دوشنبه 8 مهر 1398-8:9

رفتید ولی به یاد ما می مانید

مادر شهید رامیار حالا کمی آرام‌ترشده، خیالش را به گذشته پرواز می دهد و می گوید: «دامدار بودیم و ییلاق و قشلاق می رفتیم. حمید رضا در روستای کوتنای قائمشهر درس می خواند. آن زمان اسبی را قرض می گرفت و معلمش را سوار بر اسب می کرد و خود با پای پیاده همراه معلم راهی مدرسه می شد و پس از کلاس، اسب را به صاحبش بر می گرداند.»


مازندنومه؛ سرویس اجتماعی، حلیمه خادمی: در چهره‌ی پیر و شکسته اش، مهر مادری لبریز است. با قدی خمیدی  به همراه دختران و پسران، به استقبال ما آمده است.

اینجا روستای پیت سراست، منزل شهید «حمید‌رضا رامیار.»

خواهر شهید گلپر دود می کند و به استقبال مهمانان آمده است. ورودی خانه عکس شهید همراه با سربند یا حسین‌اش نصب شده است.

به چهره مادر شهید می نگرم. کهولت سن مانعی برای ایستادگی و صلابت او نیست.

 گوشه‌ی اتاق لوازم شخصی،آلبوم عکس شهید، دفترچه یاداشت و عکس پیکر پاکش در زمان شهادت خود نمایی می کند.

دور تا دور اتاق جمعیتی نشسته اند. حمیدرضا فرزند ششم این خانه است. در دوران دبیرستان به عضویت بسیج در آمد و راهی جبهه شد.



«ربابه‌خانم» -مادر شهید- سخن می گوید و در همان حال با چادرش نم اشکانش را پاک می کند.

پسر دیگرش وقتی حال مادر را می بیند، ادامه می دهد که: «برادرم 3 سال در جبهه حضور داشت. سال آخر دبیرستان در سن 18 سالگی در عملیات کربلای 5  به شهادت رسید؛ دی ماه سال 65.

 او با یادآوری آخرین دیدارش با شهید می گوید: «کارمند راه آهن بودم. بار آخر که برای بدرقه حمید رضا به ایستگاه راه آهن رفته بودم، چهره شهید نورانیت عجیبی داشت، گویی دیگر برنمی گردد.»

مادر شهید «حمید‌رضا رامیار»با تواضع و فروتنی از ما تشکر می کند و می گوید ببخشید که موجب زحمت شما شدیم. او فرزند جوانش را تقدیم کرده، اما از هیچ کس طلبکار نیست. «ربابه خانم» یک مادر بهشتی است.

« حوریه رامیار» با بغضی در گلو از آخرین مرخصی برادر یاد می کند: «در آخرین مرخصی، برادرم به دیدنم آمد. از او خواستم لباس هایش را بدهد تا بشویم. خیلی اصرار کردم پیراهنش را بدهد، اما «حمیدرضا» قبول نمی کرد.»

 بغض امان نمی دهد و خواهر می گرید. با همان حال می گوید: «برادرم از قسمت پشت کمر مجروح و زیرپوش‌اش خونی شده بود. برای اینکه من خبردار نشوم؛ ممانعت می کرد.»

خواهر شهید با نگاه به آخرین عکس برادر و جنازه ترکش خورده‌اش ادامه داد: «هرگاه از برادرم می پرسیدم در جبهه چه می کنی؟ جواب می داد که هیچی، برای رزمنده ها آب خوردن می برم.»

سال‌ها پس از شهادت حمیدرضا، خواهر به ملاقات هم‌رزمش می رود. آنجا بود که فهمید برادرش رزمنده ای شجاع و نترس بود و هنگامی که برای عملیات شناسایی به خاک عراق نفوذ می کرد، همرزمانش به او می گفتند برگردیم، ولی پاسخ می داد: نترسید، بالاخره همه ی ما یک روز مرگ را تجربه خواهیم کرد و چه مرگی زیباتر از شهادت و دلیرانه از اروند می گذشت.

شهید در آخرین دیدار به خواهرش گفت که این آخرین باری است که به جهبه می روم و این سری با هواپیمای چوبی (تابوت) برخواهم گشت.



خواهر شهید می گوید: «دی سال 65 همزمان با مراسم سومین روز درگذشت عمویم متوجه شدیم تعدادی سپاهی به محل آمده‌اند. دلم خبر بدی را گواهی می داد. از دور دیدم قد مادر خمیده شده و عده ای زیر بازوی پدر و برادرم را گرفته اند. فهمیدم حمید رضا با هواپیما چوبی برگشته است؛ برای همیشه.»

مادر حالا کمی آرام‌ترشده، خیالش را به گذشته پرواز می دهد و می گوید: «دامدار بودیم و ییلاق و قشلاق می رفتیم. حمید رضا در روستای کوتنای قائمشهر درس می خواند. آن زمان اسبی را قرض می گرفت و معلمش را سوار بر اسب می کرد و خود با پای پیاده همراه معلم راهی مدرسه می شد و پس از کلاس، اسب را به صاحبش بر می گرداند.»

جمله پایانی مادر شنیدنی است: «هیچ انتظاری از مسئولان ندارم. فقط شهدا را فراموش نکنند.»

