانه ها و اشتراکات دستوری و گرامر و اصطلاحات زبانی به سنسکریت کلاسیک، میان مردم امروز مازندران، میراث مردمی است که به سنسکریت کلاسیک یا به زبانی نزدیک به آن سخن می گفته اند. به شهادت نشانه های بارز فرهنگی و تاریخی، آن مردم از شمال غرب هند باستان در عصر اشکانیان به شمال ایران مهاجرت نموده اند. به  این مطلب در مقالاتی متعدد به همین قلم، پیش از این پرداخته شد.

در پایان قلمِ با اعتبار خانم آموزگار، درمعرفی نادرست مازندران شاهنامه ناخواسته دریچه یی بسیار با اهمیت به سوی تاریخ مازندران باستان را بسته نگه می‌دارد و درنتیجه، دریچه یی به تاریخ ایران باستان به روی ما بسته خواهد ماند. از ایشان می خواهم با گردش قلم این دریچه را باز بگذارند1.

یکی از همکاران ارجمند خانم دکتر آموزگار ؛ دکتر فتح لله مجتبایی است.  یادآوری نامشان نیز جسارت و شجاعت می طلبد!  ایشان  نیز تا حدی راه جستجو در مورد تاریخ مازندران را، ناخواسته بر روی پژوهشگران بسته نگهذاشته است. دکتر مجتبایی بدون توجه به  سردرگمی شرق شناسان 2در مورد منشاء کلیله، با کمی تفاوت نسبت به آنان، این کتاب را بدون ذکر دلائل کافی برآمده از ناحیه یی در مغرب هند و در همسایگی ایران ساسانی می داند.

گفته ایشان است که  طبق منابع هندی، مردم آن  ناحیه به آدمیخوار شهرت داشته اند! نکته یی که باید آن را گفت، این است  که کتاب  «مرزبان‌نامه بزرگ» یا روضه العقول اثر محمدبن غازی چندسال پیش به تصحیح استاد مجتبایی و همکاری آقای غلامعلی آریا توسط انتشارات خوارزمی منتشر شد و به گفته خود استاد مجتبایی، این کتاب در مازندران یا همان تبرستان خلق شد و در اصل نوشته رجلی مازندرانی است و نگارش آن به زبان تبری بوده است.

از ایشان بپرسیم از میان همه اقوام ایرانی حتی همسایگان همان مردم که به قول ایشان معروف به آدمی‌خوار بوده ند چه شد که مازندرانیان خالق چنین اثری منحصر به فرد می شوند؟ چرا مازندرانیان خالق کتابی به شیوه کلیله و از زبان حیوانات در بیش از هزار سال پیش می شوند؟  در مازندران و در فضای فرهنگی مازندران چرا چنین شاهکاری  منحصر به فرد به شیوه کلیله خلق می شود؟ شباهت مرزبان نامه به کلیله  که استاد مجتبایی خود در مصاحبه یی  در مرکز دائره المعارف اسلامی در تاریخ 8/2/94 بدان اذعان می کنند چرا برای ایشان سوال برانگیز نمی‌شود؟

به ایشان پیشنهاد می کنم پیشینه آیین بودا در مازندران و موضوع خلق کلیله به توسط مازندرانیان را جدی گرفته و به دقت بررسی کنند3.

اجازه می خواهم گلایه را به دانشمند ارجمند جناب آقای دکتر خالقی مطلق، مصحح  بزرگ شاهنامه نیز تسری دهم. ایشان شناخت دیو سپید را از زبان عالمان اروپایی که هیچکدامشان مازندران را ندیده اند یا مازندرانی نمی دانند و  یا نمی‌دانستند بازگو می کند. به ایشان یادآور می شوم ژان فرانسوا شامپولیون شرق شناس مشهور فرانسوی از برکت آشنا یی با زبان اقلیت قبطی مصر و به کمک چند واژه از این زبان سرانجام توانست رمزگشایی از خط هیروگلیف مصری نماید و جهان اسرار آمیز مصر باستان را برای همه آشکار کند4.  

از استادان بزرگ روزگار مان می پرسم برای درک بهتر اسطوره های شاهنامه که  به مازندران ارتباط پیدا می کنند، شما کدامین سعی را در مورد ریشه یابی زبان مازندرانی به خودتان، به همکارانتان و یا برای دانشجویان تان هموار نموده اید یا مشوق کدام یک از همکاران زبان شناس دانشگاهی تان در این راه شده اید. چنین کاری به تحقیق انجام نـشد که اگر غیر از این بود ارتباط بلاواسطه زبان مازندرانی با سنسکریت کلاسیک5، شما را به تامل وا می داشت.