سرهنگ حسین نژاد -فرمانده سپاه سوادکوه- که در جمع حاضر است، می گوید: «همه ی ما باید این خواسته خانواده‌ی شهدا را مورد توجه قرار دهیم. این ها  لباس سیاه برتن وگلایه نکردند و تنها خواسته شان، فراموش  نشدن نام و یاد شهداست.»

او ادامه می دهد: «شهرستان سوادکوه هم شهید دیپلمات دارد، هم مدافع حرم. در کنار شهدای دفاع مقدس،  ما شهدای جنگل و روحانی هم داریم.»

*به سمت ازانده

به همراه مادر شهید «حمید‌رضا رامیار» و سایر همراهان به گلزار شهدا پیت سرا می رویم و پس از آن به سمت روستای «ازانده» حرکت می ئکنیم.

طرح «شهید، آبروی محله» بهانه‌ای برای دیدار با خانواده شهداست. بعد از حادثه 6 بهمن آمل، منافقان به جنگل های سوادکوه آمدند تا از اینجا به تهران حمله کنند.
در دل جنگل های یخچال روستای «ازانده» رزمندگان با منافقان درگیر می شوند تا  مانع پیشروی‌شان شوند.

یادمان شهید «محمدعلی امیری» -یکی از شهدای جنگل سوادکوه- افتتاح می شود. «ابراهیم  فارابی» -یکی از یادگاران دفاع مقدس- می گوید:«بدترین شرایط جنگی در جنگل است، چون نمی توانیم از سلاح های دور زن و خمپاره و مانند اینها استفاده کنیم. جنگی دشوار و سخت!»

او به آن سال ها اشاره می کند و ادامه می دهد: «تراکم درختان پیدا کردن منافقان را بسیار دشوار کرده بود و پایان کارشان پشت کوه های الوات سوادکوه، جایی میان روستاهای ولیک بن و فلورد رقم خورد.»

در سال 1360 گروه های چپ با استراتژی جنگ های چریکی، مناطق جنگلی شمال را انتخاب کردند تا بتوانند از پوشش جنگل جهت استتار خود استفاده کنند و به سمت تجزیه کشور پیش بروند.

گروه رنجبران در گرگان و گروهک هایی در منطقه سیاهکل گیلان، جنگل های رامسر و منطقه نور و چمستان (با انفجار دکل های تلویزیونی) درگیری هایی ایجاد کردند. گروه سربداران هم در آمل استقرار یافت وگروه اشرف دهقانی نیز در جنگل های سوادکوه پنهان شدند. تفکر این گروهک ها مارکسیسم و مائوئیسم بود.

اشرف دهقانی از اعضای گروه احمدزاده بود که در اتحاد با گروه جنگل، در سال ۱۳۵۰ چریک های فدایی خلق را به وجود آوردند.

این گروه که بازمانده گروهک نور و چمستان بودند، به دلیل اینکه کم عمق بودن جنگل های نور و چمستان، وارد جنگل های سوادکوه شدند تا به پایتخت هم دسترسی داشته باشند. گزارش کامل این ماجرا را در این لینک بخوانید: (مهمانان ناخوانده هفتم اسفند شیرگاه)

درگیری با منافقان در دل جنگل های سوادکوه 2 و نیم سال طول کشید. آقای فارابی می گوید: «برای اینکه گردان در جنگل راه را گم نکند، از بچه های خود محل به عنوان راهنما کمک می گرفتیم و در درگیری جنگل های ازانده، شهید محمد علی امیری راهنمای پاسداران بود.»



او ادامه می دهد: «راهنمایان جنگل جان بر کف ترین نیروها بودند و جلوی گردان حرکت می کردند. آن زمان جاده دسترسی به جنگل وجود نداشت. تا روستای ازانده با ماشین آمدیم و ساعت 3 نیمه شب زمستان راهی جنگل شدیم.  در میان برف که ارتفاعش 80 سانتی متر بود، حرکت می کردیم. مسیر 5 کیلومتری  به سمت جنگل یخچال را 3 ساعت در راه بودیم  و تشخیص راه هم بسیار دشوار بود.  برف همچنان می بارید. ما باید هم به مسیر و حمله ناگهانی پیش مرگان منافق توجه داشتیم و هم در یک مسیر سربالایی در برف حرکت می کردیم.»

شنیدن خاطرات حماسه های آن سالها برای همه شنیدنی است. تصور حرکت در دل جنگل تاریک در بامداد برفی، برایم محال است. آقای فارابی ادامه داد: «رسیدیم به این نقطه که الان یادمان شهدای جنگل سوادکوه شده است. اینجا با منافقان درگیر شدیم. محمدعلی امیری و قاسم طاهری مجروح شدند  وما مجروحان را به منطقه پایین دست انتقال دادیم. با توجه مجروحیت این عزیزان به عقب برگشتیم و بعد از انتقال شان به روستای ازانده، دوباره به جنگل برگشتیم. منطقه را محاصره کردیم، اما منافقان فرار کرده بودند و  چهار روز بعد در روستای  سرخکلا  با آن ها درگیر شدیم که یکی از پاسداران هم آنجا به شهادت رسید.»

در شهریور سال 62 عمر منافقان حاضر در جنگل های سوادکوه به سر آمد.  «محمدعلی امیری» یک سال پس از مجروحیت و تحمل درد فراوان، به شهادت رسید.

شب که مشغول نوشتن گزارش هستم، تنها به یک چیز فکر می کنم؛ جمله مادر شهید که می گفت: «هیچ چیز نمی خواهم، فقط شهیدان ما را فراموش نکنید.»