                                                                                                            
پانویس :
             1 - چندین هزار بیت دیوان ناصر خسرو ، شاید  سه بیت آن به مازندر و مازندران و مازندری اشاره دارد  و آن سه  بیت عبارتند از :
                           از این گشته ای ، گر بدانی تو بنده / شه شگنی و میر مازندری را
                                                                  و
                          برگیر دل زبلخ و بنه تن زبهر دین / چون من غریب وار به مازندران درون
                                                                  و
                          دوستی و عترت  خانه رسول / کرد مرا یمگی و مازندری
باور کردنی نیست این چند بیت سبب شود تا خانم دکتر آموزگار، مازندران شاهنامه را جایی در یمگان و  بدخشان تصور کند برای مقایسه با برداشت ایشان  ، به نوشته آقای دکتر عبدالحسین زرین کوب ،آمده در متن مقاله ، توجه فرمایید .

2 - به کتاب " برآمدن کلیله و دمنه شاهکار فرهنگی مازندران باستان "  تالیف نکارنده ، چاپ گیلکان 1400  ، نیز  به مقاله "تبرستان و آیین مردم تپور" مراجعه شود .

3- استاد مجتبایی در جایی اینگونه بیان می کنند: من در مقاله «ملاحظاتي درباره اعلام کليله و دمنه» (مجله زبان‌شناسي، سال اول، شماره 2، پاييز ـ زمستان 1363؛ اينک در، بنگاله در قند پارسي، به کوشش شهريار شاهين دژي، تهران سخن، 1393) نشان داده‌ام که متن نوشته‌هايي که برزويه در دست داشته، به زباني بوده است که در آن عهد در سرزمينهاي شمال غربي هند نشر و رواج داشته و مردمان دامنه‌هاي جنوبي جبال هندوکش، يعني کافرستان و درد‌ستان و شمال کشمير امروزي بدان سخن مي‌گفته‌اند. - يعني همان سرزميني که به «پيشاچه» و زبان مردم آن به «پيشاچي» معروف است؟بله، البته ناگفته نماند که اين نامگذاري با نوعي تحقير همراه است؛ چرا که لفظ «پيشاچه» که اصل آن به‌درستي معلوم نيست، در ادبيات کهن هند به معناي «آدميخوار» به کار مي‌رفت روزنامه اطلاعات - تاريخ خبر: دوشنبه 7 ارديبهشت  1394-8 رجب 1436ـ 27 آوريل 2015ـ شماره 26142

4 -  دیو سپید در اصل " اسپه دیو"  و اسپه دیو کوتاه شده " اسپه وَرد دیو "  در گویش مازندرانی است . اسپه وَرد دیو  همان "ارباب اسپه ورد"  است . اسپه ورد ملکی وسیع و باستانی در کنار ساری ،  یکپارچه است قریب به پنج هزار هکتار وسعت دارد و با یک نهر بزرگ باستانی موسوم به  اسپه ورد ، با سر دهنه یی از رودخانه تجن ،  آبیاری می شود .  اسپه ورد امروز بیش از سی آبادی را در درون خود جای داده است  . به کتاب " مازندرانی و سنسکریت کلاسیک  "  به قلم نگارنده رجوع فرمایید .

5 – پروفسور راستار گویوا  V. S. Rastorguyeva  . دانشمند زبان شناس روسی از دانشگاه لومونوسف  2011  -  در نوشته یی به عنوان " زبان مازندرانی "  به ترجمه  مسعود حقانی پاشاکی 1398،  می نویسد " هیچ گونه اطلاعات مستقیمی در مورد تاریخ زبان مازندرانی وجود ندارد "  او راهکاری ارائه می دهد و می گوید "  فرایند های توسعه تاریخی می تواند تنها با مقایسه آن با دیگر زبان های ایرانی ، باستانی و مدرن ترسیم شود " . دانش زبانشناسی در ایران چنین قدمی را  برای زبان مازندرانی ، هنوز بر نداشته است . باید گفت نگارنده  این سطور در تلاش طولانی و دامنه دار خود  ، به پیوند مستقیم زبان مازندرانی با سنسکریت کلاسیک  پی برده ، ثمره تلاش او ،  در چندین مقاله طی سال های اخیر منتشر شده است .


  • مهرداد یوسفیپاسخ به این دیدگاه
    جمعه 20 آبان 1401-1:4

    از دکتر ژاله آموزگار با آن پیشینه زبان شناسی بعید بود که بدون دانستن کهن زبان تبری و شناخت فرهنگ عامه و بدون پژوهش های میدانی و بررسی تاریخ شفاهی و اسطوره های بومی مازندران، بخواهد که استاد فردوسی را از دیو خواندن مردم مازندران ایران مبرا و از ایشان دلجویی کند. غافل از اینکه ما اگر از واژه دیو شرم می داشتیم؛ هرگز آن را بر نام روستاها و بزرگان و خاندان خود نمی گذاشتیم؛ دیوکتی، دیوکلا و دیوسالار گواه این حقیقت اند.


    ©2013 APG.ir